X
تبلیغات
درخشش ستاره

درخشش ستاره

آسمان تاریک است و ستاره باز هم می‌آید... می‌درخشد آرام

تعطیلات ...

دیروز بعد از مدت‌ها زودتر از آقای همسر رسیدم خونه... یه حس خوبی داره زودتر از همسرت برسی خونه... یه حسی که مدتها بود لمس نکرده بودم.... 

توی راه هزار تا تصمیم برای شام گرفتم... قورمه سبزی با گوشت بوقلمون، با سبزی خوردن تازه... ماکارونی با پنیر و ...

اما وقتی رسیدم خونه زنگ زدم مامان خانم و تا خواستم به خودم بیام همسری اومد... با یه دسته گل خوشکل ...

                                     

 بعد هم خواستم کشک بادمجون درست کنم و آخر هم شام به کالباس ختم شد که تازه کاهوها و گوجه و مخلفات رو آقای همسر درست کرد و من فقط استراحت کردم...

======

امروزم تصمیم داشتم خونه تکونی کنم کمی که باز هم آقای همسر پیش قدم شد و تا من به خودم اومدم دیدم کل خونه رو تمیز کرده و برق انداخته... فقط موند کابینتها که کار خودم بودم و خودم تمیزشون کردم...

از عصرم رفتیم خرید و ساعت نزدیک به 12 شب رسیدیم خونه.... با یه عالمه پلاستیک خرید... مانتوها و شلوار لی و لباس خونگیهای خوشکل و روسری و ...

و خرید مثل همیشه بهم کلی روحیه میده... مخصوصا وقتی اومدم خونه و دیدم خونه چه قدر تمیز و مرتبه... 

======

مثل همیشه باز هم خدا رو شکر میکنم... اول به خاطر همه نعمت ها و خوبیهایی که بهمون داده و دوم به خاطر همسرم که شاید بتونم بگم فرشته ایه که خدا نصیبم کرده تا در کنارش بتونم طوفانهای زندگی رو پشت سر بزارم... 

الهی شکر... 

[ جمعه 29 فروردین1393 ] [ 0:50 ] [ ستاره ] [ ]


حس بهاری این روزها...

این روزها عجییب پر از حس‌های خوب بهاری‌ام... هوای دو نفره این روزها من و همسر رو به پیاده روی می‌کشونه... پیاده روی و صحبت کردن در مورد آینده... در مورد بهتر کردن زندگی... در مورد ایجاد تنوع در محیط خونه‌ی کوچیک و دوست‌داشتنی‌مون...

این روزها عجیب به این فکر می‌کنم اگر آقای همسر این همه مهربون و دوست‌داشتنی نبود من تا حالا نابوده شده بودم... با غم بزرگ زهرا، با مشکلاتی که مامان خانوم با پا‌دردش داره، با همه این اتفاقات اگر همراهیه همیشگی اونو نداشتم دیووونه می‌شدم... و شایدم واقعا چیزی ازم باقی نمی‌موند...

این روزها پرم از حس خوب خدا... حس بودنش... حس لمس لبخندش در ثانیه‌ ثانیه‌های زندگیمون... زندگی که با یاد و اسمش آغاز شد ... زندگی‌ای که توی هر لحظه‌اش دستامون برای شکرش رو به آسمونه...

این روزها پرم از حس زندگی و طراوت... گرچه با غم عظیم زهرای عزیزم هنوز وجودم پر درده اما شکر خدا، باید بپذیرم که زند‌ه‌ایم و باید زندگی کرد... باید زندگی کرد تا لحظه‌ای که نوبت سفر ما هم برسه...

خداوند دوست داره که بنده‌هاش از نعمت‌هایی که بهشون داده بهره‌مند بشند و شکر اون‌ها رو بجا بیارند پس باید از نعمت زندگی بهره‌ برد و همیشه شکر نعمت کرد... خدایا هزار هزار بار شکر که هستی، که کنارمونی، که گاهی بهمون یادآوری می‌کنی که حواستون باشه خیلی دستتون رو از دستم جدا نکنید...

خدایا هزاران بار شکر که همیشه ثانیه‌های حضورت توی زندگی‌مون جاریه... هزار بار شکرت که کمکمون می‌کنی راهی رو بریم که می‌دونیم صحیح و درسته... خدایا هزار بار شکرت که ما رو توی مسیری قرار می‌دی که لحظه به لحظه‌اش پر از یاد و حضور توئه....

این روزها پر از حس‌های بهاری‌ام...

پر از بودن...

پر از لبخند سبز خدا....

خدایا شکرت...

[ سه شنبه 26 فروردین1393 ] [ 15:16 ] [ ستاره ] [ ]


همرنگ جماعت شو...

گاهی اوقات به بعضیا باید گفت: فلانی فک کردی چه خبره... بکش ترمزو.....

گاهی اوقاتم به بعضیا باید گفت: سوختی و ندیدمت... سوختم و ندید...


روزگار بد غریب شده... نمی‌دونم من متفاوتم یا دیگران خیلی عوض شدند...

امروز یاد اون داستان همیشگی افتادم، خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو...

می‌گن یه شهری بود، یه بارون آلوده اومد سر مردمشون... همه از اون آب خوردند و دیوانه شدند... به جز یه نفر که خیلی خوشحال بود از اینکه عاقل مونده... اما هر چی بیشتر می‌گذشت بیشتر بین اون همه دیووونه اذیت می‌شد... تا اینکه آخرش خودشم تصمیم گرفت از آب بارون بخوره و ...

گاهی فک می‌کنم باید از آب بارون خورد تا مثل بقیه شد... شایدم بهتر بود اون آدم، به جای اینکه خودشو همرنگ جماعت کنه، جدا می‌شد از اون جماعت و تنها می‌موند اما دیووونه نمی‌شد...

تنها موندن گرچه سخته اما عادت می‌شه... مثل باقی روال زندگی که عادت می‌شه... عادت می‌شه... فقط باید جدی نگرفت ... همین...

[ شنبه 23 فروردین1393 ] [ 10:51 ] [ ستاره ] [ ]


یه عالمه حرف...

بالاخره سال جدید هم شروع شد... سالی که بی هیچ ذوق آغاز شد... لحظه تحویل سالش بدترین تحویل سال عمرم بود... من و مامان و محمد و مهدی و آقای همسر... محمد و مهدی بی محابا کارتون نگاه می‌کردند... من و مامان کنار هم با بغض به تی وی خیره شده بودیم و همسری هم مثل هر سال قرآن می‌خوند...

بعد از اعلام سال جدید وقتی برگشتم تا مامان رو ببوسم چشماش پر از اشک بود... چشمای خودمم پر از اشک بود... همسری هم دلش و چشماش پر از غم بود...

همسر زهرا، کنارمون نبود... بعد از مدتی اومد... لحظه تحویل سال کنار زهرا و سر مزار خواهر عزیزم بود... می‌خواست سالش رو امسال کنار همسر جووونش تحویل کنه... و این دردناک‌ترین صحنه‌هاییه که هر انسانی می‌تونه تجربه کنه...

روزهای نبودن زهرا داره سخت می‌گذره... خیلی سخت... انگار شیرازه‌های خونواده‌مون از هم پاشیده شده و همه پخش شدیم... دلم می‌خواد مثل زهرا همه رو دور هم جمع کنم... اما من هیچ وقت نمی‌تونم دل بی‌کینه زهرا را داشته باشم...

یاد وقتایی می‌افتم که باهم دعوا می‌کردیم شدید... بعد از یه ساعت زنگ می‌زد بهم... اصلا انگار نه انگار که من باهاش قهرم... چنان شاد و سرزنده سلام می‌کرد بهم که اصلا حس نمی‌کردم ذره‌ای دلخور باشه... چرا من هیچ وقت نمی‌تونم مثل زهرا باشم... دلش مثل یه تیکه الماس بود... پاک و شفاف...و البته گران‌بها...

خلاصه که امسال شروع شد، با اینکه اصلا منتظرش نبودم...

***

یه سری برنامه مثل هر سال توی یه سررسید یاداشت کردم واسه امسالم:

اول_ یه کم رسیدگی به وضعیت سلامتیم/ مراجعه به متخصص تغذیه و رژیم مناسب برای کاهش اضافه وزن تحمیلی/ و ثبت‌نام توی یه کلام فوق‌العاده محرک...

دوم- ثبت‌نام در کلاس آموزش رانندگی/ دیگه واقعا دارم خجالت می‌کشم از اینکه هنوز گواهینامه ندارم و رانندگی بلد نیستم

سوم- ثبت نام در کلاس موسیقی (فعلا سازدهنی مد نظرمه)/ امیدوارم زمان لازم رو پیدا کنم... سازدهنی واقعا این روزها می‌تونه به حس و حال داغونم کمک کنه...

چهارم- درس و درس و درس... مشورت با استادم و تصمیم قطعی برای هدفی که در ذهن دارم یعنی ادامه تحصیل در دانشگاهی خوب

پنجم- شاید اگر با تمام این برنامه‌ها وقتی خالی موند در کلاس زبان ثبت‌نام کنم برای تقویت مکالمه‌ام... گرامرم در وضعیت خوبیه، فقط با مکالمه‌ام رو بهتر و بهتر کنم...

--- دوستای گلم در مورد کلاس زبان، اگر اطلاعاتی دارید در مورد دوره‌هایی که کوتاه باشه و صرفا مکالمه، کمک کنند ممنون می‌شم...

ششم- واقعا واقعا تصمیم جدی دارم در مورد ادامه دادن نقاشی... تابلوی دومم رو باید از انبار دربیارم و گرد این چند سالو ازش بگیرم و دوباره قلم بزنم... باید پنجشنبه‌ها رو فقط به نقاشی اختصاص بدم...

همه این‌هایی که گفتم مستلزم یه برنامه‌ریزی دقیق و همراهی آقای همسره... که مطمئنم از بابت همسر، مثل همیشه همراه خواهد بود... اما برنامه‌ریزی رو مطمئن نیستم، چون نمی‌دونم چه قدر می‌تونه در مورد من که آدم بی‌برنامه‌ای هستم کمک کننده باشه...

***

توی این یک هفته که تا آخر تعطیلات مونده سه تا کتاب برداشتم از کتابخونه که مدت‌هاست می‌خوام تمومشون کنم و نمی‌شه و به خودم گفتم این بار باید این سه کتاب تموم بشه...

«قیدار» که رو به پایانه/ «هزاران خورشید فروزان»/ «شوهر آهو خانم»... 

گرچه من این سه روز ابتدایی هفته رو سرکار خواهم بود...

***

روزهای نگه‌داری از مادر همچنان ادامه دارد؛ و من بعد از سفر گرگان از روز جمعه برگشتم خونه مامان خانم... این روزها حال روحیش اصلا خوب نیست... بیش از همیشه داره غصه می‌خوره و بهانه‌گیر شده... واقعا خودمم دارم کم میارم...

***

و اما امروز نهمه... یه نهم دیگه... اگر بخوام بشمرم باید بگم، پنجاه و چهارمین ماهگرد عقدمون امروزه... و باز هم مثل همیشه آقای همسر زودتر این روز رو به من تبریک گفت... با اینکه از دیروز توی ذهنم بود که خودم پیش قدم باشم ... اما باز هم نشد ...

من واقعا باید به خاطر وجود آقای همسر خدا رو با تمام وجود شکر کنم... نعمتی که خداوند به من هدیه کرد تا در کنار طوفان‌های زندگیم بتونم همیشه بهش تکیه کنم... 

برای امروز به مناسبت نهم، برنامه سینما و پیاده‌روی در هوای بهاری داریم... چ و معراجی‌ها و طبقه حساس رو در یک روز دیدیم... قبل از عید... امروز قراره خط ویژه رو ببینیم... فعلا بین همه این فیلم‌ها، چ عالی بوده... اون قدر عالی که می‌خوام چند بار دیگه ببینمش... 

حالا امروز قراره خط ویژه رو ببینیم... خیلی خوشم نمیاد از موضوعش اما باید دید... فیلم با دیگران هم دوست دارم ببینم ایشالا اگر فرصت شد...



[ شنبه 9 فروردین1393 ] [ 13:0 ] [ ستاره ] [ ]


آخرین حرف‌های سال کهنه...

خدایا روزهای قشنگ آخر سال که می‌رسه بیشتر از اینکه برای عمر رفته غمگین باشیم، برای تعطیلات و عید نو و روزهای نو، شادیم... شادی کودکانه‌ای که هیچ‌ وقت نوستالژیش رو برامون از دست نداده...

خدایا امسال بدترین سال زندگی‌م بود... در آستانه پایان سال بود که اون اتفاق تلخ مثل یه زلزله زندگی همه‌مون رو لرزوند و هنوز همه‌مون آواره تلخی اون حادثه تلخیم...

خدایا امسال رو دوست نداشتم چون از 12 آذرماه به بعد اون قدر وحشتناک بود که خودمم وا موندم توی صبری که تا امروز و الان نصیبمون کردی...

خدایا روزهای آخر سال 1392 هم رسید...

امسال یکی از ما بینمون نیست... یکی از ما که تیکه‌ای از وجودمون بود... امسال خوب می‌دونم آدم‌هایی زیادی دورو برم لحظه تحویل سال بغض می‌کنند و چشماشون پر از اشک می‌شه با دیدن بهاری دوباره بدون وجود بهارشون...

خدایا ...

خدایا دلم اون قدر پر از درده که حس می‌کنم هیچ جایی برای هیچ حسی در اون باقی نمونده... خودمونی و از صمیم قلب می‌گم: بدجوری امتحانمون کردی خدا...

قربون بزرگیت برم که این روزا وجودتو توی لحظه‌لحظه‌های زندگیم خیلی بیشتر از همیشه حس می‌کنم... تو که از رگ گردن به ما نزدیک‌تری، و من همیشه به نزدیک‌ترین حالت زمانی حست می‌کنم که

که توی نفس‌هام، جریان داری...

که توی اشکم روی گونه‌هام جاری می‌شی... 

که توی نگاهم به آسمون حضور داری...

قربون بزرگیت برم... تا اینجای کار حواست بوده به دل نا آروممون آرامش بدی، از اینجا به بعدشم خودم و خیلی‌های دیگه رو سپردم به خودت...


*******

سال نوی همه دوستای خوبم پیشاپیش مبارک و پر از خیر و برکت...

حلال کنید...


[ یکشنبه 25 اسفند1392 ] [ 16:54 ] [ ستاره ] [ ]


یا رفیق من لا رفیق له...

یه دوستی یه عبارتی یادم داد و گفت هر وقت دلت می‌گیره و غمگینی و در کل حال روحت خوب نبود، زیر لب زمزمه‌اش کن...

یا رفیق من لا رفیق له...

ای رفیق کسی هیج رفیقی ندارد

هم جمله‌اش به دلم نشست و هم ترجمه‌اش برام دلنشین بود...

وقتی زیر لبم آروم تکرارش می‌کنم حس خوبی بهم دست می‌ده... حس می‌کنم یه جور دیگه دارم خدا رو صدا می‌کنم... یه حس شیرین بندگی که نمی‌دونم اسمش چیه اما یه جورایی دلمو می‌لرزونه...

امروز در دفترچه کوچیک دلنوشته‌هام نوشتم:

وقتی میگویم رفیق

تفاوتش را در میان کلماتم حس می‌کنم

خوب که ادایش می‌کنم

ذوب می‌شود احساس بندگی‌ام

و اسیر می‌شوم

میان میل به بندگی و میل به عشق ورزی

وقتی می‌گویم رفیق

شرم می‌کنم از رفاقتی که یکطرفه مانده است

از جانب تو رفاقت تمام می‌شود و پاسخم نا تمام می‌ماند

از جانب تو رفاقت تمام می‌شود و صدایت را نمی‌شنوم

و آنگاه که همه چیز محو می‌شود

تنها می‌مانم و رفیق

یا رفیق من لا رفیق له...

قربان یگانگی‌ات خدا ....

«ستاره» 

 پ.ن: ممنون از دوستانی که در ترجمه صحیح این جمله یاری کردند...

[ سه شنبه 20 اسفند1392 ] [ 14:3 ] [ ستاره ] [ ]


بیابانگرد تنها...

بیابانگرد تنها

آرام باش

خلوت شب‌های کویری را

به ذره‌ای هیایوی بی بهانه

نفروش

که تو در خلوت خود، تنها میهمان

ستارگانی

و آن‌ها

میهامانان ناخوانده‌ی

چراغانی‌های بی افروز خیابان‌های این شهر

«ستاره»

[ دوشنبه 19 اسفند1392 ] [ 14:17 ] [ ستاره ] [ ]


هدف...

مامان‌خانم بالاخره برگشت خونه‌اش... گرچه من و آقای همسر تا مدتی باید کلا زندگی‌مونو تعطیل کنیم و در جوار مامان‌خانم به سر ببریم اما همین که مامان‌خانم بالاخره برگشت خونه‌اش و خودشم راضیه، منو یه دنیا خوشحال می‌کنه...

هفته‌های آخر ساله و برنامه‌ها فشرده و سنگین... آماده کردن اخبار و کارها و گزارش‌های مربوط به ایام تعطیلات عید از یک طرف، خونه‌ای که هنوز تکونده نشده، کارهای نا تمام و ... مثل هر سال هفته‌های آخر اسفند‌ماه داره سنگین می‌گذره...

چند کار تحقیقی دارم، یکی از مهم‌تریناش همون تحقیق در مورد لاین بود که یه پست در موردش نوشتم... دوستانی دارن کمک می‌کنن... پرسش‌نامه‌ای که هنوز کامل نشده....

یه مطلب تحقیقاتی هم در موردی خاص باید تا قبل از عید برای جایی آماده کنم که اونم هنوز در اواسط کاره... غیر از اون هم که همه ساعات بودن در محل کار، داره صرف کارهای انجام شده و نشده و باید‌هایی می‌شه که بایددددد انجام بشه...

روزهای شلوغیه... این هفته احیانا هفته آخر دانشگاه باشه... این ترم سه روز پشت سر هم تمام توانم رو می‌گیره... این‌که از ساعت دو نیم تا ۸ و نیم شب سه روز پشت سر هم کلاس دارم که هیچ، درس‌ها هم این ترم کمی تا حدودی سنگینه... مخصوصا کارگاه آموزش عکاسی و فیلمبرداری که بر خلاف اسمش از هر درس دیگه‌ای سخت‌تر داره می‌گذره... و هنوزم که هنوزه موندم چه کنم با درسی که نه می‌شه جزوه داشت و نه نت برداری کرد؟!

این ترم یه استادی داریم که داره دکتراش رو آمریکا می‌گیره و یه چند ماهی اومده ایران و از این فرصت استفاده کرده و چند تا واحد داره تدریس می‌کنه... اسم درسش اقناء و تبلیغه... خودشم رشته‌اش تبلیغات و بازاریابی بوده... یه دختر جووونه که خیلی هم خوب تدریس می‌کنه و با سواده...

از اوایل ترم در مورد ادامه تحصیل در خارج از کشور صحبت کرد... اینکه دفتر پذیرش دانشجو با چند نفر دیگه داره و می‌تونه به دانشجوهایی که قصد ادامه تحصیل دارن کمک کنه که درسشونو برن بخونن و برگردن... شاید برای منی که متأهلم و درس‌ خوندنم صرفا برای دریافت مدرک بوده، هدفی دور باشه که بخوام خیلی جدی رشته‌ام رو در رده‌های بالاتر ادامه بدم... اما بد افتاده توی سرم که جدی جدی به تحصیلات بهتر و عالی‌تر فکر کنم....

گرچه این قضیه کمی برنامه‌های آینده زندگیمو تحت‌الشعاع قرار می‌ده... البته مثل یه هدف برام داره کم‌کم شکل می‌گیره... مثل یه هدف بزرگ که برای رسیدن بهش باید کمی بیشتر تلاش کنم... البته هدف من ادامه تحصیلاتم در رشته‌ای که اول، واقعا شناختی ازش نداشتم اما هر چی بیشتر پیش می‌رم بیشتر بهش علاقه‌مند می‌شم.

خلاصه که یه هدف جدید به اهداف زندگیم اضافه شده که باید دید تا چند سال آینده اصلا زندگی بهم اجازه می‌ده به سمتش برم یا نه؟؟ باید دید قدرت اراده‌ چه کمکی می‌کنه بهم در این راستا؟؟؟

 

 

[ شنبه 17 اسفند1392 ] [ 11:47 ] [ ستاره ] [ ]


دلم ...

امروز اصلا حالم خوب نیست... حوصله‌ی کار هم ندارم... اصلا نمی‌دونم حوصله چیو دارم؟ ... کلافه‌ام، عصبی‌ام...

مامان خانم فردا می‌خواد برگرده خونه‌شون... تقریبا بعد از سه ماه... منم باید از فردا هر شب بعد از سرکار  و دانشگاه برم خونه مامان خانم... چون فعلا نمی‌تونه تنها بمونه... حالا فعلا یه مدت اون‌جا خواهیم بود... همین پراکندگی هم خودش داره یه جورایی اذیتم می‌کنه...

واقعا این روزها روزهای سر کار اومدن نیست... گرچه همیشه روزها اخر سال، روزهای پر کاریه... منم که دیگه دارم کم میارم... حوصله هم اصلا نیست دیگه... هوا، ابری بارونی که می‌شه دلم می‌خواد لب ساحل بشینم... یه آتیش روشن کنم و به دریا نگاه کنم... به موج‌های بالا و پایینش ... و به هیچی فکر نکنم... به هیچی...

به هیچ کدوم از درد‌هایی که دارم می‌کشم... به هیچ کدوم از اتفاقاتی که برام افتاده... به هیچ کدوم از روزهای تلخی که خاطراتش توی ذهنم داره بالا و پایین می‌ره... دلم می‌خواد به هیچی فکر نکنم...

چه قدر بده که دلخوشی‌های زندگی دیگه برات رنگ دلخوشی نداشته باشه... حالم مثل کسیه که دوست داره زندگی کنه اما نمی‌تونه... دوست داره شاد باشه اما نمی‌تونه... تظاهر می‌کنه که شاده اما دلش چیز دیگه‌ایه...حالم حال خوبی نیست...

دلم می‌خواد بخوابم... نه خواب بلکه خلسه... کما... لحظات زیاد... و وقتی بیدار می‌شم هیچ چیزی توی ذهنم نباشه... انگار که شیفت دیلیت کرده باشن همه چیز رو... دلم کمی ... دلم هیچی نمی‌خواد... اصلا دلم نمی‌دونم که هنوز وجود داره یا نه؟؟؟

 

[ چهارشنبه 14 اسفند1392 ] [ 10:9 ] [ ستاره ] [ ]


شبکه‌های اجتماعی؛ فرصت یا تهدید؟؟؟

چیزی که این روزها شاید خیلی از مایی که در روز ساعات زیادی رو در فضای مجازی می‌گذرونیم درگیر خودش کرده، شبکه‌های اجتماعی بوده که هر روز هم مثل ریشه‌های یک درخت بزرگ دارن تکثیر می‌شن و هی این درخت تنومند ارتباطات در فضای مجازی رو قوی‌تر و محکم‌تر می‌کنه.

من خودم تجربه حضور در این شبکه‌ها رو با وایبر شروع کردم، البته پیش از این نرم‌افزارهای مربوط به تلفن همراه، شبکه اجتماعی مثل ف.ی.س ب.و.ک هم وجود داشت که باز هم به خاطر ف.ی.ل.ت.ر خیلی برای همه قابل استفاده نبود. ضمن اینکه جذابیت‌های خاصی درش پیدا نمی‌شد و حداقل برای خود من جاذبه‌ای نداشت.

وایبر و وی‌چت تجربه‌های بعدی بودند... وی چت که خیلی مورد استقبال همه قرار گرفته بود در اوج به سر می‌برد که ناگهان به بلایی دچار شد و از دسترس خیلی‌ها دور موند. بعد از اون برنامه‌های مختلفی اومدند و در دسترس قرار گرفتند که امروزه لاین و اینستاگرام یکی از مهم‌ترین اون‌ها به شمار می‌رن... طبق آخرین آماری که بنده هم در سایت‌ها دیدم، استقبال از لاین هر روز و هر روز داره افزایش پیدا می‌کنه...

اما نکته اینجاست، تکنولوژی همیشه هست و هدف اصلی اون هم مثلا ایجاد آرامش و رفا بیشتر برای انسان‌هاست، باید دید این اتفاق واقعا می‌افته؟ یعنی این تکنولوژی‌ها رو باید فرصت دید یا تهدید؟!

بنا به توصیه‌ یکی از اساتید در لاین عضو شدم و در یک گروه مذهبی وارد شدم تا بتونم لینک گزارش‌های تاپ سرویسم رو اون‌جا قرار بدم تا لینک بشه و کلیک بیشتری بخوره و در نتیجه آمار بازدید از این گزارش‌ها بالا بره ضمن اینکه اون گزارش‌های تاپ هم بیشتر دیده بشه و آدم‌های بیشتری بتونن استفاده کنن

در همین مسیر با گروه‌ها در لاین آشنا شدم...

حالا فرصت چیه؟ فرصت در این قضیه بودن در گروه‌های مذهبی و گاها گروه‌های ادبی، خوندن مطالب جالب، خوندن تحلیل‌های مختلف، آشنایی با انواع عقاید و افکار، بودن در فضایی مجازی جهت تبادل نظر، گاها استفاده از مطالب طنز و جالب و سرگرمیه...

اما تهدید می‌تونه از بین رفتن وقت و زمان باشه به طوری که گاهی متوجه نمی‌شی چه قدر زمان در حال خوندن این مطالب از دست داده، باشه... همچنین آسیب‌های زیادی وجود داره، مثل تغییر افکار و عقاید گاها نوجوانان یا افرادی سست، حالا این تغییر عقاید می‌تونه مثبت هم باشه که اون جنبه فرصتشه...

تهدید دیگه می‌تونه وجود فساد باشه که البته انسان‌ها کلا به دلیل میل و تمایل به انجام فعل گناه، در هر کاری این مسأله فساد رو پیدا می‌کنند و به سمتش تمایل دارند...

تهدید دیگه می‌تونه وجود گروه‌هایی با اهداف خاص باشه... حالا این‌ها می‌تونن سیاسی، اجتماعی، عقیدتی، یا گروه‌های گسترش‌دهنده فرق و افکار منحرف و ضاله باشند.

با تمام این تفاسیر از نظر من با فرهنگ‌سازی درست و اصولی مثل همه شبکه‌های اجتماعی می‌شه تهدید‌ها رو از بین برد و یا به حداقل رسوند و همه از فرصت‌ها استفاده کنند و بهره‌مند بشن. اما مثل همیشه یک سوال وجود داره، چرا این فرهنگ‌سازی هیچ وقت در کشور ما به وجود نمیاد... اینکه می‌گم در کشور ما چون من از افرادی که در این کشور زندگی می‌کنند و از فرهنگ این مردم مطلعم و نمی‌دونم در همه جای دنیا، این مشکلات و فرهنگ‌سازی‌ها وجود داره یا خیر؟

چند وقت پیش مهمانی داشتیم که یه پسر تقریبا ۱۸ یا ۱۹ ساله داشت... جالب بود از وقتی اومدند خونه ما این پسر با تلفن همراهش در یک گروه داشت چت می‌کرد به طوری که وسطای مهمانی شارژش تموم شد و دنبال شارژر می‌گشت، چنان‌ که انگار نفسش داره بنده میاد و دنبال هوا می‌گرده...

بعد کنار شارژر نشست و تکون نخورد... فکر کنید پسری که باید در اون سن یا دانشجو باشه یا سرباز ، هیچی نبود... درسش رو رها کرده بود، حاضر نبود به سربازی بره، حاضر نبود درس بخونه، حاضر نبود کار کنه... فقط و فقط توی گوشیش بود... واقعا مثل یک معتاد...

این روزها به اعتیاد این شبکه‌ها زیاد فکر می‌کنم... مثلا دیروز برای اینکه با خودم مقابله کنم ساعات زیادی اینترنت گوشیم رو قطع کردم تا کمتر حضور داشته باشم... دیدم می‌تونم روی خودم کنترل داشته باشم... برای مقابله با بودن زیاد در فضای مجازی در ساعاتی که توی خونه هستم هم یک کتاب روی دسته مبل گذاشتم تا وقتی که همسر و مامان خانم دارن تلویزیون تماشا می‌کنند، و من میل به بودن در شبکه‌ای اجتماعی دارم، کتاب دستم بگیرم و کتابی که دوست دارم رو بخونم... این طوری با اون میل نیز مبارزه می‌کنم  و از وقتم نیز می‌تونم استفاده کنم.

به همین راحتی می‌شه زمان رو مدیریت کرد... و همچنین می‌شه از فرصت‌های حضور افراد در این شبکه‌ها به نفع اهداف خودمون استفاده کنیم که از جمله اهداف من مثلا لینک کردن اخبارم بوده...

خلاصه اینکه من این ترم توی دانشگاه دارم در مورد شبکه‌ اجتماعی لاین تحقیق می‌کنم... یه سری سوالاتی هم طراحی کردم... دوستای خوبم اونایی که عضو لاینید و ازش استفاده می‌کنید لطف کنید بهم بگید تا سوالات رو بفرستم براتون و یه کمکی کنید و نظراتتون رو در مورد این شبکه‌ها و فرصت‌ها و تهدید‌هاشون به من بگید... خیلی کمکم می‌کنید با این کار...

[ سه شنبه 13 اسفند1392 ] [ 12:24 ] [ ستاره ] [ ]


بوی بهار...

این روزها هوا خوب و ملس شده... این هوا همیشه منو یاد صحن امام‌رضا میندازه... هوای دلچسبی که نوید اومدنه بهاره...

خیابونا باز هم مثل گذشته شلوغ اند و مردم گویا قراره قحطی در راه باشه، چنان خرید می‌کنند که ...

گاهی فکر می‌کنم بیش از نیمی از این آدما چیزهایی رو می‌خرن که واقعا بهش نیاز ندارن... فقط اسیر تب خرید عید شدند...

ولی در هر حال این روزها برای من بوی عید نداره... دارم سعی می‌کنم با یادآوری خاطرات خوب زندگی، لحظاتم رو شاد کنم اما واقعا فقط یه سری خاطره توی ذهنم می‌چرخه و می‌چرخه و همه‌چیز دوباره روی یک محور، متمرکز می‌شه، نبودن زهرا... امسال عید رو بدون زهرا باید تجربه کنیم و خدا می‌دونه که هر کدوم از ما، مامان، آبجی بزرگه، همسر زهرا، بچه‌هاش، دوستاش و ... لحظه سال تحویل چه حسی خواهیم داشت در نبود زهرا....

از این حس‌های دردناک می‌ترسم... گاهی سعی می‌کنم از فکر کردن به این حس‌ها فرار کنم اما... این شب‌ها زیاد زهرا رو توی خوابم می‌بینم... خواب‌هام درست و مشخص نیست... اما زهرا توی خواب‌هام حضور داره... چند وقت پیش خواب دیدم که سرمو گذاشتم توی بغلش و می‌گم چرا مُردی؟ اونم آروم می‌خنده و می‌گه اینجا جام کوچیک بود...

بعد از دیدن این خواب خیلی در مورد مرگ فکر کردم... در مورد زیبایی اون دنیا... در مورد آسایشی که آدم‌ها می‌تونن توی یه دنیای دیگه تجربه کنند... در مورد آرامشی که زهرا توی خواب‌هاش هر شبه من حضور داره... می‌دونم که نباید به خاطر زهرا نگران باشم، بیشتر غمم به خاطر از دست دادن خواهرمه... و نابودی زندگی همه‌مون...

خدایا دلتنگم... انگار هر چی بیشتر روزگار، به روزهای بهاری نزدیک‌تر می‌شه، بیشتر لجم می‌گیره از اینکه همه چیز داره در مدار زندگی حرکت می‌کنه و بدون زهرا متوقف می‌شه... دلتنگم از اینکه امسال بهار در حالی داره میاد که زهرا نمی‌توه خونه‌تکونی عید کنه و لباس‌ها و کیف نویی که از مدت‌ها پیش خریده بود رو بپوشه... امسال عید در حالتی داره از راه می‌رسه که خانواده زهرا، سر سفره هفت‌سین با قاب عکس زهرا باید بنشینند و چشماشون پر از اشک نبودن مادر باشه...

خدایا دلتنگم ....

دلم نمی‌خواد همه پست‌هام بوی غم بده...

اما هر بار که می‌خوام چیزی بنویسم همه چیزهایی که در ذهنم نشسته پر میکشه و باز نوشته‌هات سمت و سو پیدا می‌کنه به طرف حس قلبیم...

معذرت از همه دوستانی که میان اینجا رو می‌خونن و غمگین می‌شن

 ****

کلاس‌های دانشگاه دارن می‌گذرن... خوب و گرم و پر از مطلب برای منی که عاشق رشته‌ام هستم... دنبال شاخه‌های رشته روابط‌عمومی و ارتباطات برای ارشد می‌گردم... می‌دونم یه کم زوده اما کم‌کم باید مطالعه برای آزمون ارشد سال دیگه‌ رو شروع کنم تا بتونم اون رشته‌ای که می‌خوام رو قبول شم...

مامان خانم یه هفته‌‌ای هست که اومده خونه ما... اتفاق خوب روزی بود که دانشگاه بودم و ساعت هشت و نیم شب رسیدم خونه افتاد... با اینکه فکر می‌کردم این همه ساعت یعنی از صبح تا اون موقع مامان‌خانم تنهایی اذیت می‌شه، و کلی نگرانش بودم اون روز اما وقتی مامان در آپارتمان رو باز کرد و بوی غذا پیچیده بود توی خونه اشک توی چشمام جمع شد از اینکه می‌دیدم مامان باز پای گاز تونسته بایسته و غذا بپزه...

خلاصه که مامان خانم یه کم اوضاش بهتر شده این روزها به لطف خدا... گرچه هر روز لحظات زیادی رو در یاد زهرا می‌گذرونه و بارها شده که وقتی زنگ می‌زنم خونه صداش گرفته و گریه‌آلوده اما خدا رو شکر می‌کنم که کمی بهتره

هنوز راضی نیستم بره خونه‌اش ... بهترین زمان بعد از عیده که کمی هوا بهاری شده باشه... و مامان بتونه با باغچه اش خودشو یه کم سرگرم کنه...

*********************

از اوضاع و احوال روزگار باید بگم یه گوشی خیلی بزرگ و خوشکل و ناز خریدم و بابتش همه حقوق و عیدی این ماهمو دادم اما می‌ارزید... اکسپریا زد اولترا... تقریبا اندازه تب لته... دوستش دارم به شدت و همین هم کمی این روزهایم رو با شادی کودکانه‌ای پیوند داده...

خونه تکونی رو از این هفته شروع می‌کنم... این سومین عید در زندگی مشترکمون هست و اولین سالیه که می‌خوام اساسی خونه تکونی کنم... هم پرده‌ها ... هم فرش‌ها... هم کل اشپزخونه... خلاصه که حسابی کار دارم...

**********************

خیلی وقته که به وبلاگ دوستان سر نزدم... خیلی بده و از همه عذرخواهی می‌کنم... کارهای خبرگزاری این روزها به صورت فاجعه‌باری زیاد شده... گزارش‌های خیلی زمان‌بر، کارهای مختلف و ... حتی وقت روزهای تعطیل هم تحت تأثیر قرار گرفته...

با تمام این حرف‌ها و ماجراها، باید گفت: خدایا شکرت که دارم نفس می‌کشم... شکرت که عزیزانم دارن نفس می‌کشند... شکرت که هنوز بهم اجازه می‌دی هر روز صبح بهت سجده کنم...

[ چهارشنبه 7 اسفند1392 ] [ 12:56 ] [ ستاره ] [ ]


بازگشت مامان به خونه...

دیشب مهمان داشتیم خیلی زیاد... زن عمو پیشنهاد داد در مورد مامان خانم که ببریمش خونه ش... گفت چند روز بمونه عادت می کنه... گفت یکی از بزرگ ترین مشکلات مامان خانم اینه که سر خونه خودش نیست و همش خونه بچه هاشه و این بلاتکلیفی اذیتش میکنه....

من در ابتدا جبهه گرفتم و به شدت مخالفت کردم اما وقتی دیدم مامان خودش چه قدر استقبال کرد و چه قدر برق امید توی چشماش اومد، دلم قرص شد که این خواسته خود مامان هم هست... 

فقط می مونه غذا درست کردن و کارهای خونه که خودم هفته ای چند روزی می رم خونه شو مرتب می کنم و غذا می زارم براش... خودشم خیلی موافقه... همسر زهرا هم می گه شب ها با بچه ها میآن پیش مامان می خوابن... فعلا که همه چیز خوبه... امیدوارم واقعا این راه درستی باشه... 

حالا امروز بعد از این همه مدت قرار من مامانو ببرم خونه ش... هم می ترسم هم خوشحالم از اینکه مامان خودشم راضیه... اما خود مامانم از تنها موندن شب ها بدش میاد... نمی دونم چه کنم؟

امشب و فردا شب پیشش میمونم تا کم کم عادت کنه... ایشالا با برگشتنش به خونه ش یه کم اوضاع روحیه ش هم بهتر بشه... فکر می کنم این بلاتکلیفیش و حضورش در خونه های بچه هاش بیشتر آزارش می ده از نظر روحی...

خلاصه که دعا کنید هر چه می شود ختم به خیر باشد...

[ جمعه 2 اسفند1392 ] [ 10:10 ] [ ستاره ] [ ]


از سبد کالا تا...

دیروز با کلی اصرار و خواهش به آقای همسر راضیش کردم بریم سبد کالامون رو بگیریم... بعد از عبور از دو فروشگاه در نهایت با یه عالمه عصبانیت نشستیم توی ماشین و هر چی فحش بلد بودیم نثار خودمون کردیم به خاطر اینکه دنبال سبد کالا هستیم...

خداییش، کسایی که فکر این کار به ذهنشون خطور کرد بد نبود به کم کندر مصرف می‌کردند... آخه آدم این همه ملت رو به زحمت و دردسر میندازه واسه چی؟؟ خوب مگه چی میشد مثل پارسال پولشو می‌ریختن به حساب مردم...

10 کیلو برنج مزخرفی که هر کی می‌گیره یه جورایی ردش می‌کنه... یا دو تا دونه مرغ ترکیه‌ای... آخه این فکرا رو کی به خورد این مسئولان ما می‌ده... این اسمش واقعا چه چیزی جز حماقت می‌تونه باشه؟؟؟ مردم رو الاف کردن واسه چی؟؟؟ چه توجیهی برای این کار دارن؟؟؟

کاری که در نهایت ته تهش می‌خواد یه عالمه رانت‌خواری در پی داشته باشه.... 

خلاصه که نیمی از روز تعطیلمون صرف سبد مزخرف و مزحلل کالایی شد که واقعا عطاش رو به لقاش بخشیدیم...

***************

این روزها واقعا حس هیچ کاری همچنان ندارم... مامان‌خانم بند کرده که می‌خواد برگرده خونه‌ش و منم استرس بودن مامان در اون خونه رو دارم که همش خاطرات زهراست... و تنهایی مامان... به سختی دنبال یه آدم می‌گردم برای اینکه با مامان باشه... نه پرستار، بلکه یه نفر که هم همدمش باشه... هم بی سرپرست و تنها باشه... هم مطمئن باشه... هم تمیز ... که کارهای خونه رو بکنه و غذای مامان رو بپزه...

و شب‌ها اون‌جا بمونه تا مامان تنها نباشه... و مواظب و دلسوز هم باشه... اگر دوستان تهرانی کسی رو سراغ دارند، لطفا معرفی کنن...

مامان هم فعلا افتاده رو دنده لج که می‌خوام برم خونه‌م... منم شب‌ها اون قدر به این مسائل فکر می‌کنم که عصبی می‌شم و بد‌خواب و بعد هم خواب بد می‌بینم همش... واقعا دیشب فکر می‌کردم کم آوردم توی این همه مشکل...

مامان می‌گه هر شب از سرکار برم خونه‌ش... می‌گه من و همسرم بریم پیشش بمونیم... اما این نشدنیه... منم زندگی خودم رو دارم و نمی‌تونم خونه و زندگیم رو رها کنم...

دانشگاه از فردا شروع می‌شه و سه روز در هفته ساعت 20:30 کلاسم تموم می‌شه... معدل ترم پیشم 19:80 شد و این باعث شده با انگیزه بیشتری به درس خوندن و ادامه تحصیل فکر کنم... گرچه فکرم خیلی مشغوله اما مشغله کاری و تحصیلی انگار یه جورایی مسکن درده...

******************

این روزها سخت چسبیدم به کارم... گزارش‌های خوب توی سرویسم کار می‌شه... با وجود مدیر جدید خیلی اوضاع خبری خبرگزاری رو به بهبود و پیشرفته و این کاملا محسوسه... با اینکه کمی سخت‌گیری می‌شه اما من هر لحظه و توی هر توبیخی که می‌شم یه عالمه نکته یاد می‌گیرم و همین خوشحالم می‌کنه....

این روزها بیش از همیشه حس خوب خبری دارم و به این حسم بها می‌دم وبراش وقت می‌زارم...

این ترم دانشگاه هم داره شروع می‌شه... درس خوندن رو همیشه دوست داشتم... از بچگی... بعد از وقفه تحصیلیم بعد از مدرک فوق‌دیپلم کامپیوترم، کمی تنبل شده بودم... الان حس خوبی دارم از ادامه تحصیل... گرچه دو ترم دیگه تا اخذ مدرک باقی مونده اما باز امیدوارم و بسیار بسیار پر انگیزه برای ادامه تحصیل در مقطع ارشد...

******************

پنجشنبه مهمان دارم... دوقلوها و همسر زهرا... مامانم و آبجی بزرگه و شایدم خان داداش... این مهمانی برای همه ما لازم بود... گرچه هر بار با دیدن بچه‌ها و همسر زهرا دلم بد‌جوری می‌شکنه و درد می‌گیره اما می‌دونم اون‌ها از ما داغون‌ترن... به خصوص همسرش... گاهی می‌بینم که به یه گوشه‌ای زل می‌زنه و زیر لب با خودش یه چیزایی می‌گه.... بدجوری داره داغون می‌شه... زندگیش از هم پاشیده و نگهداری بچه‌ها براش سخته... هنوز برنگشتن سر خونه‌شون... به محمد(یکی از دوقلوها) می‌گن چرا نمی‌رید خونه‌تون؟ می‌گه: خاله وقتی مامانم اون‌جا نیست واسه چی بریم اونجا؟...

بغض می‌کنم... دلم می‌خواد داد بزنم و گریه کنم... دلم یه عالمه گریه می‌خواد اما مرتب دارم بغضم رو فرو می‌خورم و به جاش یه نفس عمیق می‌کشم... درد بزرگی توی دلم دارم که هیچ وقت و با هیچ دارویی درمان نخواهد شد...

[ شنبه 26 بهمن1392 ] [ 15:51 ] [ ستاره ] [ ]


پرواز ذهن...

دیروز یه اتفاق عجیب افتاد... گاز شوفاژ وارد خونه شده بود و ما نمی‌دونستیم و سردرد و بی‌حالی دیروزمون یکی از دلایلش، همین بوده... خلاصه که از شدت گازی که توی خونه بود حسابی خواب‌آلود شده بودیم که با زنگ آیفون بیدار شدیم و همسایه طبقه بالامون که برادر آقای همسره، دچار گازگرفتگی شده بود و اورژانس اومده بود...

خدا رو شکر از خونه اومدیم بیرون... وگرنه باید امروز خرمامونو پخش می‌کردند...

امروز خیلی روز مزخرفیه... دلم برای نمایشگاه یه جورایی تنگ شده... با اینکه هم خیلی سرد بودو هم خیلی کار داشتیم و هم فشار عصبی زیاد بود اما خیلی فضاشو دوست داشتم... و البته آدمایی که هر کدوم یه جورایی یه قسمت کار رو گرفته بودند...

حوصله کار رو واقعا ندارم اصلا... وقتی یه روالی و نظمی از بین می‌ره حوصله کار هم کلا از بین می‌ره... حوصله خونه رفتن رو هم ندارم... اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم واقعا... باید کاری کرد... می‌دونم باید کاری کرد...

اما نمی‌دونم چه طور از این حس‌های منفی و بی‌حوصلگی خودم رو خلاص کنم.

برخی از دوستان پیشنهاد خوندن کتاب و دیدن فیلم دادن... درسته... یه مواقعی عاشق این کارام اما الان نه... الان اصلا دلم اینو نمی‌خواد... نمی‌دونم چه کاری خوشحالم می‌کنه فقط می‌دونم واقعا بی حوصله و کلافه‌ام... یه جورایی حس می‌کنم کارمو دیگه دوست ندارم...

یعنی کار خبر رو دوست دارم اما کارم برام کمه... محدوده... حس می‌کنم دوست دارم بیشتر پرواز کنم و اوج بگیرم اما بال و پرم بسته است... 

دوست دارم برم خرید مثلا... دلم می‌خواد یه عالمه پول خرج کنم... دلم می‌خواد بریز و بپاش کنم... دلم می‌خواد یه عالمه چوب بریزم وسط یه فضای باز و آتیش بزنم... دلم می‌خواد برم یه جای بلند و داد بزنم... دلم می‌خواد یه مدت فقط خودم باشم و خودم... و هیچ کسی از من نپرسه چته؟ چی شده؟ چرا ساکتی؟ چرا حرف نمی‌زنی؟

دلم برف می‌خواد... زیاد... دلم کوهنوردی می‌خواد، منظم، هر هفته، با یه گروه خوب.... دلم نقاشی می‌خواد... واقعا دلم نقاشی می‌خواد... دلم تغییر می‌خواد... دلم خیلی چیزهایی می‌خواد که هیچ کدوم فعلا امکان پذیر نیست...

پ.ن: پنجشنبه رفتم کنار سنگ قبری نشستم که باورم نمی‌شد اسم روش، اسم یه عزیز منه... اسم خواهرمه... اسم زهراست... دلم گرفت... بغض کردم... اشک ریختم... گریه کردم... سبک شدم... دست بچه‌هاشو گرفتم و رفتیم بیرون...

بچه‌های عزیزی که نمی‌دونم چه طور دارن با این داغ بزرگ خودشونو وفق می‌دن...


[ شنبه 19 بهمن1392 ] [ 14:54 ] [ ستاره ] [ ]


یک روز کرخت...


یه روز جمعه بالاخره رسید که من بدون هیچ دغدغه‌ای میتونم استراحت کنم... اما نمی دونم چرا این همه کرخت و بی حالم... حوصله هیچ کاری رو ندارم... حس ندارم یه کم خونه رو مرتب کنم... یا یه غذایی درست کنم...

حتی حس استراحت هم نیست... و یا بیرون رفتن.... سردرد دارم و خونه خیلی سرده... نمی دونم چرا این شوفاژ دیگه خونه رو گرم نمیکنه...

نمایشگاه بالاخره تموم شد... با اینکه نمایشگاه خیلی مهمی نبود اما تجربه شیرینی بود... و سخت البته... دوستان خوبی پیدا کردیم... گرچه من در میانه های راه کم آورده بودم و گاهی با برخی از بچه های مجری نمایشگاه دعوا هم کردم شدیییید... اما روز آخر که چهارشنبه بود واقعا همه بچه ها ناراحت بودند... و تجربه خوب و شیرین نمایشگاه هم به پایان رسید ...

در مدت کارم یکی از بهترین خاطرات و بهترین تجربه هام بود... با آدم هایی آشنا شدم که واقعا با خلوص نیت کار می کردند و همین باعث شد که تصمیمی جدید بگیرم... که البته هنوز اجرایی نشده اما سعی به اجرایی شدنش می کنم...

دیروز باید برای ثبت نام ترم جدید می رفتم اما دسته چکم در دسترس نبودو به همین خاطر ثبت نام رو به شنبه موکول شد... اما من و همسر بعد از بیرون اومدن از خونه تصمیم گرفتیم بریم سرخاک زهرا ... بعد از یه دل سیر با زهرا بودن، رفتم دنبال بچه هاش و بردیمشون اول نهار مرغ سوخاری که خیلی دوست دارند و بعد هم بولینک و بازی های جور وا جور... بعد هم بردیمشون خونه آبجی بزرگه تا مامان خانم هم ببینتشون...

بعد از روز سختی که دیروز داشتم و بغضهایی که فروخوردم شب خسته و کوفته اومدیم خونه و امروز یه روز آزاد دارم... یه روز که برنامه ای براش ندارم و نمی خوام داشته باشم... بعد از کمی وبگردی، خواستم یه پستی بنویسم...

فردا باز کار شروع می شه... کاری که این روزها داره با لذت بیشتری پیش میره چون رویکردهای خبرگزاری جدی تر شده و خبر دادن هامونم شیرین تر... دوست داشتم امروز یه کار متفاوت می کردم... و حداقل روز بهتری می بود اما نیست... این سردرد دست از سرم بر نمیداره ... و کرختی جمعه های بی حاصل...

[ جمعه 18 بهمن1392 ] [ 12:43 ] [ ستاره ] [ ]


حس‌های ناب

دو هفته‌ایه که بعد از پایان امتحانات درگیر نمایشگاه دستاوردها بودم... یک نمایش مزخرف که ستاد اطلاع‌رسانیش با ما بود و سرویس خبری ما مستقر در اون نمایشگاه و  کلا هر روز باید تا ساعت ۸ اونجا می‌بودم...

کارهای نمایشگاه و خبرگزاری و امتحاناتم همگی دست به دست هم داده بودند که من پر کار ترین روزهام رو بگذرونم... حتی روز تعطیل هم نداشتم و الان تقریبا دو هفته است که مداوم هر روز کار می‌کنم... خانواده همسرم هم این روزها مهمان ما هستند...

مامان خانم همچنان کایروپراکتیک می‌کنه... یه کم طپش قلب گرفته که دکترش می‌گه از اعصابشه و من هنوز نگران این طپش‌های گاه و بیگاه مامانم...

خسته‌ام این روزها... البته این جمله همیشگی و تکراریه منه...

به این فکر می‌کنم که ما زن‌ها واقعا زنانگی‌مونو توی این زندگی از دست دادیم... دلم یه کم حس زنانگی و خانه‌داری می‌خواد... دلم بوی قرمه‌سبزی و پیاز‌داغ توی خونه می‌خواد... و خونه‌ای تمیز... و ساعات فراغت زیاد برای کتاب خوندن، کلاس ورزش رفتن، پیاده‌روی توی برف، قهوه تلخ و داغ و ...

 

[ دوشنبه 14 بهمن1392 ] [ 12:56 ] [ ستاره ] [ ]


رنگین‌کمان پس از باران...

اتفاقات زندگی جاریست... همچنان دلتنگی‌هایم را در گلو خفه می‌کنم و بر خودم نهیب می‌زنم که آری زندگی جاری است...

این روزها هم روزهایی خوب از روزگاران خداست... روزهایی خوب که خدا را شکر می‌کنم برای گذران آن... برای خوب بودن و خوب نفس کشیدن خودم و تمام عزیزانم...

احوالات مامان‌خانم همچنان با کمردرد‌های شدید همراه است... کمی بهتر شده و راه‌ رفتن‌هاش دیگه به سختی روزهای اول پس از مصیبت خواهرم نیست... الان می‌تونه راحت‌تر راه بره اما نشستن‌های بیشتر از ۱۵ دقیقه اذیتش می‌کنه و باید بیشتر دراز بکشه...

من این روزها کمتر مامان رو می‌بینم... مامان خونه خواهر بزرگ‌ترم هست و من هم خیلی دل و دماغ رفتن به اونجا رو ندارم... یعنی حوصله سیاه پوش بودن اون‌ها و نگاهشون به من که من رو انسان سرخوشی می‌دونند به دلیل تعویض لباس‌های سیاهم رو ندارم...

واقعا برام دردناکه شنیدن این حرف که تو دلت خوشه و به همین خاطر لباس عزای زهرا رو زود در آوردی برام سخته... خیلی سخت...

چند شب پیش با آقای همسر رفتیم کافه الوند تجریش... همون کافی‌شاپ دوست داشتنی من... و باز هم طعم تلخ اسپرسو و پودینگ شکلات دوست داشتنی ... آخرین باری که رفته بودیم اونجا دوشب قبل از سفر زهرا بود... خوب یادمه اون شب رو و مطلبی که فرداش نوشته بودم با عنوان «طعم تلخ اسپرسو»...

اون شب هم دوباره بعد از مدت‌ها رفتیم و کلی با هم حرف زدیم... و کلی درد دل کردیم... از دلخوری‌هام گفتم و از دل‌خوری‌هاش گفت... حس می‌کنم یه فاصله‌ای بین ما افتاده... شاید به نازکی یک تار مو ... اما این فاصله رو حس کردم و به همسر گفتم... اون هم منطقی و معقول پذیرفت و نقدم کرد... و نقدش کردم...

و باز مثل همیشه‌های همیشه اون کوتاه اومد و نقد‌های منو پذیرفت... و خواست دوباره کنارم باشه و مواظبم... اون شب دلم گرفت... دلم گرفت که همسرم به من نقد داشت... که حرف‌هایی رو زد که تا حالا نزده بود... که گلایه کرد... دلم گرفت... شاید بهانه‌ای شد تا اون بغض سنگین رو رها کنم روی پهنای صورتم...

وقتی توی ماشین نشستم شیشه رو دادم پایین و یه آهنگ ملایم خارجی از ... یادم نمیاد از کی... اما می‌دونم خیلی لطیف و دردناک بود... و اشک ریختم... به یاد زهرا که دلتنگشم هر روز... به یاد زندگی خوب روزهایی که زهرا بود... به یاد شیرینی‌های خانواده‌مون... به یاد زندگی خودم و همسرم و روزهای شاد شادمون...

*****

پنجشنبه باز رفتیم بیرون... باز رفتیم یه کافی‌شاپ دنج... این بار کمی سبک‌تر بودم و رهاتر از اون شب... خرید کردیم... باز اسپرسو و چیز کیک خوردیم... باز حرف زدیم... به هم خیره شدیم... باز همسرم توی نگاهم خیره شد و زیبایی‌هایی رو ستود که شاید فقط خودش می‌بینه...

خاطرات روزهای گرم اول عشقمون رو تعریف کردیم... براش از روزی گفتم که تمام احساسم از نفرت به عشق مبدل شد... برام از روزی گفت که جواب مثبت منو از زبان همکارم شنیده بود... و از شادی نماز شکر خونده بود...

حرف‌هامون سبک‌تر شده بودند انگار... انگار وقتی حرف‌های ناگفته گفتنی می‌شن و بغض‌های خفه‌کننده می‌بارند بعد از باریدن‌ها همیشه رنگین کمان در انتظار ماست... اون شب، شبی رنگین‌کمانی داشتیم در پارک ملت ... گرچه سرد بود اما گرم بودیم و دلگرم به این گرمای وجودمون... و باز خدا رو شکر کردم به خاطر تمام چیزهایی که داده و من نمی‌بینم...

*****

فصل امتحاناته و من درگیر درس خوندن... دو تا امتحان دادم هر دو رو بیست می‌شم... خوبه که دارم خوب درس می‌خونم چون عاشق رشته‌ام هستم... و پر از انگیزه برای ادامه تحصیلم در شاخه‌های این رشته در مقاطع ارشد و ...

****

یه خورده درگیر تصمیماتی ام که خودم هم نمی‌دونم باید بگیرم یا نه... حس عجیبی دارم در مورد مادر شدن... اما چیزی در وجودم بهم می‌گه که نمی‌تونم مادر خوبی باشم چون مشغله‌هام خیلی زیاده... و توانم خیلی کم...

اما گاهی اوقات پیش میاد که این حس مادری، حس مادر شدن، حس وجود یک موجود در بطن وجود، یه طورایی انگار داره با احساسم بازی می‌کنه اما هنوزم عقلم محکم ایستاده و می‌گه نه... نه... الان وقتش نیست... می‌گه الان نمی‌تونی از پس یه نفر دیگه بر بیایی...

پ.ن: این پستم رو متفاوت از پست‌های دو ماه اخیرم نوشتم... چون حس می‌کنم صندوقچه دل‌نوشته‌هام نیاز به کمی خانه‌تکانی دارد... باید زندگی را جاری کرد گاهی در این صندوقچه... گرچه با حس نبودن‌های عزیزم که از دستش دادم می‌سوزم...

پ.ن۲: از تمام دوستان عزیزم که این مدت نظر گذاشتن و جوابی نگذاشتم معذرت خواهی می‌کنم... این امروز به پست‌های دوستای خوبم سر می‌زنم... نظر می‌زارم و پاسخ نظراتتون رو می‌دم...

[ شنبه 28 دی1392 ] [ 17:25 ] [ ستاره ] [ ]


سیاهی لباس یا سپیدی آغاز....

یه عده لباس زنگی و چادر رنگی هدیه می‌خرن و برامون میارن و می‌گن از سیاه در بیایم... یه عده بهمون می‌گن دیگه از ظاهر عزا در بیایم و زندگی رو از سر بگیریم...

اما نمی‌دونم چرا دیگه نمی‌تونم... حتی توی خونه ... حتی نمی‌تونم یه روسری سورمه‌ای سرم کنم... انگار با این رنگ مشکی خو گرفتم... انگار جزئیی از من شده...

مامان امروز بهم زنگ زد و گفت که لباس مشکیمو در بیارم... که دیگه مشکی نپوشم اما خودش می‌گه می‌خواد همیشه دیگه مشکی بپوشه... دیگه دلش نمیاد رنگ دیگه‌ای بپوشه...

منم دلم نمیاد... حتی دلم نمیاد یه کرم ساده ضد آفتاب به صورتم بزنم... گاهی که می‌خندم حس بدی بهم دست میده... حس عذاب وجدان... گرچه دلم همیشه خونه... گرچه دلم هر روز که یاد زهرا می‌کنم پر از درد می‌شه... گرچه از غم این روزها مریض شدم... قلبم درد می‌کنه و دست چپم خواب می‌ره...

گرچه سردردهام دیگه داره زیاد می‌شه... اون قدر زیاد که قرص‌های مسکنم رو دو تا دوتا می‌خورم... گرچه ...

دلم پر درده اما می‌دونم زندگی ادامه داره و باید صبر کرد... باید صبر کرد و درد زندگی رو به جون خرید... باید زندگی کرد و امید داشت به رحمت بی پایان خدا...

همان خدایی که مرگ هر انسانی را برابر با تولد او در دنیایی دیگر می‌داند... و شاید به همین خاطر انسان‌ها را با لباس سپید بدرقه می‌کنند... به جهانی ابدی... و حال ما می‌مانیم و سیاهی لباسمان و سپیدی آغاز زندگی دیگر در دنیایی دیگر...

زهرا جان تولد اخروی‌ات مبارک....

[ دوشنبه 23 دی1392 ] [ 17:5 ] [ ستاره ] [ ]


دلتنگتم...

۶ سال فقط از من بزرگ‌تر بود... ۶ سال توی خونه ما بچه آخری بود و محبوب همه... وقتی من به دنیا اومدم من شدم بچه آخری و محبوب همه... و اون به من حسادت می‌کرد همیشه... این حرفایی بود که از بچگی‌هامون همیشه برام تعریف می‌کرد و می‌خندید...

می‌خندید و می‌گفت دوستم داشته اما هر وقت مامان من که فقط یه سالم بود رو می‌زاشته پیشش، گازم می‌گرفته...

می‌خندید و می‌گفت فکر نمی‌کرده یه روزی من این قدر بزرگ بشم که بچه‌هاشو توی بقلم بخوابونم...

زهرا از بچگی خیلی شاد بود... اصلا به نظر من زیادی شاد بود توی این دنیایی که پر از درده... زهرا پر از درد بود اما شاد بود و می‌خندید... و همه رو می‌خندوند... و همه رو شاد می‌کرد... هیچ وقت لباس و روسری تیره نمی‌پوشید... رنگی رنگی می‌پوشید و خوشکل می‌چرخید... همه بهش می‌گفت با وجود دو تا بچه چه طوری به خودت این قدر می‌رسی... می‌خندید و می‌گفت من همه‌اش در حال دویدنم...

وقتی بابا رفت من ۱۶ سالم بود و زهرا ۲۲ ساله... الان که فکر می‌کنم اون موقع زهرا هم سنی نداشت... اما محکم بود... و من و مامان و آبجی بزرگه رو جمع و جور می‌کرد... یادمه شبی که بابا سردخونه بود و فرداش تشییع شد، من تا صبح بیدار بودم و اشک می‌ریختم... کلی بهم قرص داده بودن... یه کم که آروم‌تر شده بود صدای فریاد‌ها عمه بزرگه دوباره سرم رو به درد آورد...

زهرا به خاطر من عمه رو دعوا کرد... بعد نشست بالای سرم و گوش‌هامو گرفت تا بتونم چشمامو ببندم و بخوابم... تا کمی آروم بشم...

بعد از اون روزها من زیاد گریه می‌کردم... شب‌ها مرتب اشک می‌ریختمم.... گاهی شب‌ها می‌اومد بالای سرمو و آروم روی صورتم دست می‌کشید تا ببینه بازم خیسه یا نه... بعد اشکامو پاک می‌کرد و سرمو نوازش می‌داد تا بخوابم...

وقتی ازدواج کرد بهش گفتم من ناراحت نیستم ، خوشحالم که رفتی... نگام کرد... مثل همیشه خندید... همیشه صورتش پر از خنده بود...

وقتی دوقلوها به دنیا اومدن من بیمارستان بودم... کنار زهرا... دوقلوهارو که نشونم دادن انگار بچه‌های خودم بودن... انگار تیکه‌های وجود خودم بودم... زهرا از اتاق عمل که اومد خیلی درد داشت... ناله می‌کرد... من با ناله‌هاش اشک می‌ریختمم.. تا نگام می‌کرد می‌خندیدم و می‌گفتم خودتو جمع کن... مثلا مامان شدیا...

دوقلوها که کوچیک بودن آرزو داشت دومادی‌شونو ببینه... می‌گفت دو تا دختر دوقلو براشون پیدا می‌کنم و یه عروسی می‌گیرم و خلاص... می‌گفت ازون مادرشوهرا می‌شما... و می‌خندید...

توی این روزهای سخت زندگی، زهرا تنها کسی بود که هر روز تقریبا زنگ می‌زد بهم... به همه مون... به آبجی بزرگه و داداش... به من... به مامان که بماند... من همیشه بهش می‌گفتم تو بیکاری... می‌گفتم کار و زندگی نداری و تلفن دستت و همه‌اش زنگ می‌زنی... می‌گفت نه به خدا کلی کار دارم با این یچه‌ها و درس و مشقاشون اما دلم طاقت نمی‌گیره خبر همه‌تونو هر روز نگیرم...

نمی‌دونم توی این ۴۰ روز چی جوری دلت طاقت گرفته صدامونو نشنوی... چی جوری همه‌ رو رها کردی و رفتی... چی جوری دل کندی... نمی‌دونم ...

زهرا جان هر روز که می‌گذره دردم عمیق‌تر می‌شه... مثل زخمی که داره کهنه می‌شه و  دردناک‌تر می‌شه... هر روز که می‌گذره بیشتر دلم برات تنگ می‌شه... برای صدا زدنت... برای بامزدگی‌ها و شوخی‌هات...

نمی‌دونم چی جوری دارم این روزهای سخت رو طاقت میارم... خودمم موندم که خدا چه طاقتی بهم داده... که نبودنت رو ببینم... که خواب ابدیت رو ببینم... که بچه‌هات رو ببینم... پسرات که این روزها می‌گن یادش بخیر، اون روزهایی که مامانمون بود... و اکثر خاطراتشونو این طوری تعریف می‌کنن ...

کاش می‌تونستم حداقل اون‌ها رو بزرگ کنم... کاش می‌تونستم... کاش... کاش می‌موندی... کاش می‌موندی... کاش نمی‌رفتی... کاش یه نفر حداقل دعات می‌کرد که پیر شی الهی... تا پیر بشی... تا جوون از دنیا نری... تا این همه شادی و نشاط و زیباییت زیر خاک مدفون نشه...

دلتنگتم زهرا... دلتنگتم...

[ چهارشنبه 18 دی1392 ] [ 17:54 ] [ ستاره ] [ ]


روزهای سخت زندگی...

خسته‌ام... هم جسمی و هم روحی...

سخت مشغول کار و دانشگاه و گرفتاری‌های بیماری مامان شدم...

از فردا صبح باید بریم خونه مامان و رسیدگی به مهمانانی که برای مراسم چهلم میان...

جمعه مراسمه...

شنبه دوباره کار...

و از یکشنبه امتحانات پایان ترم...

اوضاع وحشتناکیه....

خسته ام...

و نا امید...

[ چهارشنبه 18 دی1392 ] [ 8:27 ] [ ستاره ] [ ]


...

چهلمین روز درگذشت خواهر عزیزم هم داره می‌رسه... اصلا باورم نمی‌شه که ۴۰ روز از نبودن زهرای عزیزم می‌گذره... خواهر جوونم که در اوج آرزو و جوونی باید زیر خروارها خاک می‌خوابید... و روز تولد دوقلوهاش رو به روز مرگش مبدل کرد...

دیگه این روزها گریه‌ هم نمی‌تونم بکنم... فقط درد روی درده که توی دلم انباشته می‌شه... این هفته بعد از مدت‌ها قراره بریم سمت خونه مامان و زهرا... برای مراسم... از الان دلم گرفته برای رفتن به اون منطقه شهر... واقعا دیگه دلم نمی‌خواد اون سمت رو ببینم...

دنیا عجیب و گنگ شده برام... اون قدر گنگ و مأیوس کننده که هر کاری می‌کنم که یه کم فقط یه کم حس زنده بودن رو در خودم تقویت کنم نمی‌شه... می‌گم، می‌خندم، حرف می‌زنم، درد دل می‌کنم... بیرون می‌رم... تلویزیون نگاه می‌کنم... غذا می‌پزم... خونه رو مرتب می‌کنم... اما در کنار تمام کارهای روزمره زندگی یه چیزی توی دلم داره فشارم می‌ده و اذیتم می‌کنه...

حتی خرید کردن که همیشه حس خوبی بهم می‌داده، هم غیر جذاب شده... هفته پیش به پیشنهاد همسر رفتیم برای خرید... لباسی خریدم و پالتویی... اما واقعا ذوقی نداشتم... فقط خریدم که خریده باشم... که با حس بد وجودم مبارزه کنم اما برای هر کاری یاد زهرا توی ذهنم و دلم جووون می‌گیره و بیشتر می‌شه...

دلم می‌خواد یه شب یه خواب درست و حسابی ببینم و ساعت‌ها توی خوابم باهاش حرف بزنم... ازش از حالش بپرسم... باهاش درد دل کنم... بگم دلم واسش تنگ شده... بگم دلش برای بچه‌هاش تنگ نمی‌شه؟

حس و حالم خوب نیست... خدا می‌بینه حالم خوب نیست؟ خدا هوامو داره دیگه...

مامان تصمیم به عمل گرفته... انگار خودشم دیگه داره خسته می‌شه از این اوضاع... امیدوارم بعد از عمل حداقل خوب بشه....

مثل همیشه از همه می‌خوام دعامون کنید...

[ یکشنبه 15 دی1392 ] [ 12:27 ] [ ستاره ] [ ]


آنکه در این بزم مقرب‌تر است...

روزگار می‌گذرد آهسته و سنگین... گاهی پر بغض و اشک و گاهی تصنعی با لبخند‌هایی که بر لب‌هایمان می‌نشانیم اما در اوج قلب‌هایمان دردی به عمق آسمان نهفته است...

این روزها من و خواهر بزرگم و مامان بیشتر با همیم... مامان به خاطر وضعیت وخیم جسمی هنوز در بستره بیماریه... کمردرد شدید داره همچنان آزارش می‌ده... و به همین خاطر خونه خواهرم می‌مونه... منم تقریبا هر روز یا یک روز در میون برای سر زدن به مامان می‌رم او‌جا...

بعد از دو شبی که مامان بیمارستان خوابید اوضاع سرماخوردگیش بهتر شد اما همچنان دچار ضعف جسمیه... گاهی خوبه و گاهی بد... سعی کردم توی بیمارستان بیشتر باهاش حرف بزنم... سعی کردم زمینه‌ای فراهم کنم که در مورد زهرا حرف بزنه باهام... اشک بریزه... ناله‌هاشو بگه و توی دلش نریزه... مؤثر بود و آروم‌ترش کرد...

این روزها همش نگرانم... همش نگران اتفاقات ناگهانی‌ام... اون قدر اتفاقی که برای زهرا افتاد ناگهانی بود که... که هر شب وقتی می‌خوابم واقعا نمی‌دونم تا فردا صبحش هستم یا نه؟!!!!

اون شب که فرداش اون اتفاق برای زهرا افتاد، زهرا حالش خوب بود... همسرم غذایی که مامان درست کرده بود رو براش برد، اما من اون شب نرفتم پیشش... دیروقت رسیده بودم از دانشگاه و خیلی خسته بودم...

زهرا زنگ زد به خونه مامان... به من گفت نمیای خونه‌مون ظرف‌های مونده رو بشوری... صداش هنوز توی گوشمه... منم غرغر کنان گفتم نه خسته‌ام بگو شوهرت بشوره ... بعد گوشی رو به مامان دادم... به مامان گفت به من بگه شوخی کرده... قصدی نداشته...

این آخرین حرف‌هایی بود که بین من و زهرا رد و بدل شد... و فردا صبحش زهرا دیگه نبود... و من با حسرتی در دل موندم که کاش اون شب می‌رفتم پیشش... کاش... کاش...

اون قدر این خاطرات و اون حرف‌ها رو دارم هر روز با خودم تکرار می‌کنم که بغضم سنگین و سنگین‌تر می‌شه... اون قدر این درد سنگینه و غم‌باره که هیچ وقت نمی‌تونم یه کم فقط یه کم زیر این کوه غم تکونی بخورم ... و باز به خودم می‌گم بیچاره مامان... من که داغ خواهر دیدم اوضام اینه، مامان چه می‌کنه با داغ فرزند جوانش... اونم زهرا که برای مامان همه کس بود... صبحانه با هم می‌خوردن و هر روز غروب زهرا میومد خونه مامان و عصرانه کیک و چای می‌خوردن و حرف می‌زدن...

زهرا برای مامان واقعا همه کس بود... و مامان این روزها چه می‌کنه با این درد ... فقط از خدا می‌خوام به دل مامان آرامش بده و به تنش سلامتی... گرچه هنوز دعای این روزها مستجاب نشده...

در پست قبلی یه همکار نظری گذاشته بود که دلم رو بدجوری به درد آورد: نظر رو پاک کردم اما محتواش این بود که این داغ و این درد به خاطر ناله و نفرین‌هایی که پشت من و همسرمه.... و مستجاب نشدن دعاهام هم به همین خاطره...

وقتی این نظر رو خوندم واقعا از خودم پرسیدم به چه گناهی این طور دارن در مورد ما قضاوت می‌کنن... فقط و فقط به خاطر حرف‌هایی که از زبون هم می‌شنون... این آدمی که این طور می‌نویسه چه طور دلش میاد دل پر درد منو، بیشتر به درد بیاره... آدم با دشمن خونی خودش هم این طور نمی‌گه... آخه ما همه آدمیم... این چه نگرشیه... حتی اگر اون هم درست بگه و من آدم مزخرف و عوضی‌ای بوده باشم، باید بعد از این داغ بزرگ این طور، دلم رو به درد بیارن؟؟؟؟

اون روز بعد از خوندن اون نظر بهت زده شدم... لحظاتی فقط به مانیتورم نگاه کردم... یه چیزی توی دلم بد شکست... یه حالی شدم... هیچی نمی‌تونستم بگم... هیچیییی....

رفتم نماز‌خونه... نماز ظهرم رو خوندم... سر گذاشتم روی سجده و اشک ریختم... به خدا گفتم تو داری می‌بینی و سکوت می‌کنی؟... تو داری می‌بینی به چه گناهی، دردم رو به تمسخر کشیدن... دردم رو حقم دونستن... گفتم خدایا می‌بینی؟؟؟؟

بعد یه هو دلم آروم شد... به خدم گفتم: بلا تشبیه بلا تشبیه، هرگز قصد مقایسه ندارم، اما اگر این جور بلایا به خاطر نفرین و ناله‌های دیگران باشه، پس در مورد امام‌حسین و وقایای عاشورا چه باید گفت؟ آیا زبانم لال اون همه مصیبتی که حضرت اباعبدالله دید، بر اثر ناله و نفرین‌ها بود؟؟

دلم قرصه به حکمت خدا و خوب در ذهنم جمله حضرت زینب رو وقتی اون همه مصیبت دید و به یزید گفت چیزی زیباتر از این ندیدم، رو مرور می‌کنم...

دلم قرص و قویه به همراهیه خدا... به لطفش ... به مهربونیش... و خوب می‌دونم دعایی که مستجاب نمی‌شه حکمته... و وظیفه ما بنده‌ها دعا به درگاهشه...

دلم قرصه و روزی هزار بار به خودم می‌گم: آنکه در این بزم مقرب‌تر است/ جام بلا بیشترش می‌دهند...

و جشم‌های پر اشکم هنوز رو به آسمون و رو به لبخند خداست و زیر لب هنوز و همیشه و همیشه می‌گم:

خدایا راضی‌ام به رضایت... شکر...  

[ جمعه 13 دی1392 ] [ 11:51 ] [ ستاره ] [ ]


...

امروز صبح که رسیدم سرکار اول رفتم سراغ فایل عکس‌ها توی کامپیوترم و مسافرت گرگانی که 2 سال پیش دسته جمعی رفته بودیم... ما و خونواده‌های هر دو خواهرم... به همراه مامان...

و عکس‌ها....

خیلی دارم سعی می‌کنم محکم باشم... اما با دیدن عکس خانوادگی که از زهرا و همسرش و دو تا پسرش گرفتم واقع محکم بودن برام سخته... دیدن از هم پاشیدن زندگی این خانواده همیشه خوشحال...

یاد خاطرات اون سفر و همه اتفاقاتی که افتاد ... همه سفرهای دسته جمعی‌مون... همه روزهای شادمون... و زهرا که شادی خانواده رو دو چندان می‌کرد... هر وقت نبود همه می‌گفتن زهرا نیست نمی‌چسبه بهمون... زهرا نیست خوش نمی‌گذره و اما الان روزهاست که زهرا نیست...

باورش اون قدر برام سخته که وقتی به عکساش نگاه می‌کنم انگار همه این اتفاقات خواب و رویا بوده... خدایا ...

یه بغض دائم همراهمه... هر شب تقریبا توی خوابم می‌بینمش... هر شب توی یه حالت... دیشب می‌دیدم داره لباس‌های بچه‌هاشو تا می‌کنه... بهش می‌گم مگه پات درد نمی‌کنه می‌گه عیبی نداره آخه خیلی کمداشون به هم ریخته شده...

می‌دونم زهرا هر جا هست جاش خوبه، چون خوب از دنیا رفت... چون فرصت کرد حرفای آخرشو بزنه... فرصت کرد بگه که دارم می‌رم... چون مادر بود... چون همسر خوبی بود... چون اخلاق خوبی داشت و به آدما خیر می‌رسوند...

با وجود همه این‌ها می‌دونم که هر چه قدر هم جاش خوب باشه نگرانه بچه‌ها و مامانه... نگرانه و از ناراحتی‌های اون‌ها ناراحته... و دارم سعی می‌کنم حداقل نگرانی زهرا رو از بابت مامان رفع کنم...

مامان از روزی که ما رفتیم کربلا کمرش بد‌جوری گرفته... دکتری که برای کایروپراکتیک می‌رفت گفت به خاطر فشار زیاد و نشست‌های مداوم توی مراسم‌ها، مهر‌ه‌هاش فاصله پیدا کرده... مامان به قدری داره اذیت می‌شه به خاطر کمر دردش که تمام درمان‌های قبلی کایروپراکتیکش هم بی اثر شده و پادرد و کمردردش مضاعف شد...

الان دیگه حتی به سختی می‌تونه بشینه و اکثرا دراز کشیده...

پنجشنبه هم سرماخوردگیش که خیلی طولانی شده بود، اذیتش کرد که بردیم بیمارستان تهران کلینیک و دو شب بستری شد... دیروز مرخص شده تازه... و من همچنان در کنار مامانم... هر لحظه... و توی بیمارستان رهاش نکردم...

نماز صبحمو که داشتم توی بیمارستان می‌خوندم خیلی دلم گرفته بود... به خاطر تمام مشکلاتی که این روزها خراب شده روی سرمون ... و به خاطر این همه دعایی که می‌کنم و بی‌اثر مونده... به خدا گفتم شاید من کارهای خیر زیادی انجام نداده باشم اما محبت و خدمت به مامان که خدا این همه در موردش توی قرآن و ائمه توی روایات گفتند رو فقط و فقط به خاطر خود خدا و خود مامان انجام می‌دم...

مگه نمی‌گن اگر یکی از اعمال آدم، از روی اخلاص باشه خداوند پاداش زیادی می‌ده... به خدا گفتم فقط و فقط به خاطر همین یه کاری که واقعا از روی اخلاص بوده دستمونو بگیر... مامان حالش خوب بشه و برگرده به زندگی ... دستمونو بگیر ...

نمی‌دونم خدا صدامونو نمی‌شنوه یا واقعا قراره باقی عمرم رو در زجر بگذرونم؟؟ نمی‌دونم خدا چه قسمتی برامون نوشته... نمی‌دونم فقط می‌دونم هر چی دعا می‌کنم کمتر جوابی از خدا می‌شنوم... کمتر نگاهم می‌کنه...

واقعا دیگه نمی‌دونم باید چه کنم...

[ یکشنبه 8 دی1392 ] [ 10:30 ] [ ستاره ] [ ]


ساز نا خوش زندگی...

اون قدر درد بزرگی در سینه دارم که حتی نمی‌تونم دیگه به چیزی فکر کنم... رفتن خواهرم اون قدر ناگهانی و بی دلیل و پر درد و رنج بود برای همه ما که هیچ کدوممون هنوز نتونستیم یه کم فقط یه کم به خودمون بیایم...

زهرا خواهر دومم بود، ۳۴ سالش بود... و بین همه اعضای خانواده از همه شاد‌تر بود و بیشتر از همه عاشق زندگی... عاشق زندگی... عاشق بچه‌ها و همسرش... همیشه به شوهر ذلیلی متهمش می‌کردیم چون هیچ وقت اسم همسرش رو بدون جان صدا نمی‌کرد... مجید‌جان ورد زبونش بود... حتی وقتی که از عصبانیت در حال انفجار بود هم مجید جان از زبونش نمی‌افتاد...

زهرا عاشق دو تا پسر دوقلوش بود... مهدی و محمد که الان در ۸ سالگی نمی‌دونم توی ذهنشون چه تصوری از مرگ دارن... پسربچه‌های شیطونی که توی تمام این مدتی که مادرشون نیست، بهانه‌ای نمی‌گیرند اما مغرورانه و پسرانه در خودشون فر روفتن... و بیش از همیشه در آغوش پدر این روزها رو می‌گذرونن..

خونه خواهرم نزدیک به ۱۸ روزه که چراغش خاموش شده و همسر و بچه‌هاش هم دیگه به اون خونه بر نمی‌گردن... خونه رو رها کردند و در کنار پدر و مادر همسر خواهرم زندگی می‌کنند...

همه این‌ها اون قدر برام دردناک هست که قلبم از نوشتن این جملات تیر می‌کشه... بغض می‌کنم... گلوم درد می‌کنه بس که یه تیکه سنگ توی گلوم نشسته... اشک می‌ریزم گاهی... گاهی آهسته، گاهی بلند... گاهی فقط آه می‌کشم... به خودم می‌گم محکم باش و حواست باشه زیر بار مصیبت کفر نگی...

هفته گذشته رفتیم کربلا... سفری که از قبل برنامه‌ریزی شده بود و قرار بود کنسل بشه بعد از این اتفاق، اما به درخواست همسر زهرا، رفتنی شدیم... رفتیم تا به نیابت از خواهر جوان و از دست رفته‌ام، آقا رو زیارت کنم... رفتم تا از آقا بخوام دست امامتش رو روی سینه‌ام بکشه تا قلبم آروم بگیره یه کم...

رفتم و حرم هر امامی که رفتم سر گذاشتم روی یه دیواری و زار زدم... اشک ریختم... التماس کردم... دعا کردم... ساعت‌ها نشستم و با هر امامی درد دل کردم... آرومتر شدم؟ نمی‌دونم... نه فکر نکنم... هیچ درمانی برای این درد نیست...

وقتی از کربلا برگشتم همه جمع بودند... همه اعضای خانواده ما جمع شدند... همسر زهرا و مهدی و محمد اومدند فرودگاه دنبالمون... همه بودیم غیر از زهرای عزیز.... همه بودیم... همه ظاهرا با هم حرف می‌زدیم و می‌گفتیم و جمع بودیم اما توی دل همه یه داغ بزرگ سنگینی می‌کرد... چند وقت یک بار قطره اشکی توی چشم مامان جمع می‌شد...

مامان که این روزها کاملا دیگه از پا افتاده... کمرش گرفته طوری که به سختی می‌تونه حتی یه قدم راه بره... دکتر گفت به خاطر فشار و سنگینی این اتفاق و نشستن‌های مکرر، مهر‌ه‌هاش فاصله گرفتن... و این درد تازه هم به خانواده داغدار ما اضافه شد...

ضربان قلبش بالا رفته بود... بیمارستان رفت برای چکاپ قلب، قلب سالم سالم بود اما استرس و فشار عصبی داره داغون می‌کنه قلب مامان دل‌شکسته‌‌مو... و این فشار توی چهره‌اش هویداست... می‌خواد محکم باشه و ما رو زیر پر و بال خودش محکم نگه داره اما نمی‌تونه... نمی‌تونه...

همون جور که همه ما با دیدن پسرای زهرا نتونستیم... نتونستیم جلوی بغض‌هامونو بگیریم و هر کدوم به بهونه‌ای توی یه اتاقی رفتیم و دقایقی اشک ریختیم...

دیشب چند ساعت توی تراس پنجره رو باز کردم و نشستم ... بغض کردم... چای ریختم... چای ریختم... چای ریختم... به شهر اروم نگاه کردم و به زهرا فکر کردم... به این مصیبت بزرگ... به تمام این اتفاقات و چرایی اون‌ها؟؟

همسرم می‌گه حکمت خداست ولی من واقعا نمی‌دونم چه حکمتی بوده در بی‌مادر شدن دو تا بچه ۸ ساله؟؟ چه حکمتی بوده در داغ نشاندن به دل یه مادر پیر و زجر کشیده؟؟؟ خدایا نمی‌خوام کفر بگم... دارم درد دل می‌کنم تا خودمو خالی کنم... راضی‌ام به رضای تو...

پنجشنبه از کربلا اومدیم... سفر خوبی بود ... خیلی دعا کردم اما هنوز دعاهام بی‌نتیجه مونده... نمی‌دونم واقعا چی بگم... روزهای خوبی رو نمی‌گذرونم... طبیعیه می‌دونم... طبیعیه با این مصیبت بزرگ شاید هیچ وقت دیگه آدم قبلی نشم... اما از خدا می‌خوام کمکمون کنه و صبوری‌مون رو بیشتر کنه...

دعامون کنید...

[ شنبه 30 آذر1392 ] [ 15:19 ] [ ستاره ] [ ]


داغی که بر دلمان نشست...

لحظه‌های ناب زندگی من برای همیشه تموم شد...

داغی که بر دلم نشست... بر دل مادر رنج‌کشیده‌ام نشست...

داغی که برای همیشه زندگی همه ما رو در سیاهی محضی فرو برد...

خواهر عزیزم...

در سن ۳۴ سالگی روز سه‌شنبه هفته گذشته برای همیشه ما رو ترک کرد.... و دو تا پسر دوقلوی ۸ سالش رو برای همیشه بی مادر کرد...

و برای همیشه خانواده شاد ما رو با غمی همیشگی عجین کرد...

دستانم به نوشتن نمی‌ره... فقط اومدم که بگم دعامون کنید... دل شکسته مادرم رو دعا کنید... و قلب پردردم که با خاطرات زهرای عزیزم هر روز می‌سوزه و قطره قطره آب می‌شه...

خدایا

می‌گن دعای دل‌های شکسته اجابت می‌شه...

خدایا به حق امام زمان ما به قلب‌های همه ما، مادرم، تنها خواهرم، برادرم، همسر خواهر مرحومم و دوقلوهای ۸ ساله زهرا، آرامش بده...

و روح خواهر جوانمرگم رو همنشین خوبانت کن...

[ سه شنبه 19 آذر1392 ] [ 13:16 ] [ ستاره ] [ ]


شبی عالی با طعم تلخ اسپرسو...

دیشب یه شب عاللللیییی بود... از سرکار رفتیم تجریش تا جشن روز نهم رو با یه روز تأخیر بگیریم... واسه همین رفتیم تجریش...

کباب و ریحون خوردیم اول... بعد هم بازارو گشتیم و گشتیم... یه سر رفتیم اما‌مزاده صالح و در آخر هم همون کافی‌شاپ مورد علاقه‌ام... کافی‌شاپ الوند...

یه اسپرسو تلخ و پودینگ شکلاتی عالی تنها چیزی بود که می‌تونست اون لحظات رو بی‌نظیر‌تر کنه واقعا ... و یه آهنگ ملایم... و از اون دسته آهنگ‌هایی که می‌چسبه... و برای من که از بوی سیگار متنفرم، تلخی بوی سیگار هم اون لحظات دلنشین بود...

فکر می‌کنم چند ساعتی نشستیم و حرف زدیم.... از هر دری حرف زدیم... البته بیشتر من حرف زدم و آقای همسر با لبخند همیشگی نگاه کرد و نگاه کرد.. مثل همیشه طوری موقع حرف زدن‌هام نگاه می‌کنه که انگار من بعد از مدت‌ها تازه زبان باز کردم... مشتاق و شنوا...

ساعات عاللللییییی بود... و جشن پنجاهمین ماهگرد عقدمون زیبا بود و دوست داشتنی... اون طور که دوست داشتم... خرید یه لباس خوشکل، شب زیبام رو زیباترم کرد... خلاصه که بعد از کلی پیاده روی توی بازار تجریش و خیابون ولی‌عصر برگشتیم خونه...

توی ماشین یه آهنگ خوشکل ایتالیایی گذاشتم... آروم و دلنشین... مثل بوی سیگار و قهوه اسپرسو تلخ ولی دوست داشتنی... توی راه خدا رو هزار بار شکر کردم... به خاطر این لحظات خوبی که توی زندگی‌مون جاریه... به خاطر همه چیزهایی که دارم، همسر مهربون و همراه، حس دوست داشتن و دوست داشته شدن، خلق لحظات ناب برای تجدید خاطره بودن‌ها...

از کنار برج‌های سر به فلک کشیده نیاوران و فرمانیه گذشتیم و به خونه‌های نیمه تاریکی نگاه می‌کردم که نمی‌دونستم توی هر کدوم زندگی توی چه حالتی جاریه... خوب یا بد؟ شیرین یا تلخ؟ اصلا توی اون خونه‌های مجلل و پشت اون پرده‌های ضخیم زندگی جاریه؟؟؟

خیابون‌های آروم رو توی شب دوست دارم... توی این هوای سرد ... و صدای آهنگی که از ضبط ماشین به تمام حس‌های خوب من افزوده می‌شد... همه این‌ها زندگی بودند... زندگی که هست، هنوز هست... ادامه داره و جاریه...

دیشب یه مرخصی خوب بود برای هر دومون بعد از این مدتی که به سختی گذشته بود... بعد از این روزهایی که خواهرم پاش شکسته بود و من حتی فرصت نکرده بودم، گذری به خاطرات بزنم...

بعد از اینکه رسیدیم خونه، آقای همسر چای درست کرد و چای خوردیم... کتاب «سوپ جوجه برای همسران» رو باز کردم و دو تا داستان دیگه خوندم و بعد با یه ذهن آروم و بی‌دغدغه و شکر‌گذار خوابیدم...

و گاهی چه آسان می‌توان خلاق لحظاتی نابی از زیستن بود... آنچنان که به درخشش ستار‌گان آسمان نیز با درخشش روزهای ناب زندگی فخر می‌فروشی...

[ دوشنبه 11 آذر1392 ] [ 13:5 ] [ ستاره ] [ ]


و من تمام می‌شوم...

امروز نهمه... و باز هم مثل همیشه... بله ... من از تبریک روز نهم عقب موندم و صبح زود آقای همسر امروز رو بهم تبریک گفت.

امروز پنجاهمین ماهگرد عقدمونه و ۵۰ ماه از اولین روز پیوند مشترک بین من و آقای همسر می‌گذره... این روزها همچنان درگیر کارهای مامان‌خانم و خواهرم هستم... تعطیلات آخر هفته دیگه برام معنایی نداره چون در عمل فقط و فقط باید کار کنم و کار کنم...

مهمان‌هایی که برای مامان میاد رو من باید بچرخونم... و از طرفی خونه خواهرم رو باید مرتب نگه دارم و غذاهای هر سه وعده رو آماده کنم... پنجشنبه عصر واقعا حالم بد شده بود... حس می‌کردم به هم ریختم... و نمی‌تونم از پس خودمم بر بیام...

بعدازظهر یکم به خودم رسیدم و یه کم درس خوندم تا شاید روحیه از دست رفته بر گرده... دلم یه کم تفریح می‌خواد... دلم می‌خواد با محمدحسین برم پیاده روی... اونم زیر بارون‌های گاه و بیگاه این روزا...

دلم تغییر می‌خواد... اصلا نمی‌دونم دلم چی می‌خواد اما این چیزی رو که این روزها در خودش داره نمی‌خوام...

و واقعا هم نمی‌تونم بگم من دیگه نیستم... نمی‌تونم... خواهرم تنها می‌مونه و مامان‌خانم که اگر خواهرم رو تنها ببینه هر روز اشک می‌ریزه... و من که طاقت دیدن هیچ کدوم از این‌ها رو ندارم به خودم می‌گم تو می‌تونی... ادامه بده...

فعلا تا ۱۶ این ماه اوضاع به همین صورت باید بگذره... تا گچ پای خواهرم یه کم کوتاه‌تر بشه و در واقع از زانوهاش بیاد پایین‌تر... اون موقع فکر کنم بتونه یه کم کارای خودشونو بکنه... البته امیدوارم...

برنامه‌هایی که برای کاهش وزن داشتم این روزها کاملا به هم ریخته... از طرفی مصمم شدم که تا عید حداقل ۱۰ کیلو کم کنم... خدا کنه بشه... دارم چای سبز تیما می‌خورم اما نه به اون صورتی که گفته شده... واسه همین مطمئن نیستم اثر کنه...

امتحان میان‌ترمی دارم هفته آینده که واقعا برام مهمه که نمره کامل رو بگیرم... امیدوارم بشه...

و برنامه‌ای درسی دارم برای مرور درس‌ها تا قبل از فرارسیدن امتحانات... که امیدوارم این یکی هم بشه...

دلم برای خونه‌م تنگ شده... دلم برای خونه‌تکونی و برنامه‌های رنگی که برای تغییر خونه داشتم تنگ شده... دلم برای خودم تنگ شده... دلم برای خودم و محمدحسین می‌سوزه که نمی‌تونیم روزهای خودمون رو در خونه خودمون داشته باشیم...

امروز نهم بود اما من و محمدحسین نمی‌تونیم حتی یه جشن کوچیک برای خودمون توی کافی‌شاپ محبوبمون در تجریش بگیریم... چون مامان‌خانم وقت دکتر داره و طبیعتا بین ۴ تا بچه‌ای که داره فقط و فقط منم که می‌تونم ببرمش ... امیدوارم  این روزها زود تموم بشه...

[ شنبه 9 آذر1392 ] [ 14:35 ] [ ستاره ] [ ]


روزنه‌ امید من... سفر...

اون قدر درگیرم این روزها که واقعا با اینکه کلی حرف برای گفتن داشتم اما فرصتی نبود؛ امروز هم داغووونم اون قدر کار برای انجام دادن دارم و وقت کم میارم...

امروز که فاجعه است بس که وقتم کمه و کارای دانشگاه و خبرگزاری و گزارشات زیاده... اما اومدم تا یه کم درددل کنم...

هنوز درگیر کارهای پای خواهرم هستم و بچه‌هاش و زندگیش که بیچاره به حالت نیمه تعطیل درومده... تنها کاری که از من بر میاد غذا درست کردن براشونه... ولی همونم کلی ازم وقت می‌گیره و بعدش دیگه خودم جونی برام نمی‌مونه...

امروز یه کنفرانس دو نمره‌ای دارم که فقط آمادش کردم و هنوز درست و حسابی خودم نخوندمش... غیر از اون برای دوستی باید یه خبر تهیه کنم برای پروژه کاریش... غیر از اونم امروز باید یه خبر با سبک پایان شگفت‌انگیز بنویسم برای درس خبر... غیر از اون امتحان داریم امروز...

غیر از همه این‌هایی که گفتم باید شب برم خونه خواهرم و غذای فردا نهار و شامشون رو درست کنم...

بعد از همه این‌ها باید پنجشنبه و جمعه درس بخونم برای امتحان میان‌ترمم... و غیر از اونم باید جزء ۳۰ رو کم‌کم حفظ کنم برای مسابقه‌ای که دی‌ماه دارم... واقعا اوضاعی شده این زندگی من...

بعضی از دوستان پیشنهاد دادند که از خواهرم بخوام یه پرستاری چیزی بگیره... من گفتم اما موافقت نکرد و نهایتا گفت تو نیا... منم یه شب نرفتم ... اما وقتی فرداشبش رفتم اوضاعش خیلی بد بود و خیلی دلم به حالش سوخت... گفتم من چه خواهری هستم... حالا هر جوری شده این یک ماه باقی‌مونده رو تحمل کنم تا ببینم چی می‌شه؟؟

از طرفی سفری در پیش دارم ... انشالله اگر همه چیز جور باشه و بر وفق مراد، ۲۱ آذرماه قراره بریم کربلا... از طرفی برام خیلی خوشحال‌کننده بود پیش اومدن چنین سفری ... مدت‌ها بود دنبال یه شارژ معنوی جدید توی زندگی‌مون بودم که خدا رو شکر، ۸۰ درصد سفر جور شده...

حالا با این تفاسیر من مومدم و حوضم و آدم‌های زیادی که از من توقع دارند... یعنی همه...

[ سه شنبه 5 آذر1392 ] [ 10:30 ] [ ستاره ] [ ]


فریاد و سکوت...

امروز چهارشنبه...

امروز روز آخر هفته کاری...

برای من شاید آغاز دو روز تعطیلی و زمان خوب برای بیشتر رسیدگی به خواهر ...

دو هفته آینده امتحان میان‌ترم...

هفته آینده دو تا تحقیق باید آماده بشه... و کنفرانس داده بشه...

و من

.

.

.

خسته‌ام...

[ چهارشنبه 29 آبان1392 ] [ 7:50 ] [ ستاره ] [ ]


اوضاع سخت این روزها و پای شکسته...

اوضاع این روزهام عجیب ریخت و پاش شده... تمام کارهای من یه طرف اتفاقی که جدیدا افتاده یه طرف...

خواهر دومم که دو تا پسر دو قلوی کلاس دوم دبستان داره، روز عاشورا از پله‌ها افتاد و پاش شکسته... وزنش هم زیاده ... بالای ۱۰۰ کیلو... و به همین خاطر پاش فعلا آتله تا کمی ورمش بخوابه و قراره همین روزها گچ کننش...

حالا تصور کنید، مامان‌خانم که خونش نزدیکه این خواهرمه همه کارهای مربوط به امور روزانه و خرید و ... توسط این خواهرم انجام می‌شد؛ ضمن اینکه مامان در حال درمان روش کایروپراکتیک و دکترش که تا حدی از بهبود مهره‌های کمرش راضی بوده، در این دوره درمان، بهش گفته فقط استراحت...

بنابراین من که فرزند آخر هستم و بچه هم ندارم، توسط خواهر فراخوانده شدم برای انجام امور خونه اون‌ها، رسیدگی به بچه‌هاش، درست کردن غذا برای شام بچه‌ها و نهار فرداشون و ... مامان خانم هم اون‌جا پیش خواهرمه و با اینکه وجودش کمک کننده‌ است اما نباید دست به سیاه و سفید بزنه...

بنابراین تصور کنید من هر روز ساعت ۴ باید بدو بدو برم خونه خواهر، سریعا شام و نهار فردای بچه‌ها رو درست کنم... کمی بهشون برسم... اگر نیاز بود به درس‌هاشون رسیدگی کنم... از میهمان‌هایی که معمولا زیاد هم هستند و برای عیادت میان پذیرایی کنم... و بعد هم دیروقت تقریبا بعد از ساعت ۱۱ می‌تونم بخوابم و صبح ۵ و نیم باید بیدار شم که زودتر و قبل از شروع ترافیک خودمو برسونم سرکار...

بنابراین این روزها یعنی از روز عاشورا به بعد یه کم اوضاع ریخته به هم و مسئولیت‌های جدید بهم محول شده که یه کم سخته ... البته آقای همسر اون قدر همراه و کنارمه که واقعا اگر نبود بدجور کم می‌آوردم... من آشپزی می‌کنم و اون ظرف می‌شوره... من سفره حاضر می‌کنم و اون جمع می‌کنه... و در کل خیلی مراقب منه که توی این اوضاع کم نیارم... و خیلی هم مراقب خواهرمه و مثل خواهر خودش سعی می‌کنه بهش کمک کنه...

واقعا به قول مامانم مرد به آقای همسر ما می‌گن... مردونگی رو در اخلاق با خانواده تمام کرده... من که واقعا سر هر نمازم دعاش می‌کنم... و هر لحظه و هر ساعت از خدا براش بهترین‌ها رو می‌خوام...

این بود سرگذشت این روزهای پر از شلوغی بنده و فکر هم نکنم به این زودی‌ها هم تمام بشه...

[ یکشنبه 26 آبان1392 ] [ 8:2 ] [ ستاره ] [ ]