درخشش ستاره

آسمان تاریک است و ستاره باز هم می‌آید... می‌درخشد آرام

پر حرفی‌های دخترانه...

بعضی وقت‌ها توی زندگی هر کسی پیش میاد که از گفتن برخی از حرف‌ها سخت پشیمون می‌شه و سخته که همین حرفا بشه حربه‌ای علیه خودت و به ضرر خودت... حرفایی که گاهی از روی درددل کردن زده می‌شه...

و این اصلا خوب نیست... خوب نیست که حرف‌هایی رو که گاهی با جنبه درد‌دل کردن به زبون میاری رو تبدیل کنند به حربه‌ای علیه خودت... خوب نیست که آدم امید و اعتمادش رو به یه چیزهایی از دست بده... خوب نیست که... خوب نیست که دیگه حتی نشه حرف زد...

****

این هفته، هفته پایانی دانشگاهه... آخر هفته رو می‌خواستم خونه باشم و درس بخونم اما مهمان‌های ناخوانده‌ای رسیده‌اند که واقعا نا‌خوانده‌اند و چند روزیه که عصبی شدم از این مدل مهمانی گرفتن‌ها... هر کسی مسلما در زندگیش برنامه‌هایی داره و کسانی که این‌ها رو نمی‌تونن درک کنند چه طور می‌تونند درک کنند که مرتب و در فاصله زمانی‌های کوتاه مدت به میهمانی‌های چند روزه در آپارتمان‌های کوچیک این شهر نپردازند...

اون قدر عصبی هستم از این حضور، که با وجود همه روحیه‌ مهمان‌دوستی و مهمان پذیریم دلم نمی‌خواد حتی آخر هفته خونه باشم... اما ... و چه قدر هم سخته که کسی که باید درک کنه این موضوع رو درک نمی‌کنه و مرتب سعی می‌کنه فقط و فقط دفاع کنه... یه دفاع غیر منطقی و جانب‌گرایانه...

****

دوشنبه و چهارشنبه هفته آینده امتحانات پایان‌ترم، ترم تابستونیم خواهد بود و بعد از امتحانات در آخر همون هفته چند تا از دوستان دانشگاهی به بهانه‌ای که نمی‌خوام اینجا عنوان کنم میخوان که بیان خونمون و یه مهمانی دور همی دخترونه خواهیم داشت... که البته خوشحالم می‌کنه چون مهمانی‌های دخترانه پر از شادی و شیطنت‌هاییه که برای من همیشه انرژی‌دهنده و شاد‌کننده است...

ترم تابستان هم گذشت و فقط دو ترم باقی مونده تا پایان دوره دانشجویی... این هم خوشحال کننده است و هم ناراحت کننده... البته امیدوارم زودتر این دو ترم هم تموم بشه تا هر ننه‌ قمری این نداشتن مدرک بالا رو توی سرمون نزنه و باز هم امیدوارم بتونم با حفظ معدلم در دوره ارشد در رشته دلخواهم شرکت کنم و باز هم حرف‌های خاله‌زنکی اطرافیان مبنی بر بچه‌دار شدن جلوی ادامه تحصیلم رو نگیره...

*****

امروز حس و حال خوبی ندارم... دلم گرفته... واسه همین هم از هر دری گفتم تا فقط نوشته باشم... تا فقط توی روزنگارهای وبلاگم روزهای خوب و بد رو در کنار هم ببینم... تا یادم بمونه خوشبختی یعنی فاصله یه بدبختی تا بدبختی دیگری... البته بدبختی در کار نیست... خدا رو شکر همه چیز خوب و آروم است... اما دلم گرفته ... از کسی... از حرفی... از حرف‌هایی... از انتظاراتی که اجابت نشد... از حرف‌هایی که کاش گفته نمی‌شد و شنیده نمی‌شد...

 

[ چهارشنبه 29 مرداد1393 ] [ 14:49 ] [ ستاره ] [ ]


سادگی‌های پر بها...

دلم یه جنگل آروم می‌خواد و هوای مهی... هوایی که وقتی توی جنگل باهاش مواجه می‌شی دو تا قدم جلوی پاتو هم نتونی ببینی... بعد توی اون هوا چادر بزنی وسط جنگل و با هیزم‌ آتیش روشن کنی و یه کتری نیمه سوخته بزاری روشو و یه چایی درست کنی... کوله پشتیتو برداری و یه کتاب از توش در بیاری و کنار آتیش بشینی و کتاب بخونی... الان دقیقا دلم اینو می‌خواد... همیشه انگار دل آدم باید چیزای دست نیافتنی بخواد...

***

حس میکنم مسافرت خونم کم شده... گرچه عید فطر شمال بودم اما دلم سفر می‌خواد ... سفری که توی اون بتونم جنگل مهی رو تجربه کنم... سفری که توش متفاوت از روزانه‌های این روزها بگذرونم... سفری به عمق جنگل... کوه... یه آبشار دیده نشده... جاهایی که رفتن به اونجا ریسکه واقعا... دلم خطر می‌خواد... خطر ... سفری که توش از طبیعت بکر لذت ببرم...

***

ساعت زندگی این روزها انگار در یک ایست دائم به سر می‌بره... همه نوعی دچار خمودگی و بی حسی روحی شدند... توی محیط کار البته... و این خیلی آزار دهنده است... امیدوارم خیلی زود هیجان و استرس کاری و شتاب خبری برگرده بینمون... 

دیروز با آقای همسر رفتیم یه پارکی و به یاد قدیما نشستیم وسط چمنا و حرف زدیم و مثل زوجای تازه نامزد شده از آینده و خونه‌ و بچه‌ و هر چیزی که شادمون می‌کرد حرف زدیم و خندیدیم و به یاد روزهایی که گذروندیم لبخند‌های تلخ زدیم و به یاد سختی‌ها آه کشیدیم و باز خدا رو شکر کردیم که همدیگه رو داریم و در کنار هم خوشبختیم...

خوشبختیم چون هنوز بعد از 5 سال می‌تونیم باز هم یه عالمه حرف برای همدیگه داشته باشیم... چون هنوز هم به روزهای تلخ و شیرینی که زندگی روووو می‌کنه می‌خندیدم و مسخره می‌کنیم این سختی‌ها کوچیک و بزرگ رو...

خوشبختیم چون من خوووب می‌دونم فقط محمدحسینه که می‌تونه همه ویژگی‌ها و تلخی‌ها و کج‌خلقی‌های منو تحمل کنه و فقط منم که می‌تونم محمد رو در بدترین شرایط روحی آروم کنم... خوشبختیم چون ادعای عاشقی تند و تیزی  نداریم، از همون ادعاهایی که خیلی‌ها وسطش کم میارن... چون ادعای من حداقل عاشقی نیست و دوست داشتنه...

و این خوشبختی رو دیروز با خودمون بردیم توی آپارتمان گل گلیه شماره 28  و بوی کشک بادمجون و سوپ همراه شد با صدای این خوشبختی... و من باز هم مثل یک زن خونه دار، شام پختم، خیاطی کردم، مانتوی نیمه کارم رو بالاخره تموم کردم... تلویزیون نگاه کردیم و حرف زدیم و کنار هم نشستیم و خندیدیم و زندگی کردیم... و همه این کارها خیلی ساده بود، خیلی ساده اما سادگی‌هاییه که برامون ارزشمنده و پر بها...

[ دوشنبه 27 مرداد1393 ] [ 12:42 ] [ ستاره ] [ ]


امروز...

رفته بودیم فیلم آذر، شهدخت رو ببینیم که مثل همیشه چند تا جوون که در مورد فیلم بحث می‌کردند، باعث شدند گوش‌هامو تیز کنم چون همیشه دوست دارم نقد آدم‌های مختلف رو در مورد فیلم‌ها بشنوم...

یکی از پسرها داشت در مورد فیلم امروز صحبت می‌کرد و از اینکه اون قدر از دیدن این فیلم لذت برده که این بار، باره سومش است که داره برای دیدن فیلم می‌ره... به همین خاطر مصمم شدم هر چه سریع‌تر این فیلم که روی دو تا بازیگر داشت مانور می‌داد رو ببینم...

هفته گذشته از فرصتی استفاده کردیم و من و آقای همسر مثل همیشه همراه و هم عقیده رفتیم برای دیدن دو تا فیلم در یک روز... امروز و فرشته‌ها با هم می‌آیند...

امروز:

ریتم فیلم سرد و خاکستری شروع می‌شه... راننده تاکسی که همون ابتدای فیلم توجهش به اخلاق و اولویت اخلاق بر مادیات رو می‌شه متوجه شد وقتی بدون دریافت کرایه مسافری که دربست گرفته بود رو پیاده می‌کنه، چون مسافر در حال صحبت با تلفن و مشاجره و دعوا برای ظلم به دیگری بود

ادامه فیلم حول محور زنی می‌گرده که مسافر تاکسی می‌شه... مسافری که آسیب‌دیده و بارداره... و روند فیلم در بیمارستان می‌گذره... زنی با شناسنامه سفید اما حامله و بدون همراه... و پرویز پرستویی که راننده تاکسی است و ...

روند فیلم کمی کند و خسته‌کننده می‌شه، یه جاهایی مخاطب از کش و قوس‌های بیجای فیلم حوصله‌ش سر می‌ره... دیالوگ‌های پرویز پرستویی به عنوان نقش اول، اون قدر کم هست که شاید یک صفحه هم نباشه اما بازی با نگاه و چشم‌های خسته و راه‌رفتن‌ها و حرکاتش همگی باز هم بازی بی نظیری از این بازیگر رو به نمایش می‌گذاره...

کم داستان بودن روند فیلم، شاید یکی از دلایل خسته کننده بودن فیلم باشه که از نظر من البته عیبی برای فیلمنامه محسوب نمی‌شه چرا که هدفی رو داره دنبال می‌کنه و کشش‌هایی که وجود نداره به این خاطره که به نظر من نویسنده به دنبال کشوندن مخاطب برای همراه‌ سازی فیلم و رسوندن مخاطب به هدف مورد نظرشه...

یه کم وجود آدم‌هایی مثل راننده تاکسی فیلم امروز شاید شعاری و دور از ذهن باشه اما آرامش قلبی که توی چهره‌ش موج می‌زنه شاید همون گمشده‌ی دنیای امروزی ماست... اجتماعی که بودن چنین آدمی رو محال و حتی معجزه می‌دونه... اجتماعی به دور از حساب و کتاب‌های مادی و معادلات دو سویه و دو سر سود... راننده تاکسی فیلم امروز چنین شخصیتی داره، مردی که نگاه‌ها و قضاوت‌های سرد دیگران براش اهمیتی نداره و تنها خودش و قلبش براش مهم هستند...

در بخشی از فیلم این مرد با همون آرامشی که توی تمام رفتارش موج می‌زنه، وقتی داره پرونده‌ای رو دزدکی از اتاق خارج می‌کنه، نگاهش به دختر بچه‌ ای می‌افته و با همون آرامش توی اون شرایطی که باید سریع‌تر اتاق رو ترک کنه، می‌شینه کنار دختر بچه و پتویی روش می‌کشه... و چه قدر اون لحظه فیلم دوست داشتنی و ملموس بود... حس فقط و فقط دلی بودن رفتار این آدم به نظر من توی اون بخش فیلم به اوج می‌رسه...

نوع نور پردازی، مهتابی قطع ووصل خرابه ی پشتیه بیمارستان که یه جورایی مرد رو به سال‌های جنگ بر می‌گردونه، شتاب و عصبانیت و رفتار‌های دکتر جوان و به خصوص آخرین لحظات حضور مرد در بیمارستان و درخواست قند برای خوردن چایی که به همراه خبر بدی بهش تعارف شد، همگی جزیی از جذابیت‌های این فیلم به حساب میاد...

در کل فیلم «امروز»، فیلم خوبی بود که دیدنش رو از دست ندید ... خوش ساخت بود و می‌شه روی لحظه لحظاتش فکر کرد... اما از اون دسته از فیلم‌هاست که اگر کسی سینما رو برای تفریحی بودنش انتخاب می‌کنه، بهتره هرگز بلیط این فیلم رو تهیه نکنه...

در مورد فیلم «فرشته‌ها با هم می‌آیند» در پستی دیگر خواهم نوشت...

[ شنبه 25 مرداد1393 ] [ 9:3 ] [ ستاره ] [ ]


روح سربلند...

لباس خوب بپوش

برای خودت غذای خوب بپز

خودت را به صرف قهوه در یک خلوت دنج دعوت کن

برای خودت گاهی هدیه‌ای بخر

وقتی به روحت احترام بگذاری؛

احساس سربلندی می‌کنی

آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی‌بری...

[ چهارشنبه 22 مرداد1393 ] [ 10:44 ] [ ستاره ] [ ]


دنیای تیتروار خبر...

تعطیلات آخر هفته‌ ی من به مهمانی دادن و مهمانی رفتن گذشت... پنجشنبه یه تجربه جدید در مهمانی دادن داشتم و اون هم این بود که بخش اعظمی از کارها رو تنهایی انجام دادم، بدون کمک آقای همسر و این برای منی که همیشه باید با کمک آقای همسر کارهام رو به سرانجام می‌رسوندم هم سخت بود هم خوب... سخت بودنش که واضحه به چه دلیل بود اما خوب بود چون به نظرم همه خانم‌ها ترجیح می‌دن یه سری از کارها رو تنهایی انجام بدن...

 

مهمان‌‌های روز پنجشنبه که زیاد هم بودند، مهمانان عزیزی بودند که ماه رمضان باید میزبانشون می‌شدم که نشد... و به همین خاطر حسابی سعی کردم تلافی کنم... و البته دسر ویژه این مهمانی کیک بستنی بود که هم بسیار خوشمزه است و هم تقریبا راحت(طرز تهیه و عکسش رو خواهم گذاشت)

اما دیروز یعنی جمعه یه روز دیگه هم بود... روز خبرنگار...

گرچه در واقع از سالی که شهید صارمی، خبرنگار ایرانی در افغانستان به شهادت رسید این روز به رسمیت شناخته شد و تا قبل از اون روزی به عنوان روز خبرنگار وجود نداشته اما باز هم خدا رو شکر که در تقویم این کشور، یک روز به این قشر پر تلاش و واقعا مظلوم اختصاص یافته...

قشری که نه امنیت شغلی دارند و نه جدی گرفته می‌شن... قشری که بر خلاف دید خیلی از مردم، که فکر می‌کنند اوضاع خوبی دارند و نونشون توی روغنه، برای تومن به تومن حقوقشون باید چند برابر یک کارمند عادی کار کنند... قشری که خیلی وقت‌ها بی حرمتی‌ها، کم‌محلی‌ها و ... رو از جانب خیلی از مسئولان می‌بینند و همچنان با سماجت به کارشون ادامه می‌دن...

خبرنگاری واقعا یه عشق عمیقی نیاز داره تا خبرنگار رو نگه داره تا جا نزنه... و من خیلی از خبرنگار‌هایی که می‌شناسم این عشق رو دارند...

من شاید هیچ وقت به معنای واقعی یک خبرنگار نبودم... از وقتی وارد خبرگزاری شدم در سرویسی مشغول به کار شدم که کارش خبر نبود بلکه رصد خبرهای استان‌ها بود، بعد از اون هم مسئولیت یک سرویس خبری به من واگذار شد... که گرچه اونجا هم سمت یک خبرنگار رو نداشتم اما مثل یک خبرنگار، خبر تهیه می‌کردم... چون عاشق خبرنگاری و دنیای نوشتن بودم... به همین خاطر بود که کم کم در این سال‌ها به سمت گزارش نویسی رفتم... چون نوشتن در موضوعات مختلف حس خبری و البته نوشتن من رو به خوبی هدایت می‌کرد...

چند ماه پیش بود که باز کارم تغییر پیدا کرد و باز وارد دنیای دیگری از دنیای خبر شدم... گرچه در این دنیای جدید دستم از نوشتن دور مونده اما باز سعی می‌کنم این دور موندن رو با نوشتن‌هایی جبران کنم ...

نمایشگاه قرآن امسال و مسئولیت من در ستاد خبری یه شارژ جدید بود برای من... برای منی که مدتی بود از دنیای خبر دور مونده بود و وقتی الان بهش فکر می‌کنم، می‌بینم چه قدر لذت می‌بردم از کارم در نمایشگاه با وجود سختی‌هایی که داشت و با وجود تغییری که در روند زندگیم ایجاد کرده بود و ساعات زیادی رو دور از خونه و همسرم سپری می‌کردم...

با تمام این راه‌ها و قدم‌ها و دویدن‌ها و آهسته شدن‌ها و افتادن‌ها و برخواستن‌ها، من به صورت رسمی از سال 87 تا امروز در عالم خبر بودم و هستم... و پیش از سال 87 یعنی در سنین نوجوانی و جوانی هم عالم خبرنگاری رو جسته و گریخته در نشریات مدرسه، محله، باشگاه خبرنگاران و ماهنامه‌ها دنبال کردم ... و شایدم در این عالم باقی بمونم و حتی بعد از برگذیدن شغل خانه‌داری، باز هم قلمم رو از یاد نبرم و بنویسم چون من خبرنگاری رو با تمام وجودم دوست دارم... شغلی که در عین داشتن مهارت بالا و علم به روز، نیازمند قدرت، جسارت، کنجکاوی و اعتماد به نفس بالاست...

شغلی که در گذر ایام ناخودآگاه دنیای آدم رو به دنیای تیترها و لید‌ها تبدیل می‌کنه... دنیای اخبار و گزارش‌ها... دنیایی که اگر روزی توش از اخبار دنیا بی خبر باشی، حس می‌کنی گم شده‌ای داری... دنیایی که اگر یک روز در اون دستات روی کیبورد نره و ننویسه، حس می‌کنی روز خالی و تهی داشتی...دنیایی که وقتی واردش شدی و عاشقش باشی، همیشه تو رو نگهت می‌داره و دنبال خودش می‌کشونه...

بله، روز 17 مرداد روز خبرنگاره و من با افتخار حضور در میان این قشر زحمت‌کش این روز رو تبریک می‌گم...

به امید روزی که تیتر همه روزنامه‌ها، کوتاه و شیرین و پرتیراژ و ماندگار شود: او آمد...

 برای دیدن روش تهیه کیک بستنی به ادامه مطلب مراجعه کنید!

 


ادامه مطلب
[ شنبه 18 مرداد1393 ] [ 8:7 ] [ ستاره ] [ ]


جریان زندگی...

همیشه ما آدم‌ها قدر داشته‌هامونو نمی‌دونیم و همیشه و همیشه یاد گرفتیم که مرغ همسایه غازه...

این یه سنت همیشه جاریه توی زندگی... انگار قرار نیست این سنت در ذهن ما به هم بریزه...

گاهی خوشم میاد از خودم ... گاهی هم متنفر می‌شم... وقتایی که کارهای سنگین و سخت رو بهم می‌سپارند و از پسش بر میام خیلی از خودم خوشم میاد... در واقع من جنبه فعالیتی و کاری وجود خودم رو بسیار دوست دارم... اما جنبه احساسیم رو نه... و هیچ وقت دوست نداشتم، دوستی مثل خودم داشته باشم...

حس می‌کنم همیشه آدم‌هایی که در تعامل احساسی با من بودند بیش از هر کسی اذیت می‌شن و آزار می‌بینن ... وقتی از بیرون به خودم نگاه می‌کنم بهشون حق می‌دم...

********************

دیروز که دلم یه کم زندگی کردن می‌خواست وقتم رو توی آشپزخونه گذروندم و یه شام ساده اما پر دردسر درست کردم... البته بعد از مدت‌ها... غذایی که ابداع خودم بوده... رولت سیب‌زمینی...

و همراهی آقای همسر مثل همیشه آهنگ زندگی رو جاری کرد توی آپارتمان کوچیک و نقلی و دوست داشتنی‌مون... اون خونه رو مرتب می‌کرد و من غذا می‌پختم... بر خلاف همه بارهایی که وقتی از دانشگاه می‌رسم خونه با عجله و تند تند آشپزی می‌کنم، کاملا آروم و با طمأنینه این کارو می‌کردم.... انگار دارم از جزء جزء لحظات آشپزیم لذت می‌بردم...

گاهی با یه سری کارهای ساده می‌شه یه عالمه شادی ایجاد کرد... حداقل توی دل خودت ...

گاهی دلت می‌خواد یه عالمه حرف بزنی اما تا دهن باز می‌کنی حرفات می‌خشکه... یعنی اصلا نمی‌دونی باید از کجا شروع کنی و چی بگی...

حتی برای من که می‌تونم در مورد هر موضوعی هر تعداد ساعتی که بهم بدن، بی وقفه حرف بزنم... مدت‌هاست دلم می‌خواد حرف بزنم، اما حرفام خشکیده...

*********

بی ربط نوشت: با تغییری که اخیرا در چیدمان خونه دادیم و فکر اولیه‌ش رو هم سما توی سرم انداخت، به عالمه تنوع توی چارچوب خونه‌مون به وجود اومد... پرده‌های طرح‌دار و مدل‌داری که مانع باز شدن پنجره‌های خونه می‌شد جاشونو دادن به پرده‌های مخمل گل دار و شادی که ساده هستند و به راحتی کنار می‌رن و پنجره‌های خونه رو به روی دنیای پر نور شهر باز می‌کنن...

به پیشنهاد دوستی، کوسن‌ها رو هم با طرح پرده ست کردم و ترکیب زیبایی از دنیای رنگ‌ها روی مبل‌های همیشه قهوه‌ای خونه نشست... جای همه چیز عوض شد... چیدمان همیشه یه جور خونه عوض شد، طرح میز تلویزیون عوض شد... به جای تابلوی قهوه‌ای سابق، یه تابلو فرش طلایی نشست و کلی دکور اتاق تغییر کرد ... ترکیب‌های مختلف رنگ به سادگی می‌تونن محیط زندگی‌مونو با خودشون همراه کنن...

حالا توی دل گرمای تابستون منتظر هوای پاییزم، که بارون بیاد، که برگ ریزون بشه... و من کنار پنجره روی کاناپه بشینم و یه لیوان بزرگ نسکافه داغ دستم باشه و یه آهنگ آروم و ملایم هم توی فضای خونه، جریان زندگی رو بنوازه...

[ سه شنبه 14 مرداد1393 ] [ 9:13 ] [ ستاره ] [ ]


یه فیلم خوب...

تعطیلات خوب بود... حداقل برای من که مدت‌ها بود بی وقفه داشتم کار می کردم... برای آدمایی مثل من که درگیر کار بودن همیشه بیشتر بهشون انرژی می‌ده، تعطیلات و دوری چند روزه از کار، به نوعی استراحت جشم محسوب میشه اما استراحت واقعی برام زمانی اتفاق می‌افته که باز با درگیری‌ها و کارهای بیشتری خودم رو از کار‌های روتین دور کنم...

سفر به شمال مثل همیشه عالی بود گرچه نمی‌شه اسمش رو گذاشت سفر چرا که یک بازدید از اقوام بود و بیشتر شلوغ و پلوغ بود و حتی خیلی فرصت نشد برای اون تجدید قوایی که می‌خواستم... دلم ساعت‌ها حضور در جنگل رو می‌خواست... یا ساعتی به صدای موج‌های دریا گوش کردن... دلم یه کم خلوت می‌خواست که با وجود اون همه فسقلی و وروجکی که دورو برمون بودند محقق نشد...

دیروز که رسیدیم خونه، حس کردم دلم توی خونه گرفته و انگار نه انگار که از سفر برگشتم... بلیط اینترنتی هماهنگ کردم و رفتیم پردیس ملت برای دیدن «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران»... فیلم خوش ساخت و جالبی بود... یه برش از یک زندگی خانوادگی... خانواده‌ای که به قول آذر در فیلم، در اروپا منقرض شدند و پدر چه زیبا جواب آذر رو داد که در ایران هم در حال انقراضند و در موزه نگهداری می‌شن...

داستان فیلم با یه طنز لطیفی جذاب‌تر می‌شد... طنزی که حاصل نوشته‌ی خوب کار و بازی روون مهدی فخیم‌زاده بود... مشکلی که آذر با اون دست به گریبان شده بود و همین، عاملی شد برای دور هم کشوندن خانواده... آذر که روی لبه‌ی افسردگی حرکت می‌کرد، به پیشنهاد پزشک مشاورش، برای رهایی و دوری از افسردگی راهی ایران شده بود... و توی دو هفته مرخصی که داشت خانواده همه تلاششون رو برای حفظ این دور هم بودن کردند

و در انتها هم پایان بازه داستان که هنوز بیینده رو نمی‌تونست متقاعد کنه که آذر بر می‌گرده به انگلستان یا با خانواده پر شور و حرارتش خواهد موند...

شام دیشب رو در یک محیط شلوغ خوردیم... با وجود اسمی که رستورانش در کرده بود اما اصلا لحظات خوبی برای مشتری‌هاش نداره چون بیش از حد شلوغ بود... با وجود دیدن یه فیلم خوب و یه شام خوب، باز دلم گرفته بود... نمی‌دونم چرا...

..........

یه کتاب جدید شروع کردم، گرچه با این بی‌برنامگی باز هم مدت‌ها طول خواهد کشید و نهایتا اون قدر با خودم اینور اونور می‌برمش که مثل قیدار جلد کتاب به نابودی کشیده می‌شه، اما خواهم خواند... مطالعه خونم پایین اومده شدید...

هزاران خورشید تابان اثر خالد حسینی، کتاب‌خون‌ها خوب این کتابو می‌شناسن، دوسالی هست فکر کنم که خریدمش اما همچنان در حال خاک خوردنه...

دو تا پیشنهاد خوب بهم شده برای کتاب خریدن، دلاور نور پائولو کوئیلو و نورالدین پسر ایران... اگر کسی چیزی در مورد این دو کتاب می‌دونه ممنون می‌شم منتقل کنه....

..........

امروز یه جور شروع دوباره است... یه شنبه دیگه... یه نفس دوباره... گرچه دلم همچنان گرفته...

دارم با همه حس ‌های بد مبارزه می‌کنم برای عالی بودن.... برای بهتر نفس کشیدن... متاسفانه دوباره اسیر یه حسی شدم که گه گاهی به سراغم میاد، حسی که هیچ‌ چیزی نمی‌تونه خوشحالم کنه... امیدوارم یه گذار باشه...

[ شنبه 11 مرداد1393 ] [ 9:2 ] [ ستاره ] [ ]


تغییر...

نمایشگاه هم تمام شد با همه تجربه ها و سختی ها و سربالایی‌ها و تلخی ها و شیرینی هایی که داشت... برای من که پر بود از دوستان تازه و چیزهای تازه... چیزهای تازه ای که یاد گرفتم چه کاری چه رفتاری...

تمام شد تا یه تجربه جدید دیگه هم در دفتر زندگیم ثبت بشه... تجربه ای هر چند متفاوت اما دوست داشتنی... گرچه ماه رمضان امسالم رو کاملا فنا کرد... و این روزها که در انتظار عید پایان رمضانیم و زمانی نمونده تا پایان این ماه خدا، دلتنگم از این روزهایی که گذشت و کاش بیشتر می تونستم توی آغوش خدا باشم...

====

بالاخره کتاب قیدار رو تموم کردم... با اینکه حجمش کم بود اما زمانی برای خوندن نداشتم و همین باعث شده بود مدت ها قبل شروعش کنم و بی پایان رهاش کرده باشم...

اون قدر از پایان زیباش لذت بردم که هنوز دارم با خودم مزه مزه ش میکنم... سه قدم زیبا برای زندگی که توی زندگی قیدار جاری شد: اول گنده نامی، دوم گند نامی یا همون بدنامی و سوم گمنامی.... طوبی للغرباء

این روزها پرم از تصمیمات جدیدی که دلم می خواد بگیرم و نمی تونم...

حال عجیبی دارم وقتی دست و پامو بسته می بینم و می بینم از اون همه اراده ای که معمولا توی تصمیم گرفتن ها دارم، هیچی باقی نمونده...

یه تکون اساسی باز نیاز دارم...

این بار اما خیلی اساسی...

[ شنبه 4 مرداد1393 ] [ 8:24 ] [ ستاره ] [ ]


آرزوهای دست نیافتنی...

نمایشگاه باز هم تمدید شد و این تمدید شدن ها همچنان ادامه دارد و من دیگه واقعا خسته ام... طوری که منی که عادت نداشتم بیشتر از ساعت 9 بخوابم امروز تا 12 خواب بودم...

صبح چند ساعتی بیدار بودم و از فرصت استفاده کردم و پرده های اتاق خواب رو کنار زدم و با نور قشنگ صبح کتابی دستم گرفتم و دو ساعتی غرق شدن در عالم یه کتاب نیمه خونده قدیمی... ساعتای 9 بود که خوابم برد...

این روزها دوستانم درگیر مسایلی شدند که گرچه دردناکه اما من این اواخر خوب فهمیدم که در تمام این مشکلات باید توکل کرد بر خدا... و مرتب دلداریشون میدم که با توکل بر خدا پیش برن...

چیزی که قلبا بهش اعتقاد دارم اینه که باید پیوندت با خدا قوی باشه تا هیچ طوفانی از پا درت نیاره... عجیب دلم هوای زن خونه بودن کرده... دلم یه خونه می خواد با یه حیاط قشنگ و کوچیک ... با باغچه ای که خودم توش سبزی بکارم... با یه حوض کوچیک که عصرای تابستون توش هندونه بندازم تا خنک بمونه...

یه خونه نقلی و خوشکل ... که هر روز توش بوی غذای خونگی بپیچه... شیشه های مربا و ترشی کنار حیاط و گلدون های شمعدونی خیس خورده لب حوض کوچیک... با یه تخت کوچیک و سماور ذغالی روش ... دلم یه همچین زندگی ای می خواد...

که روزهای تولد همسرم و باقی اعضای خونواده بوی کیک خونگیم بپیچه توی حیاط... و همیشه پر از مهمون باشه... دلم خونه داری و کدبانوگری می خواد نه اینکه هر شب دیروقت برسم خونه و همسرم برام چای بیاره...

دلم زنانگی می خواد... خیاطی... ورزش... نقاشی... و شنیدن صدای موزیک ملایم توی فضای خونه وقتی دارم همه جا رو گردگیری می کنم... دلم همه این ها رو می خواد.... و من به خاطر اجتماعی بودن و اجتماعی موندن چه آرزوهای دست یافتنی رو دست نیافتنی کردم...

و خدا می دونه واقعا در فضای اجتماعی چه قدر تونستم به اون چه که می خواستم برسم...  هنوزم فکر می کنم وقت خونه دار شدن  نرسیده... هنوز  حس می کنم کارهای زیادی برای انجام دادن دارم... اما  واقعا آرامش با حضور بیشتر در فضای جامعه کمتر و کمتر می شه...

یک ماهی می شه دیدن مامان خانم نرفتم و سخت دلم براش تنگ شده و اون هم متقابلا همش زنگ می زنه و دلتنگ دیدن دختر کوچیکشه... و من همچنان در تارهای کاری تنیده شدم که ماه رمضون امسالم رو نابود کرده...

خدایا دلتنگ دیدن روی ماه شدم

و شنیدن دعای سحر

زیباترین شنیدنی ها و لمس کردنی های زندگی رو از خودم دریغ کردم

به چه بهایی

هنوز نمی دانم...

[ سه شنبه 24 تیر1393 ] [ 17:8 ] [ ستاره ] [ ]


سومین سالگرد... پایان ماراتن نمایشگاه...

جشن سومین سالگرد ازدواج من و آقای همسر هم برگزار شد و مثل همه جشن ها باز هم من با سورپرایزی جدید مواجه شدم و جشنی متفاوت...

دیروز به صورت کامل مرخصی گرفتم و بعد از مدت طولانی که هر روزم رو در نمایشگاه قرآن گذروندم، دیروز مرخصی بودم تا بتونم با فرصت کامل به جشن بپردازم... البته من تنها مدعو این جشن بودم و از ظهر تا عصر درگیر آماده شدن برای حضور در این جشن دو نفره...

وقتی راه افتادیم من هنوز نمی دونستم قراره کجا بریم و چه سورپرایزی در انتظارمه... محمدحسین قبل از سوار شدن من توی ماشین دوربین رو روشن کرده بود تا از اولین لحظه فیلمبرداری کنه... قبل از سوار شدن من هم توی فیلم گفته بود کجا قراره بریم... توی راه هم مرتب از من می پرسید و هر خیابونی که می رفت من حدس جدیدی می زدم... دونه دونه رستوران های مورد علاقه م رو می گفتم تا اینکه مسیر کاملا به سمت غرب تهران رفت، و من دوربین رو روشن کردم تا آخرین حدسم رو بگم که درست هم بود.

مقصد جشن سومین سالگرد ازدواج ما: رستوران گردان برج میلاد بود...

من هم کلی ذوق زده شده بودم و هم متعجب ... خلاصه رسیدیم... این روزها برج میلاد جشنواره رمضان رو داره برپا میکنه و ما مدت زمانی که تا افطار مونده بود رو به گذروندن در میان برنامه های جشنواره گذروندیم، تیراندازی کردم... با تیرکمون و تفنگ ... کمی عکس انداختیم و غرفه های مختلف رو دیدیم و یه انگشتر و دستبند سبز سنگی ست خریدم و ...  و بعد هم راهی آسمان شدیم... رستوران آفتاب گردان یا همان رستوران گردان برج میلاد...

یه میز دو نفره خیلی خوشکل کنار شیشه ها و نمای بیرون که هر چی هوا تاریک تر می شد و چراغ های شهر روشن، لذت بخش تر می شد... و اجرای زنده پیانو ... در آخر هم یه عکس دو نفره سفارشی که همون موقع تحویلمون دادن تا خاطره این شب رویایی موندگار تر باشه... و هدیه زیبای محمدحسین یه رینگ طلایی بود چون من همیشه دوست داشتم به جای حلقه های خیلی مجلل، یه رینگ ساده طلایی بندازم که توی اون اسم هر دومون حک شده باشه... و این بزم دو نفره و رویایی توی تمام لحظاتی که دور تا دور تهران را نگاه می کردیم، طلایی تر میشد...

کیک این جشن کوچیک و دو نفره و شیرین رو در کنار هم خوردیم و باز هم مثل هر سال از خاطرات خوب و بد سالی که گذشت گفتیم و دستامون رو برای همیشه با هم بودن در کنار هم سخت فشردیم و باز هم قسم شدیم برای حفظ این زندگی کوچیک و پر فراز و نشیب اما زیبا و دوست داشتنی...

 و من باز هم از فراز آسمون خدا رو هزاران بار شکر کردم به خاطر همه نعمت های خوبی که بهم داد... و محمد داشته ای هست که خداوند در ازای همه نداشته ها و سختی های روزگار به من هدیه داد...

===========

امروز مثل هر روز دیر بیدار شدم تا دونگی رو دیدم و بعد هم کمی خونه رو مرتب کردم ... یه لحظه به افطارهای محمدحسین فکر کردم که تمام این مدت یعنی این 14 روز رو بدون من گذرونده... دفترچه خاطرات قدیمی مون رو از کتابخونه در آوردم تا چیزی توش بزارم به یادگار از دیشب که چشمم افتاد به اولین ها... اولین روزی که من و محمد با هم صحبت کردیم... اولین باری که جواب مثبت دادم بهش... اولین باری که بین ما پیامکی رد و بدل شد...

کلی جالب بود این خاطرات قدیمی که 5 سالی از اون ها می گذره و با اینکه جنس و نوع عشق ورزی ها و محبت ها عوض شده اما حس کردم چه قدر رابطه مون پخته تر و مستحکم تر شده و باز خدا رو شکر کردم... خاطره ای از دیشب بعد از مدت ها توی سر رسید قدیمی نوشتم و یادگاری توی دلش جا دادم و رفتم سمت آشپزخونه تا افطار امشب آقای همسر بویی از حضورم داشته باشه...

یه قابلمه کوچیک آش رشته درست کردم با یه عالمه پیاز داغ و سیر داغ... بعد هم سبزی خوردن شستم و ریختم توی ظرف و سلیفون کشیدم... پنیر و خرما و شکلات رو تزیین کردم و روشو پوشوندم و یه افطار نصفه نیمه خونگی آماده شد تا امشب محمدحسین، در کنار سفره افطار تنها نمونه  و دست پخت منو کنار خودش حس کنه...

این نمایشگاه هم تمومی نداره و آقای وزیر هم نمایشگاه رو تا پنجشنبه تمدید کردند ... امروز هم روز شلوغی خواهیم داشت چون رییس جمهور میهمان نمایشگاه قرآن هستند... این هفته که تموم شه، یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته میشه...

تا اینجای کار که از خودم و کارم راضی بودم و با وجود نداشتن تجربه ستاد خبری اما خوب بود کار و با تمام حاشیه ها موفقیت آمیز بود... کاری که هر روزی که می گذشت نمی دونستم می تونم تا فرداش دووم بیارم یا نه، اما با وجود دو خبرنگار فوق العاده و بی حاشیه و کاری که در ستاد همراهیم کردند، هم سایت و هم ستاد کارش خوب بود و من هم تونستم دوستان زیادی پیدا کنم و چیزهای جدیدی یاد بگیرم... خدا رو شکر که روسیاه نشدم تا اینجای کار... و از خدا می خوام تا پایان کار، همراهم باشه و کمکم کنه...

و تمام این تا اینجا رسوندن کار رو اول مدیون لطف بی کران خدام و بعد هم همراهی محمدحسین که تمام این شب ها رو تا 12 حتی 1 شب تنها بود و شکوه ای نکرد ... و همراهیم کرد... و گوش شنوام بود... و هر شب بعد از کار، جلوی پارکینگ در نزدیک ترین مکان ممکن توی ماشین منتظرم بود تا من مجبور نباشم اون موقع شب با تاکسی و آژانس تا خونه بیام...

نمایشگاه هم تا آخر این هفته تموم میشه و باز هم کار در خبرگزاری از هفته دیگه شروع خواهد شد...

نمره تمام درسهای امتحاناتمم اومد و غیر از یک درس که مجبورا حذف شد، باقی درسها یک ضرب نمره 20 گرفتم و الان با مدل 19:88 در انتظار ترم جدید در تابستان هستم...

دوستای خوب در تمام شب های این ماه خدا، در تمام لحظات سبزتون منو از دعاهای نابتون جا نگذارید...

[ شنبه 21 تیر1393 ] [ 16:35 ] [ ستاره ] [ ]


تولد عاشقانه ها...

این روزها نمایشگاه قرآن به میانه راه خودش رسیده و من همچنان هر روز از ساعات یک و دو تا 12 و 1 شب نمایشگاهم و مشغول در ستاد خبری... البته اسمن ستاد خبری اما عملا کارها اون قدر زیاد و به هم فشرده است که واقعا گاهی کم میارم... نیمی از روزهای برپایی نمایشگاه طی شد... حالا بماند که بخش عظیمی از کارهای اولیه و سخت همزمان با امتحاناتم بود و کمی شرایط رو سخت تر

توقع مسئولان با بازدهی من هماهنگ نبود و هم من گاهی می خواستم جا بزنم و هم فشارهای حاشیه ای بسیار آزار دهنده بود.

امروز یازدهمین روز نمایشگاه بود. اولین تجربه من در مسئولیت یک ستاد خبری درست و درمون بود. گرچه قبلا ستاد خبری یک نمایشگاه کوچیک رو هم داشتم... هم چیزهای جدید یاد گرفتم و هم اذیت شدم گاهی.

شب های باغ موزه دفاع مقدس بسیار زیباست و دیدنی. مخصوصا اجرای برنامه شب های شیدایی و به خصوص پخش کلیپ دفاع مقدس روی پرده آب، بسیار زیبا و دیدنی است.

در کل این لحظات و شب ها و روزهای ماه رمضون با نمایشگاه قرآن پیوند خورده برای من. گرچه محمدحسین صبورانه داره این عدم حضور من رو تحمل میکنه و همراهی... شب های وقتی خسته می رسم خونه با چای دم کرده و آرامش پای صحبت هام میشینه... هر لحظه داره همراهی می کنه و هیچ گلایه ای نداره ... فقط و فقط دلتنگ میشه از نبودم توی خونه و ناراحت از خستگی من اما اگر واقعا همراهیه اون نبود من هرگز نمی تونستم کار رو تا اینجا ادامه بدم.

واقعا خدا رو به خاطر داشتنش هزاران هزار بار باید شکر کرد. باید شکر کرد و شاکر بود که هنوز سالمیم و می تونیم کار کنیم و می تونیم خسته بشیم از کار... می تونیم در محیط آپارتمان کوچیکمون به آرامش برسیم و با هم ساعت ها حرف بزنیم..

=======

هفته دیگه سالگرد ازدواجمونه ... سومین سالگرد و خوشحالم که زندگی نوپای ماه داره سه ساله میشه... با همه سختی ها و موانعی که بود لحظات شاد بسیاری هم با خودش همراه داشت.

 و جمعه شب، یعنی شب 21 تیرماه ما این سالگرد رو طبق روال هر ساله جشنی متفاوت خواهیم گرفت... جشنی شاید به ظاهر به دور از رنگ و ریا اما برای من و محمدحسین پر از عشق و شور... پر از حس بودن... و محمدحسین مدت هاست دنبال پیدا کردن یه جای خوب، یه رستوران متفات و یه کار خاص برای این جشنه و مثلا منم نمی دونم....

بیشتر از اون شب و اون جایی که می ریم این کارهای قبلش و تحقیقاش برای پیدا کردن جای خوب و هدیه خوب و ... است که دوست داشتنیه...

بالاخره سومین سالگرد ازدواجمون هم رسید و از هفته دیگه وارد چهارمین سال زندگی مشترکمون میشیم... و خدا رو هزار هزار بار شکر که روزهای خوب و بد رو در کنار هم تونستیم بمونیم... بمونیم و همراهیه همدیگه رو از دست ندیم.

[ جمعه 13 تیر1393 ] [ 23:6 ] [ ستاره ] [ ]


تاوان...

نمی‌دونم از کی حال دلم بد شد و احساسم پژمرد... دقیقا نمی‌دونم... اما می‌دونم خیلی وقته که دیگه خودم نیستم و دارم سعی می‌کنم زندگی کنم و خودم باشم...

شاید از همون روزی که زهرا رفت خیلی چیزها هم باهاش رفت... سخت بود برام شاهد پاشیده شدن زندگی خواهرم باشم... و بچه‌هایی که بی مادر دارن بزرگ می‌شن... هر لحظه و دیدن هر لحظه‌شون برام اون قدر دردناک بود که حس می‌کنم همشو ریختم توی خودم تا بتونم سر پا باشم... تا بتونم به مامان کمک کنم... تا بتونم با وجود فرزند کوچک بودن خانواده، مثل بزرگترها همه رو دور هم نگه دارم...

اما نشد... نشد ...

کار سنگینی که از خودم انتظار داشتم نتیجه‌ای نداشت... بی فایده بود...

زهرا که رفت... سلامتی مامان هم رفت... امید مامان هم رفت... گرمی خانواده‌مون هم رفت... مهربونی بعضی قلب‌ها هم رفت... مهر مادری برای مهدی و محمد 7 ساله هم رفت... کوچولوهایی که روز تولدشون یه خاطره تلخ براشون ثبت شد...

زهرا که رفت، خیلی چیزهایی رفت که شاید هیچ وقت دیگه بر نگردن... خیلی چیزها...

کاری که براش زحمت کشیده بودم رفت... حس خوب قلبم رفت... اعتمادم رفت... خیلی از کسایی که دوست می‌دونستم هم رفتن... یه چیزای جدیدی راه پیدا کردن توی زندگی پر از سیاهی اون روزها و این روزها... یه چیزهایی که حذف شدن خیلی زود... یه چیزهایی که مدام دارن فشارم می‌دن به سمت تنهایی بیشتر و بیشتر...

ماه‌های گذشته سخت بود اما گذشت... گذشت و خیلی چیزها رو با خودش برد... مثل آبی که از یک رودخونه رد می‌شه و گل و لای رو با خودش می‌بره و شاید خیلی چیزهای خوب دیگه رو هم با خودش ببره...

********************

درگیری کاری من با نمایشگاه بیست و دوم اون قدر زیاد شد که به خاطرش درسم تحت‌الشاع قرار گرفت و اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد... و به دنبال همین اتفاق خیلی از اهدافی که داشتم هم به خطر افتاد... نمی‌گم اهدافم نابود شد چون هنوز اون قدری توان برام مونده که بازم وقتی می‌خورم زمین، دستمو به زانوم بگیرم و بلند شم...

اون قدر اتفاق دیروز برام دردناک بودکه... بغض کردم... سنگین شدم... راه نفسم بسته شد اما اشکی نریختم... تاوان هر اشتباهی باید داده بشه... گرچه خیلی از وقت‌ها، خیلی از اشتباهات بی تاوان می‌مونن... اما من تاوانش رو دادم تا دوباره مرتکب چنین اشتباهی نشم... تاوان سنگینی هم دادم و هدف بزرگم به لرزه افتاد... اما باید گذاشت و گذشت...

 

[ دوشنبه 2 تیر1393 ] [ 8:50 ] [ ستاره ] [ ]


تنهایی یعنی...

یه دوستی در مورد بازگشتش به زندگی برام صحبت کرد و از وجود آدم‌هایی گفت که گاهی خداوند توی مسیر زندگی‌مون قرارشون می‌ده و چه قدر می‌تونن کمک کننده باشند.

دلم یه همچین آدمی می‌خواد... آدمی که نه من، بلکه اون با من حرف بزنه و بتونه یه سری چیزها رو توی ذهنم عوض کنه... چیزهایی که می‌دونم اشتباهه اما نمی‌تونم اشتباه بودنش رو برای خودم اثبات کنم.

دوستانی هستند که گاهی بهم پبشنهاد مشاور می‌دن... مشاور خوبی نمی‌شناسم و هیچ وقت با مشاوری صحبت نکردم.

گاهی برای نجات خودت، خودت تنها غریق نجاتی... یا باید خودتو نجات بدی و یا غرق شی... از اونجایی که خدا همیشه توی زندگیم ساری و جاری بوده خوب می‌دونم غرق نمی‌شم، اما هنوز توان غریق نجات بودن رو هم ندارم و خسته شدم از دست و پا زدن...

گاهی که به تنهایی فکر می‌کنم، محمد غمگین می‌شه از این حرفم... تنهایی واقعا فرار از اطرافیان و عزیزانم نیست... دوست دارم یه هفته بدون موبایل زندگی کنم... بدون اینترنت... با کتابام باشم... توی یه جای آروم و زیبا... کنار یه فضای طبیعی... وجود همسرم همیشه اطمینان بخش برام که کسی هست بشه بهش تکیه کنی... و از اون‌جایی که ذاتا آدم ترسویی‌ام، تنهایی من در کنار اون تعریف می‌شه نه بدون اون...

تنهایی یعنی جدایی از فضای زندگی این روزها... طی کردن روزهایی بدون موبایل و اینترنتی و تلویزیون... بدون دنیای تکونولوژی... با کتاب‌های مورد علاقم وقت بگذرونم... شعر بخونم... فکر کنم... طبیعت رو لمس کنم و خودم رو عاشقانه دوست داشته باشم...

حس می‌کنم مدت‌هاست خودم رو دوست ندارم و مرتب از خودم بیزار و ناراضی می‌شم... امروز خیلی به این قضیه فکر کردم... خیلی... حس می‌کنم این همه انرژی منفی رو باید یه طوری از زندگیم دور کنم...

خدا یه نعمت بزرگ به من داده و اونم اعتماد به نفس بالامه... و با همون اعتماد به نفس بالا، ته دلم یه نور روشن می‌بینم که بهم نوید می‌ده که می‌تونم بازم انرژی‌های مثبت رو رها کنم توی فضای زندگیم...

ماه رمضون در راه... نزدیکه و هر روز داره نزدیک‌تر می‌شه... سال‌هاست که نتونستم ماه رمضون دلخواهمو داشته باشم... می‌تونه یه فرصت باشه و می‌تونه هم مثل خیلی وقتا از دست بره...

[ سه شنبه 27 خرداد1393 ] [ 11:39 ] [ ستاره ] [ ]


حرف دل یا حرف عقل...

بعضی از فریاد‌ها از سر خفگی است... فریاد می‌زنی تا چیزی که راه گلوتو بسته کنار بره و بتونی نفس بکشی...

مدت‌هاست حس می‌کنم باید فریاد بزنم... سر زندگی... سر بودن... سر شادی‌هایی که گاهی هستند و گاهی نه...

دلم می‌خواد فریاد بزنم سر همه اون چیزهایی که راه گلومو بستند... دلم می‌خواد فریاد بزنم سر همه اون چیزهایی که لحظات رو نمی‌تونن دائم و همیشگی آروم کنند... دلم می‌خواد فریاد بزنم سر اون کسی که گفت باید بدبختی باشه تا خوشبختی نمود پیدا کنه... و اون کسایی که عقیده دارند، باید شب باشه تا روز معنا داشته باشه...

آخر هفته است و به جای اینکه خوشحال باشم از پایان این هفته کاری، سر در گمم... کارهای زیادی دارم ... امتحاناتی که از 27 می‌خوان عرض اندام کنند... درس‌هایی به مراتب سنگین‌تر از ترم گذشته... و امید به کسب نمرات کامل برای رسیدن به هدف...

کارهای زیادی دارم و باید داشته باشم... بعد از ایجاد شرایط جدید در رابطه با کار نمایشگاه قرآن و اتاق خبر نمایشگاه، روزهای کاریم به اخبار نمایشگاه گره خورده... هنوز کار اون طور که باید به صورت جدی شروع نشده، اما باز هم کاری بر عهده دارم که دلم می‌خواد به بهترین صورت ممکن عملیاتی بشه...

یه جور شلختگی ذهنی همه فضای زندگی این روزهام رو پر کرده... باید کاری کرد... ذهنم درگیره و نمی‌تونم خودم رو از زنجیر درگیری‌ها نجات بدم... مثل همیشه باید تمرکز کنم روی کارها... و برنامه ریزی...

این روزها صبح‌ها و غروب‌ها که کمی رها می‌شم از کار و دست از کیبرد می‌کشم، چشمم به آسمونه... این روزها صبح‌ها و غروب‌ها بیشتر هوا پاییزیه، تا بهاری... و من مثل همیشه با دیدن این هوای ابری، دلم پر می‌کشه برای یه ساحل آروم... و صدای موج‌های آروم و پی در پی... و هیچ چیزی نمی‌تونم آرام بخش تر از این باشه برام...

امروز باید روز خوبی باشه چون از ابتدای صبحش خوب بود... یه تولد ... هر روز یک تولده... و امروز متولد شده می‌تونه یکی از بهترین‌ها باشه...

یه لیوان چای سبز تقریبا داغ، صفحه سفید سر رسید برای کارهای امروز، یه میز مرتب و تمیز، و از همه مهم‌تر یه ذهن آروم، می‌تونه امروز رو یکی از بهترین‌ها بکنه... امید که این آرامش ادامه‌دار باشه...

مامان‌خانم این هفته همراه با همسر خواهر مرحومم رفتند مشهد، جای زهرا حتما در این سفر بسیار برای همه‌شون خالی بود... بعد از تمام بیماری‌هایی که مامان‌خانم پشت سر گذاشت، این سفر زیارتی می‌تونه بسیار براش روحیه‌بخش باشه... گرچه با شرایط دیسک کمرش و استراحتی که دکتر تأکید کرده، حتما باز به کمرش آسیب می‌رسه اما در کل فکر می‌کنم گاهی باید تذکرات دکتر‌ها رو بی‌خیال شد و دلی کار کرد... گرچه من همیشه معتقدم، حرف دل، مقدم بر حرف عقله...

دو روز تعطیل در پیشه... برای فردا دوست دارم خیلی بخوابم، خیلی به خودم برسم، خیلی به روحم برسم... دوست دارم خیاطی کنم و شیرینی بپزم... دوست دارم با چند تا دوست برم بیرون و قدم بزنم... دوست دارم شاد باشم و بخندم...

اولین امتحان در پیشه و خیلی نمی‌شه به این دوست دارم‌ها برسم چرا که حتما حتما باید درس بخونم... گرچه همیشه می‌دونم آدم زود درس‌خونی نیستم و باید شب امتحان و لحظات آخر شب، اون استرس خاص رو تجربه کنم... اصلا همه لذت درس خوندنم در همین دقیقه‌های 95 به بعد خلاصه می‌شه، و اینکه وقت کمتری برای درس‌خوندن بزاری و بتونی با همون وقت کم نمره کامل رو بگیری...

فردا رو باید دید که حرف دل پیش می‌ره یا عقل که طبق معمول من فکر می‌کنم حرف دل پیش می‌ره...

یه جمله مدت‌هاست توی وایبر دیدم که خیلی دوسش دارم ... چون دوسش دارم الانم می‌گمش... یه همچین آدمی این روزها واقعا ناپیداست

«دلم یک دوست می‌خواهد، که اوقاتی که دل‌تنگم، بگوید خانه را ول کن، بگو من کی، کجا باشم؟!»

 

[ چهارشنبه 21 خرداد1393 ] [ 8:23 ] [ ستاره ] [ ]


مرگ...

دیشب خواب دیدم دارم می‌میرم... بین سه تا اتوبوس گیر کرده بودم که داشتن دور می‌زدن و هی فشار هر سه‌شون روی من بیشتر و بیشتر می‌شد و من توی خواب این فشار و این خفگی رو حس می‌کردم... مدام با دستم می‌کوبم روی یکی از اتوبوس‌ها و داد می‌زدم من اینجام، من دارم می‌میرم... نفسم بند اومد، اون قدر که دیگه نمی‌تنستم حتی فریاد هم بزنم... بعد صدام آروم شد ولی همچنان برای زنده بودن تلاش می‌کردم، و بعد خیلی جالب بود برام که تسلیم مرگ شدم و آروم آروم شروع کردم شهادتین رو گفتن، اشهد اول رو که گفتم از خواب پریدم...

با اینکه خواب وحشتناکی بود اما خیلی حس بدی بهم دست نداد وقتی بیدار شدم... همیشه از دیدن خواب مرگ عزیزانم، حس وحشتناکی بهم دست می‌ده اما مرگ خودم اون قدر ‌ها هم وحشتناک نبود...

چند روزه پیش دوستی می‌گفت خواب دیده سرشو از تنش جدا کردن و شهید شده... با اینکه خوابش برام خیلی وحشتناک بود اما خودش می‌گفت اصلا حس بدی نداشت و تازه خیلی هم خوب بود و راضی بود... تازه می‌فهمم اون چی می‌گفت... واقعا مرگ اون قدر وحشتناک نیست...

به مرگ زیاد فکر می‌کنم... شاید کمی طبیعی باشه که بعد از مرگ ناگهانی خواهرم، مرگ رو نزدیک‌تر به خودم ببینم... اون قدر ملموس بوده برام که دیگه هرگز به دور بودنش فکر نکنم... اما نمی‌دونم چرا نمی‌تونم اون قدر خوب باشم که آ‌ماده آماده باشم برای مرگ...

حتی حسم نسبت به قبر هم عوض شده... همیشه فکر می‌کردم وحشتناک‌ترین قسمت مرگ همون قبره، اما الان احساس می‌کنم تنها جاییه که هر انسانی می‌تونه تنها و توی خلوت خودش به یه آرامش عمیق برسه... حس می‌کنم یه جورایی آغوش خداست، یعنی همون جایی که ازش متولد شدیم... مثل کسی که بعد از مدت‌ها دوباره می‌تونه توی آغوش مادرش آروم بگیره تا ابد... بدون دغدغه، بدون ترس، بدون نگرانی... حتی دیگه نگران آدمای دور و برم نیستم... همیشه فکر می‌کردم بعد از مرگم خیلی باید ناراحت بشن و گاهی از این می‌ترسیدم که خودشونو از بین ببرن... اما بعد از مرگ زهرا، متوجه شدم، که خداوند صبری رو بعد از هر مصیبت برای انسان‌ها مقدر کرده که بتونن چنین چیزهایی رو تحمل کنند... و می‌دونم بعد از من هم چنین صبری رو به همه می‌ده...

تنها نگرانی که هر کسی یعنی بهتره بگم هر زنی می‌تونه از مرگش داشته باشه، نگرانیش نسبت به بچه‌هاش بوده و هست... یه مادر همیشه نگران روزگار بچه‌هاش بعد از مرگشه... به قول بابا، بچه‌ها از مرگ مادر ضربه می‌خورن و یتیم می‌شن، نه از مرگ پدر...

که البته من این نگرانی رو ندارم... و شاید یکی از دلایلی که تصمیمم رو برای مادر نشدن راسخ‌تر می‌کنه همین باشه... اینکه نمی‌خوام دلبستگی توی دنیای داشته باشم که همیشه نگرانیشون همراهم باشه...

اول صبح چه قدر حرف مرگ زدیم. امروز دوشنبه‌ است، این هفته تقریبا چون دانشگاه ندارم اوضاع باید بهتر باشه، اما نیست و همچنان من با کمبود زمان مواجهم...

دیشب در یک برنامه پیش بینی نشده رفتم زیارت امامزاده صالح، و چون ساعت از 10 گذشته بود بسیار خلوت و دلچسب بود زیارت... گاهی آدم یه دعاهایی داره که حتی از عنوان کردنش هم می‌ترسه... چون می‌دونه استجابت اون‌ها، نه تنها خیری نداره بلکه شاید ضرر هم داشته باشه...

و امروز هم مثل خیلی از روزهای دیگه خسته‌ام...

[ دوشنبه 19 خرداد1393 ] [ 8:11 ] [ ستاره ] [ ]


خلوت...

دوستی می‌گه گریه خوبه... مثل رفرش می‌مونه... یعنی قلب می‌تپه... یعنی زندگی جاریه...

دیروز یه کتاب صوتی دانلود کردم... کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم، نوشته نادر ابراهیمی... بسیار بسیار زیباست... اون قدر زیبا که از دیروز که گوشش کردم پر از حسی‌ام که نمی‌تونم در موردش چیزی بگم...

یه حس شفاف...

گاهی از این همه احساس خسته می‌شم و به خودم می‌گم کاش مرد بودم... یه مرد گرفتار و پر دردسر که خیلی‌چیزها براش فقط در قرار‌دادهای کاری و معامله‌های پر سود خلاصه می‌شد... یه مرد که ذهنش هیچ‌وقت نمی‌تونست روی چند تا چیز متمرکز بشه...

من همیشه ذهنم روی چیزهایی متمرکز می‌شه که حتی گفتنش هم برای خیلی‌ها از جمله محمدحسین مسخره میاد... گاهی می‌گه اینا رو از کتابایی یاد گرفتی که همش می‌خونی... گاهی می‌گه اینا مال دنیای واقعی نیست...

و خیلی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم چرا هیچ وقت هیچ کسی نمی‌تونه مثل من فکر کنه... حتی فکرای بچه‌گونه و شادی که توی ذهنم جاری می‌شه... رویاپردازی‌های گاه و بی‌‌گاه...

گاهی دلم می‌خواد توی یه خلوت و تنهایی فرو برم... ساعت‌ها... ساعت‌ها... و به هیچ چیزی هم فکر نکنم... توی همین فکر نکردن‌ها یه عالمه حرف و نوشته میاد توی ذهنم... خیلی‌هاش فقط توی ذهنم می‌مونه...

وقتی به بزرگ‌تر شدن فکر می‌کنم دلم می‌لرزه... می‌ترسم از اینکه با زیاد شدن سن و نزدیک‌شدن به روز تولد امسالم که شمع 29 رو باید فوت کنم، نکنه خیلی از این حس‌هایی که فقط مال خودمه، ازم گرفته بشه... گرچه ترسی بی‌مورده و این منی که می‌شناسم خودمو هیچ وقت از حس‌های خاص خودش جدا نخواهد کرد...

امروز مسافر یه سفر کوتاهم به ابر... جنگل‌های ابر در حوالی شاهرود... سفری دو روزه تقریبا... این بار برخلاف همه بارها اصلا دلم نمی‌خواد مسافر باشم... چون اون جایی که دارم می‌رم اصلا جایی نیست که بشه خلوت کنی با خودت... گرچه من همیشه عاشق آسمون کویری و پر ستاره ابرم... و عاشق نگاه کردم به ستاره‌های خیلی درشت و روشن آسمون توی شب‌های تابستونی...

شاید خیلی تکراری باشه اما چند روزیه خودم نیستم... دارم سعی می‌کنم زندگی رو جاری کنم توی خودم و سخت‌ترین قسمت ماجرا اینجاست که بخوای تظاهر کنی که خودتی...

کاش همه ما آدما یه خلوتی داشتیم که گاهی می‌تونستیم بریم توش و غرق بشیم... یا برمی‌گشتیم و زندگی از سر گرفته می‌شد یا ترجیح می‌دادیم شیرینی اون خلوت رو همیشه حفظ کنیم...

 

[ سه شنبه 13 خرداد1393 ] [ 9:54 ] [ ستاره ] [ ]


هفته‌ای که گذشته و رویاهای مانده...

دیروز در یک حرکت انتحاری دوباره غذا پزیدم برای چندین وعده این هفته... قورمه‌سبزی و قیمه و خورشت آلو با مرغ... هر سه هم در حد تیم ملی برزیل، خوشمزه شدند... یه کمم خیاطی و بعد هم تماشای باران...

حسابی دیروز کلافه شدم از توی خونه موندن... واقعا هیچ چیزی برای من زجرآورتر از توی خونه موندن نیست... روانم رو دربست می‌بره جایی که نباید ببره...

این هفته هم گذشت... یکی از هفته‌های سخت درسی من بود... اما واقعا خدا رو شکر فکر نمی‌کردم به این خوبی بگذره... امتحان میان‌ترم خوب، تحویل پروژه عکس به بهترین صورت ممکن، و خلاصه بهترین اتفاقش هم دو کنفرانس روز دوشنبه بود که هر دو مربوط به یک استاد و دو درس البته می‌شد... برای هیچ کدوم هم آمادگی لازم رو نداشتم...

ساعت اول که باید در مورد هزینه‌های برگزاری نمایشگاه‌ها و اقدامات صورت گرفته برای تحلیل محتوای نمایشگاه‌ها به خصوص در عرصه بین‌المللی صحبت می‌کردم، کاملا هنگ بودم... قبل از کلاس بچه‌ها هم مرتب دلگرمی می‌دادن که جلسه آخره و استاد درس نمی‌ده و کنفرانستم تعطیل... منم خوشحال و خندان نشسته بودم طبق معمول در حال شیطونی کردن و بگو و بخند با بچه‌ها که استاد تشریف آوردند ...

ینی بد شانسی در حد آقوی همساده، تا نشست سر جاش گفت بحث امروز رو کی باید در موردش کنفرانس بده و من در یک لحظه پنچر شدم... رفتم جای استاد و یه ماژیک برداشتم و کل کلاس هم منتظر که من سوتی بدم و دست بندازن... بس که موقع کنفرانس بچه‌ها آزار و اذیتام شامل حالشون شده بود....

مبحث مربوطه دستم بود و این استاد هم حساس به اینکه کسی مباحث رو بخواد از روی مطلب توضیح بده و مرتب تذکر می‌ده باید به زبان ساده مبحث رو برای بچه‌ها توضیح بدید... خلاصه که از اونجایی که معمولا عاشق حرف زدن و توضیح‌ دادن و کش و قوس‌ دادن به هر مطلبی هستم، هر تیتری رو نگاه می‌کردم و کلییییی در موردش حرف می‌زدم و مثال می‌زدم و ...

استاد هم در حیرت نگاه می‌کرد... مطالب رو تند و تند تشریح می‌کردم و توضیح می‌دادم... بچه‌ها هم حتی ثانیه‌ای مجال پیدا نمی‌کردند بخوان پارازیت بندازن... چند باری هم کلاس شلوغ شد، با اخم‌های درهم گفتم اگر نمی‌خواید سکوت رو رعایت کنید من توضیحاتم رو تموم کنم و باقی مباحث رو خودتون از روی کتاب مطالعه بفرمایید.

بچه‌های کلاس در حد انفجار و تنفر، با چشم‌هایی پر خون نگاه می‌کردند؛ خلاصه که توضیح و توضیح و حرف و توضیح و .... گاهی هم از ابزار ماژیک و تخته برای نوشتن توضیحات مختص خودم استفاده می‌کردم... در نهایت هم که مطلب تموم شد، استاد با دهانی باز نگاهم کرد و گفت: تو در آینده استاد خوبی خواهی شد ... و من و ... این هنر زبان رو خدا از ما نگیرد که در جاهایی بسی بسیار به درد بخور است... خلاصه که نمره این فعالیت کلاسی هم تمام و درسته و به شیوه‌ی هلویی نصیبمان شد...

ساعت بعد هم کلاسی بود که تموم شده بود و از اونجایی که باز هم بنده نشستن در دانشگاه به مدت یک ساعت و نیم برام طاقت‌فرسا بود زدیم بیرون با بچه‌ها به بهانه خرید مانتوی‌های الیاف طبیعی برای بچه‌ها...

منم در نقش تماشاچی رفتم چرا که واقعا نه حس خرید داشتم و نه انگیزه و نه ... بماند... یه مغازه‌هایی بعد از پل کالج و تقریبا نزدیک دانشگاه هست که لباس‌های سنتی و نخ خالص داره و از الیاف طبیعی هم تهیه می‌شه... حتما در موردش شنیدید... رفتیم اونجا... از همون لحظه اول رفتم تو نخ یه مانتو سبز و کرم و شلوار ست شده‌اش که کرم روشن بود... هی بچه‌ها پُرُو می‌کردند و من همچنان چشم بر مانکنی دوخته بودم که اون ست زیبا رو بر تن داشت و فخر فروشی می‌کرد...

دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم و اون ست زیبا رو پوشیدم و بعد هم بسیار بسیار مسرور شدم از پوشیدنش و خریدم... به همین راحتی... حالا خدا رو شکر کارت پولم همراهم نبود وگرنه خدا می‌دونست چه طور مانکن‌های دیگه مغازه رو  هم از لباس‌هایی که داشتند محروم می‌کردم... اما با وجود قیمت‌های خیلی بالا، جنس این مانتو‌ها و سارافون‌ها و پیرهن‌های مردونه این مغازه بسیار بسیار عالی بود و پیشنهاد می‌کنم برای خرید لباس‌های تابستانی حتما از این لباس‌های الیاف طبیعی استفاده کنید.

تا لباس‌ها رو خردیدم و با بچه‌ها آب آلبالو زرشک تزریق کردیم به بدن، نزدیک ساعت درس آخر، یعنی فناوری‌های نوین ارتباطی رسید و باید هر چه سریع‌تر خودمون رو به دانشگاه می‌رسوندیم که بنده باز هم کنفرانس داشتم...

وقتی رسیدیم دانشگاه تازه یادم افتاد، من هنوز یک بار هم از روی مطلب تحقیقم که در مورد شبکه اجتماعی لاین بود هیچی هیچی نخوندم... البته ناگفته نماند که بخش بسیار زیادیش رو خودم بر اساس تجارب، و نیز پرسش سوالات بسیار از کسانی که مدت‌ها درگیر این شبکه اجتماعی بودند، نوشته بودم و از این جهت با اعتماد به نفس کامل باز هم در محل استاد حضور یافتم و شروع کردم...

باز هم مثل ساعت قبلش استارت رو که زدم دیگه نمی‌تونستم سرعت رو کم کنم... بچه‌ها هم سخت در حال نت‌برداری و حتی چند باری هم صداشون درومد از اینکه چرا تند و تند می‌گی و بزار استراحت کنیم و ... و من باز هم با همان جذبه‌ای که همه می‌خواستن سر به تنم نباشه اعلام کردم سکوت رو رعایت کنید و سرعت عملتون رو بالا ببرید که مباحث زیاده و فرصت برای دیکته گفتن وجود نداره و باید سریع‌تر نت برداری کنید...

آخر تحقیقم یه تاریخچه کوتاه از لاین گفتم و بعد هم پایان...

و در آخر هم یک نوشته و عکس که متن نوشته از خودم بود طبق روال همه کنفرانس‌هام خوندم و بچه‌ها بسیار بسیار با حرص و غضب و دندان‌هایی که به هم ساییده می‌شد تشویق کردندو استاد هم فرموند که تو (یعنی من) بسیار بسیار خوش سر و زبونی و باید از این تواناییت بهره‌های بسیار ببری...

البته بنده خدا استاد نمی‌دونست من بهره‌های بسیار از این خوش سر و زبونی در عرصه‌های مختلف برده‌ام... نمره این کنفرانس هم با وجود پایان زیبای تحقیق و لبخند رضایت استاد و تعریف و تمجید‌هاش از من کسب شد...

خدا رو شکر این هفته هم گذشت و هفته دیگه با دو روز دانشگاه، هفته آخر هم به پایان می‌رسه و ما می‌مونیم و خیل درس‌های انباشته شده و معدلی که در ترم گذشته 19:80 بوده و باید حفظ بشود که البته این ترم واقعا بعید می‌دونم چون هم درس‌ها سخت‌تر شده و هم بنده این ترم بازیگوش‌تر از قبل بودم... و صد البته که درگیری یکی از اساتید با بنده به دلایل مختلف، فک کنم باعث بشه نمره پایان ترم خوبی از اون درس نصیبم نشه...

دلم مسافرت می‌خواد در حد بندسلیگا... حتی به یه مسافرت یکی دو روزه هم قانعم... البته بهتره بگم به جای مسافرت، دلم دریا می‌خواد... اونم توی این هوا، دلم یه عالمه کنار ساحل نشستن می‌خواد... و گوش کردن به صدای موج‌ها... و آتیش... و صدای ترق ترق سوختن چوبا و بوی چوب سوخته... و البته و صد البته سیب‌زمینی توی آتیش ...

دلم دریا می‌خواد... دلم اون رستوران ساحلی نوشهرو می‌خواد که شبا برم بشینم کنار اون میز لب ساحل و موجا به موچ پاهام بخوره و من به دور دورا نگاه کنم و به اون روشنایی‌های قایق‌های بزرگ ماهیگیری توی دل شب توی دل دریا... و یه عالمه قصه و رویا بسازم از داستان‌های کشتی‌هایی که توی دل دریا روشنایی‌هاشون دیده می‌شه ...

دلم رویا‌پردازی‌های دخترونه خودم رو می‌خواد... رویاهایی که فقط از جنس خیال خودمه و باهاشون می‌تونم ساعت‌ها وقت بگذرونم بدون اینکه از دنیای بیرون باخبر باشم...

[ چهارشنبه 7 خرداد1393 ] [ 8:10 ] [ ستاره ] [ ]


این روزها/ امتحان/ دل‌مشغولی‌ها...

مشورت با برخی از دوستان گاهی می‌تونه راه‌های خوبی رو نشونت بده...

چند روز پیش که واقعا توی شرایط سخت کارها مونده بودم و نمی‌دونستم باید چه کنم با دوستی مشورت کردم و اونم نظر خوبی داد... در مورد کاری که پذیرفته بودم و مونده بودم چه کنم تصمیمی گرفتم که به نظرم می‌تونه خوب باشه... آخر همین هفته جسله‌ای با مدیران خواهم گذاشت و ایده جدید رو می‌دم و بعد هم کم کم و نرم نرمک خودمو خلاص می‌کنم...

دیروز امتحان میان‌ترم رو خوب دادم... فکر کنم نمره کامل، چون همه مطالب رو کامل نوشتم... همچنین کارگاه عکاسی هم به خیر و خوشی تموم شد... البته همه غصه من اینه که استاد عکاسی چون کلاس عملی بود، خودش بر اساس دیدگاهش از دانشجو و عکس‌هایی که ارائه داده نمره می‌ده و به گفته خودش به هیچ کس 20 نمی‌ده... نمره‌ها بین 17/5 تا 19/5 خواهد بود... و این ناراحت کننده است که نمی‌تونم نمره کامل رو بگیرم...

امروزم دو تا کنفرانس دارم توی دو تا کلاس... تحقیق لاینم کامل شد و البته جزء معدود تحقیقاتی بوده که اکثرش نوشته خودمه و بر اساس تجربه شخصی از حضور در یک شبکه اجتماعی و عضویت در یک گروه، تونستم معایب و محاسن و اهداف و ... اون رو بنویسم... که امروز قراره کنفرانسشو بدم... این هفته تقریبا هفته آخر دانشگاهه... هفته آینده به صورت نصفه و نیمه کلاس‌ها دایره...  البته من باید برم چون به جلسات آخر هر ترم بسیار معتقدم و با تلاش بسیار می‌شه در همین جلسات آخر سوالا و حذفیا رو از زیر زبون استادا کشید بیرون...

ترم دوم هم تموم شد ... و بعد هم امتحانا و بعد هم ترم تابستونی... خوشحالم که ترم‌ها داره به سرعت می‌گذره اما از طرفی دانشگاه رو بسیار بسیار دوست دارم... حس ناب شیطنت‌ها، دوستی‌ها، تجربه، یاد گرفتن‌ها از آدمایی که برخی‌هاشون جای مادربزرگ ما هستند...

واقعا با وجود اینکه درس‌ها خیلی سخت نیست اما همین حضور در این کلاس‌ها و شرکت در بحث‌ها خودش یه عالمه درس بوده برام... واسه همینه خیلی غیبت نمی‌کنم و دوست دارم همه جلسات حضور داشته باشم... که البته این ترم یه کم شیطونیامون با بچه‌ها بیشتر و بیشتر شد و گاهی یعنی یکی دو باری زدیم بیرون و کلاسا رو پیچوندیم و ... (روم به دیوار)

حس‌های تازه و ناب همیشه به زندگی لطافت و تازگی می‌بخشند... امیدوارم همه یه جورایی این حس‌های تازه و ناب رو بهش برسیم و هیچ وقت اسیر کینواختی زندگی نشیم که اگر بشیم کرختیش از پا درمون میاره...

مثل هر روز صبح زود رسیدم سرکار... صدای زیارت عاشورا از نمازخونه سازمان بلند شده... دلم می‌خواست می‌تونستم یه کم صبحا برم قدم بزنم... حداقل تا سر بلوار کشاورز برم و برگردم اما ترس از گربه مانع می‌شه... چون معمولا جلوی در سازمان گربه نشسته...

فردا هم که تعطیله و می‌شه تا لنگ ظهر خوابید... می‌خوام فردا خیاطی کنم و دومین مانتویی که بریدم رو بدوزم... البته اگر باز هم کارها به هم گره نخوره... یه دوستی می‌گفت تعدد کارها ذهنو به مرور زمان خسته می‌کنه حتی اگر توانایی‌شو هم داشته باشی... الان دارم کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که خیلی راست می‌گفت... آدم اگر توانایی‌هاشو رو متمرکز یک یا دو فعالیت در کنار کار روزمره‌اش بکنه، خیلی ذهن آروم‌تری داره...

[ دوشنبه 5 خرداد1393 ] [ 8:5 ] [ ستاره ] [ ]


حس گم‌شده...

گاهی یه حس‌های تازه‌، می‌شن مثل اکسیژن و انرژی تازه و وارد رگ‌های بدنت می‌شن... اون وقته که حس تازگی می‌کنی اما ترس از دست دادن این حس‌های تازه هم می‌شن یه درد بزرگ ...

گاهی فک می‌کنم کاش همیشه و همیشه عاری از حس می‌بودم... عاری از هر نوع احساس... دور از هر چیزی که به دل مربوط می‌شه و فقط و فقط این عقلم بود برام تصمیم می‌گرفت...

****

پنجشنبه رفتیم سینما، فیلم پنج‌ستاره...

یه فیلم خوب که من بیشتر و بیشتر به خاطر بازی شهاب حسینی انتخابش کردم برای دیدن... فیلم ساده و روون بود... یه برش معنادار از واقعیت زندگی چند نفر... که البته بیشتر حول محور زندگی یکی از این چند نفر می‌چرخید... با یه بیان ساده... اون قدر روون بود که لمسش می‌کردی... باهاش می‌تونستی زندگی کنی برای دقایقی... بغض کنی... دلتنگ بشی...

ماجرای یه دختر که در دانشگاه آزاد قبول می‌شه و خانوادش از پس هزینه‌هاش بر نمی‌اومدن و برای همین تصمیم می‌گیره در کنار مادرش کار کنه... اونم در بخش خانه‌داری هتل یا همون خدمات...

با اینکه داستان درگیری‌ها و گره‌های زیادی نداشت، اما هیچ لحظه‌ای از فیلم نبود که احساس کنی توی روند کندی خسته شدی و این یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این فیلم محسوب می‌شد که در عین نداشتن داستانی خاص و گرم و پرشور، مخاطب رو پای داستان ساده خودش می‌کشوند...

بازی خوب شهاب حسینی هم که خودش عالمی داشت... یه تیپ‌سازی جالب با صدای گرفته‌اش توی فیلم جاری کرده بود که مخاطب دقیق رو به نکته ظریفی می‌کشوند و اون هم نوع صداش در برخورد با آدم‌های مختلف بود...

با اینکه زمینه فیلم سیاه بود اما یه سری‌ حس‌های سفید و روشن و پر نوری توی فیلم جاری بود که کرختی و سیاهی اون رو تلطیف می‌کرد... حس‌های هم‌دردی صمیمی در کنار بدگویی‌ها و غیبت‌هایی که گاهی از برخی از انسان‌ها انتظارش می‌رفت...

به همون سادگی که فیلم شروع شده بود به همون سادگی هم به پایان رسید... با یه پایانی که دقیقا تداعی‌کننده داستانی از یک تکه از زندگی بود... اما بر خلاف خیلی از فیلم‌ها که با پایان باز، مخاطب رو هیرت‌زده در انتهای فیلم روی صندلی سینما می‌نشوند، این فیلم با پایان بازش، نه تنها چنین حسی رو منتقل نکرد، بلکه یه جورایی مز مزه کردن شیرینی این پایان برای مخاطب جالب هم بود...

در کل لحظه لحظه فیلم، ماجرای ساده، داستان روون و به دور از پیچیدگی، نه تنها ذهن مخاطب رو خسته نمی‌کرد بلکه یه جورایی آروم‌تر از آغاز فیلم، با یه نگاه عمیق به اطراف، به اتفاقات و مشکلات خانواد‌ه‌های متوسط جامعه، لحظات خوبی رو به بیننده می‌داد...

البته این‌ها همه درک من از فیلم بود ...

پنجشنبه شب، همراه با آقای همسر بسیار بسیار پیاده‌روی کردیم... هوا عالی بود و اطراف پارک ملت هم همیشه فضای خوبی برای پیاده روی... البته این پیاده روی زیاد، حال ناخوش منو ناخوش تر کرد...

ماجرای کار روز پنجشنبه هم کنسل شد و من که عصر چهارشنبه حیروون شده بودم از این چند تا هندونه‌ای که با هم برداشته بودم، با مشورت یکی از دوستان تصمیمی گرفتم برای ادامه روند کار... که این فشردگی و حجم بالای فعالیت، حداقل من و زندگیم رو از پا در نیاره...

در مورد مأموریتی که گفته بودم هم فعلا مسکوت مونده و قدمی که باید از سمت من برداشته بشه، برداشته نشده و فعلا هم نمی‌خوام ... این هفته مهم‌ترین چیز، درسه و قضیه کنفرانس‌ها و امتحان روز یکشنبه یعنی فردا...

با اینکه اول هفته است اما یه کم بی انرژی‌ام... حوصله ندارم... اصلا هم نمی‌دونم دلم چی می‌خواد و چه کاری خوشحالم می‌کنه... فقط خوب می‌دونم دیگه کارم، اینجا بودن، حس رضایتی که قبلا داشتم رو بهم نمی‌ده... و من چه قدر سهل‌انگارم که دارم اوقاتم رو با ساعاتی پر می‌کنم که حس خوبمون ازم دور می‌کنه...

البته باید باز هم به خودم تذکر بدم که همیشه همه چیز اون طور که من می‌خوام نیست و هنر من در اینه که از ناخواستنی‌ها هم بتونم لحظات خواستنی خلق کنم... باید از لحظه لحظه زندگی لذت برد... به هر قیمتی... و این خودش یه جور شکرگزاری از نعمت زنده بودنه...

............

پ.ن: گاهی یه سری کارها برات کمه، کوچیکه انگار جلوی پروازتو می‌گیره... این همون چیزیه که دقیقا داره رضایتم رو از بودن و موندن کم و کمتر می‌کنه...

[ شنبه 3 خرداد1393 ] [ 7:21 ] [ ستاره ] [ ]


هفته‌ی پر از کار...

اول بگم یک بار این پست رو مفصل و تمام و کامل نوشتم اما سیستم یه هو ری استارت شدم و من موندم و غم از دست دادن پستی که واقعا دوسش داشتم... اما دوباره می‌نویسم البته بعید می‌دونم بتونم کامل بنویسم...

این روزها روزهای پر کاری شده ... البته نه کار توی خبرگزاری، که اون هم جای خودش... اما چند کار و برنامه در حال انجام هست که هر کدوم زمان زیاد و انرژی بسیاری ازم می‌گیره و فک می‌کنم خیلی بیشتر از توانم دارم یه سری کار انجام می‌دم...

برای هفته آینده و روز دوشنبه دو تا کنفرانس خیلی مهم دارم که اولیش در رابطه تحقیق در مورد لاینه که مدت‌ها پیش قرار بود انجام بدم و پرسش گروهی داشته باشم و ... اما هیچ کدوم محقق نشد و بعد هم که کلا لاین از زندگی من و گوشی من به صورت کامل و جامع حذف شد...

کنفرانس دوم هم مربوط به درس جشنواره‌ها و نمایشگاه‌هاست که اونم پر مطلبه و نیاز به مطالعه داره... این در حالیه که روز یکشنبه یه امتحان خیلی مهم هم دارم... گرچه میان‌ترمه اما نیاز به نمره کاملش دارم برای کسب نمره کامل پایان ترم...

اولین امتحان از ترم جدید هم به پایان رسید و معدل بالای بنده همچنان بالا مونده انشاالله از 27 خرداد که درگیری اصلی و اساسی بنده با امتحانا شروع می‌شه بتونم باقی درس‌ها رو هم با نمره خوب بگذرونم ... نمره خوبم که یعنی نمره کامل...

برای کارگاه عکاسی هم روز یکشنبه باید عکس‌های تکمیلی رو ببرم و اینم یکی از اولویت‌های مهم من برای پایان هفته و هفته‌ی آینده است...

از طرفی یه سفارشه گزارش داشتم که مدت‌ها پیش باید آماده می‌کردم اما هنوز که هنوزه موفق نشدم؛ گرچه بسیار هم تا حالا بد قول شدم اما تغییر کار و زمینه کارم و گزارش‌های دیگه مانع شد... اون رو هم باید سریع‌تر آماده کنم...

یه کار جدید شروع شده در جایی دیگه که ایده از من بود و کار فعلا شروع شده... فعلا تا نهایی شدن و رونمایی رسمی خبر قطعی نمی‌گم در موردش... اما همین کار و همین مسئولیت فردا و روز تعطیل منو ازم فعلا گرفته... با توکل بر خدا و توسل به یکی از اماما شروعش می‌کنم تا کاری که 5 ساله پیش شروع کردم نیمه رها نشه...

غیر از اون هم این روزها یکی از افرادی که از قبل منو می‌شناخت تماس گرفته برای قولی که مدت‌ها پیش بهش داده بودم... اون موقع جو گیر بودم و یه کاری رو گفتم براشون انجام می‌دم و الان واقعا موندم چه کنم ... یه دوره آموزش خبرنویسی مقدماتی اون هم در یک شهر دیگه... باید دو روزی برم مأموریت برای انجامش و یه کم هم سختمه و هم حوصله‌ش نیست... فعلا که دارم دعا می‌کنم نشه...

همه این کارها یه طرف یه چند روزیه یاد انجممن گویندگان جوان افتادم و 4 سال پیش که رفتم تست دادم و قبول شدم... حالا دلم می‌خواد پیگیرش باشم و به چند تا هندونه‌ای که با هم بلند کردم یه هندونه دیگه هم بیافزایم...

همه این‌ها یه طرف اوضاع آپارتمان شماره 28 در حد زلزله بیش از 10 ریشتری شده... یعنی مصداق واقعی سگ می‌زنه و گربه می‌رقصه است الان... فرصتی برای مرتب کردن ندارم و آقای همسرم که مرتبا و مثل همیشه نمی‌زاره و می‌گه خسته‌ای و نمی‌خواد و ولش کن و بعدا...

حالا آخر هفته‌مونم که درگیر این قضیه کار شدیم و موندم با این خونه و بازار شام چه کنم؟؟؟؟!!!!!

...............

یه اتفاق خوب همیشه اینه که وقتایی که سر آدم شلوغ‌تره انرژی هم برای کار بیشتر می‌‌شه... اینم خواست خداست...

یه اتفاق خوب دیگه اینه که به قول آقای همسر، من دوران ترک رو با درد کمتری گذروندم و این برای خودم هم خیلی خوشاینده...

و آخرین حرف این که:

همیشه توی هر شرایطی از زندگی، می‌شه لحظات خوب و شادی رو خلق کرد...

[ چهارشنبه 31 اردیبهشت1393 ] [ 14:10 ] [ ستاره ] [ ]


ستاره کوچولو...

ستاره کوچولو ...

غربت آسمون به خاطر رسیدن شب نیست

دلتنگی غروبو پای رنگین شدن خورشید نزار...

تو همیشه بتاب، چشمک بزن، شاد باش

چه روز باشه و تو نادیدنی؛

چه شب باشه و تو هویدا...

همیشه بتاب و بدرخش...

شهاب سنگ‌ها چه دل آسمون رو بشکافند و چه از آسمون سقوط کنند

هیچ وقت نمی‌تونن بشن مال کسی...

اما روی زمین خدا

همیشه هستند دستای معصوم و کوچیکی که تو رو مال خودشون می‌دونن...

[ سه شنبه 30 اردیبهشت1393 ] [ 13:54 ] [ ستاره ] [ ]


نمکدون...

[ یکشنبه 28 اردیبهشت1393 ] [ 8:40 ] [ ستاره ] [ ]


روزت مبارک بابا...

باز هم روز پدر رسید...

روزت که می‌رسه باز هم دلتنگیام آوار می‌شه روی سرم... دلتنگی‌هایی که 13 ساله دارم تحمل می‌کنم به امید روزی که دوباره ببینمت... بابای مهربونم روزهای زیادی داره می‌گذره از اون روز لعنتی که با چشمای خودم شاهد خواب ابدیت بودم...

روزهای زیادی می‌گذره...

روزهای زیادی می‌گذره از دیدن صورت مثل ماهت در لباس همیشگی سفید رنگی که همراه همیشگیت شد... و هنوز باورش برای منی که اون روز یه دختر نوجوون 16 ساله بودم، غیر قابل تحمله...

آره، نمی‌خوام باورش کنم... نمی‌خواستم باورش کنم... می‌خواستم به خودم تا آخر عمرم بگم بابا رفته یه سفر دور و دراز و یه روز برمی‌گرده... نمی‌خواستم باور کنم بهترین مرد و مرد‌ترین مرد زندگیم، زیر خروار‌ها خاک خوابیده... نمی‌خواستم باور کنم تمام مهر و محبتت الان سال‌هاست از من دریغ شده...

و امسال باز هم روز پدر رسید، باز هم که شور و اشتیاق دختر‌ها برای تبریک این روز به بابا‌ها... باز هم دلم و سنگ قبر سیاهی که باید اسم تو رو روش ببینم و ساکت و آروم اشک بریزم... اون قدر آروم که ... اون قدر آروم که...

امسال با یه درد بزرگ‌تری باید بیام پیشت بابا... با درد نبود یه تیکه دیگه از وجودمون که چند ماهی می‌شه رفته و دلتنگشیم... امسال دیگه همه‌مون نمی‌تونیم بیایم پیشت... امسال یه جای خالی دیگه افتاد توی خونوادمون... امسال ...

امسال دردمون درد بزرگیه.... کاش بودی و این روزها سر روی شونه‌هات می‌زاشتم و از رنج زمونه برات درددل می‌کردم و تو مثل همون قدیما، همون موقع‌هایی که مهربونیات بی حد بود، همون موقع‌هایی که هنوز ترکمون نکرده بودی، دست می‌کشیدی روی سرم و صدای بوسه‌های آرومت می‌شد لالایی شب‌های من... 

کاش بودی بابا... کاش نرفته بودی... کاش همدم تنهایی این روزهای مامان می‌شدی... کاش بودی...

دلم پر از ای کاش‌‌هایی شده که بی جواب می‌مونه... و یه سنگینی عظیم توی گلوم... و بغضی که حتی مجال باریدنش نیست... مجالی برای غمگین بودن هم نیست بابا...

خسته‌ام... حس می‌کنم این درد بزرگ و این شونه‌های نحیفم ...واقعا بی‌عدالتیه... خسته‌ام بابا... دلم برای صدا کردنت خیلی تنگ شده... هرسال این روز بزرگ که می‌رسه دلم در حسرت که بتونه یه شاخه گل توی دستات بزاره... دلم در آرزوی بوسیدنته... اگر بودی الان برف پیری همه موهاتو پوشونده بود...

دلم برای صدای عصات تنگ شده... دلم برای نگاه پر خستگیت تنگ شده... دلم برای همه وجودت و حضور مردونه‌ات توی زندگی دخترونه و آرومم تنگ شده... بابا دلم برات تنگ شده...

روزت مبارک بابا... دلم نمیاد اینو بهت بگم اما نامهربونی کردی این همه سال تنهام گذاشتی...

روزت مبارک بهترینم...

[ دوشنبه 22 اردیبهشت1393 ] [ 12:32 ] [ ستاره ] [ ]


از هر دری...

گاهی اوقات دلت برای بعضی حسا تنگ می‌شه... حتی برای تنهایی...

گاهی اوقات دلتو بعضی از حسا می‌زنه... حتی حسای خوب...

****

در آستانه‌ی اعتکافیم و من بالاخر قضیه اعتکاف رفتنم اوکی شد... خدا خواست واقعا ... خیلی عجیب و پر ماجرا بود این ماجرای ثبت‌نام من در اعتکاف... هم من و هم آقای همسر....

یه دوست قدیمی و مجازی این روزها برام حقیقی شد و این ماجرا هم جزء اتفاقات خوب روزهای اخیرم بود... الهام دوست عزیزیه که مدتیه مجازی می‌شناختمش... دوست گلی از دیار «نمکدونی‌هایی» که همشون یه جورایی گلچین‌های آدم‌های خوب روزگارند...

الهام عزیز رو چند روز پیش در نمایشگاه کتاب دیدم... و بودن در کنارش برام لحظاتی خوب و دوست ‌داشتنی ساخت... الهام دختر خوب و پاک و با معرفت و دوست‌ داشتنی‌ایه و از اینکه این روزهام به حضور دوست جدیدی مثل الهام گره خورد، بسیار خوشحالم...

حالا هم قراره با هم معتکف بشیم...

*****

روزهام در کار جدید داره پخته‌تر و پخته‌تر می‌شن... کار جدید رو دوست دارم... هم جالبه هم مفید...

*****

حال دلم امروز خوب نیست... نمی‌دونم چرا؟! اصلا نمی‌دونم دلم چی می‌خواد و چی خوشحالش می‌کنه...

امروز از اون روزاییه که نمی‌دونم چه طوری حال دلمو خوب کنم...

فقط می‌دونم باید یه کاری کرد...

امیدوارم اعتکاف یه کمکی کنه و یه سری گره‌های روحی باز بشه...

*****

از نمایشگاه دو تا کتاب خریدم به پیشنهاد دوستی... خیلی امسال نمایشگاه رو زیرو رو نکردم ... چون کتابا خیلی گرون شده بودند و می‌دونم اگر یه کم بیشتر می‌گشتم کلی پول خرج می‌کردم...

از طرفی همراهی الهام و شیطنت‌های کودکانه‌مون خیلی فرصت گشت و گذار توی بازار کتاب نداد و بیشتر درگیر این آشنایی تازه و لمس لحظات خوب دوستی‌مون بودیم...

آتش بدون دود.... نادر ابراهیمی... سه جلدیه

یک عاشقانه آرام.... همون نویسنده

اسم کتاباییه که ره‌آورد نمایشگاه امسال بود برای کتابخونه شخصی و کوچیکم که داره روز به روز بزرگ‌تر میشه...

[ یکشنبه 21 اردیبهشت1393 ] [ 10:39 ] [ ستاره ] [ ]


تا یار که را خواهد و میلش به که باشد!


خدا جونم؛

همیشه عادت کردم وقتی دلم خیلی می‌گیره میام پیشت، هیچ وقت نشد وقتی خیلی شادم با چشمای پر اشک بیام پیشت و باهات درددل کنم... آره، می‌دونم، می‌گم خدایا شکرت، از ته قلبمم می‌گم اما حس دل شکسته خیلی فرق داره...

چند روزی بود که دلم می‌خواست امسال اعتکاف برم مهمونی خدا... برم یه کم جلا بدم روحمو، یه کم سیا‌هی‌ها رو بر طرف کنم... چند روزی بود ...

تا دیروز... یه دوستی زحمتی کشید و گفت چند جا رو پیگیری می‌کنه... اولین جا نشد...

عصر بعد از جلسه‌ای که بیرون از سازمان داشتم، با آقای همسر راهی شهرک محلاتی شدیم برای ثبت‌نام حضوری در مساجد اونجا... اولین مسجد، نشد، گفت فردا... دومین مسجد، گفت پر شده... اسممون رفت رزروی‌ها، یعنی باید 29 نفر کنسل کنن که بعد ما رو خبر کنند... مسجد بعدی، گفت پر شده...مسجد بعدی ... مسجد بعدی...

دوباره برگشتم مسجد اولی که گفته بود فردا... مدارک و پولمو دادم به یه حاج‌خانوم پیر، گفت فردا میاد برای خودش ثبت‌نام... گفتم من و دوستمم ثبت‌نام کنه... حالا منتظرم تا امروز عصر، حاج‌خانومه به قولش عمل می‌کنه و امروز می‌ره ما رو ثبت‌نام کنه یا نه؟!

اصلا قبول می‌کنن اون ما رو ثبت‌نام کنه؟ اصلا جایی برای ثبت‌نام ما می‌مونه؟ همه این سوالا از صبح داره توی سرم رژه می‌ره... منتظرم... خدایا منتظرم، پایان انتظارم، یه هدیه بهم بده... قبولم کن و راهم بده... خدایا، نزار دلم بشکنه، امسال عجیب دوست دارم این سه روز محرم حرم درگاهت بشم و بیام پیشت...

خدایا از اون سال‌هایی که هر سال معتکف می‌شدم چند سالی می‌گذره... من خوب می‌دونم آدمی که از اعتکاف میاد، مثل فرشته‌ها می‌شه، پاک و زلال... خدایا پر از پلیدی‌های این روزگارم، می‌خوام روحمو پاک کنم، کمکم کن...

[ یکشنبه 14 اردیبهشت1393 ] [ 10:12 ] [ ستاره ] [ ]


پنجاه و پنجمین...

امروز یه نهم زیبای دیگه‌ است... پنجاه و پنجمین نهم زندگی مشترک من و محمدحسین... و باز هم مثل همیشه محمدحسین پیش‌قدم در تبریک این نهم...

امروز داشتم توی ماشین و توی مسیر رسیدن به سر کار فکر می‌کردم هر اتفاقی که می‌خواد بیافته، بیافته... هر کسی هر حرفی که می‌خواد به دروغ در مورد ما بزنه، بزنه... هر کسی هر تلافی که می‌خواد در بیاره، در بیاره... خدا هر جور دوست داره امتحان کنه، امتحان کنه... مهم اینه که من هر روز صبح کنار مردی توی ماشین می‌شینم که تمام آرزوش، آروم کردن فضای زندگی منه...

مهم اینه که این مرد، گرچه در ابتدای راه زندگی پر تلاطم داره با بالا و پایین‌های زندگی مبارزه می‌کنه، اما حواسش هست، غصه‌هاشو هیچ وقت توی چشماش رها نکنه، تا همیشه تکیه‌گاه قرص و محکم من بمونه... مهم اینه که این انسان که سال‌هاست نیمی از زندگی منه، سال‌هاست جزیی از روزگار من شده، خوووب می‌دونه و درک می‌کنه که هم پدره برام، هم برادر، هم دوست، هم خواهر و هم همسر... این مرد، همسرم بهترین کسیه که این روزهای منو درک کرد و در کنارم بود و هست...

آره درسته، هر اتفاقی که می‌خواد بیافته، بیافته... هر تهمت ناروایی که خواستن و نخواستن، زدن... هر حرف نامربوطی رو شنیدیم، اما مهم اینه که هیچ کدوم از اون افکار پلید، هیچ کدوم از افتادن‌ها و زمین‌خوردن‌ها نتونست خللی در میزان برق نگاه محمدحسین وارد کنه... و هنوز هر روز وقتی چشمامو باز می‌کنم اون برق عشق رو می‌بینم... برقی که زندگی کوچیک و دونفره‌مون رو مثل یه قصر نورانی کرده...

این روزها درگیر یک تصمیم بودم... تصمیم برای رفتن یا نرفتن... تصمیم برای تغییر وضعیت زندگی کاری ... تصمیم برای تغییر مسیری که پیش رومه... و در تمام این لحظات نگاهی و عشقی و امیدی، همراهم بود که فقط و فقط به من امید می‌داد... امید و حمایتی که اگر نبود، من شاید این دوران سخت رو نمی‌تونستم تاب بیارم...

خدای بزرگ ما اون قدر مهربون و عزیز و دوست‌داشتنی هست که شریک زندگی‌مو مردی قرار داد که قلبش بی نهایته... احساسش ابدیه... نگاهش سرشار از امیده... مردی که این‌ روزها دارم به این باور می‌رسم اگر نبود، نمی‌دونم من کجای زندگی در کنج انزوای خودم غرق شده بودم...

خدایا ممنونم...


[ سه شنبه 9 اردیبهشت1393 ] [ 7:53 ] [ ستاره ] [ ]


پایان یک داستان و آغازی نو...

داستان هر کس یه جایی تموم می‌شه و یه داستان جدید شروع می‌شه... داستان کار من در سرویسم تموم شد و بخش دیگه‌ای از زندگیم آغاز خواهد شد...

از روز چهارشنبه که جایجایی سرویس‌ها اتفاق افتاد و باز هم طبق روال همیشگیه، تغییر مدیریت و تغییر نگاه و تغییر رویه کاری، نگاه مدیر جدید بر ادغام و تلفیق برخی از سرویس‌ها رقم خورد... که سرویس منم یکی از اون‌ها بود...

امروز وقتی به تابلوی سرویسم نگاه می‌کردم و در میون اخبار قدیمی گشتی میزدم برای یه گزارش و در واقع آخرین گزارش در سرویس مؤسسات، دلم پر از غصه شد از یک پایان دیگه... پایان یک بخش دیگه‌ای از زندگیم....

یادمه وقتی تازه 9 ماه از حضورم در یک سرویس خبری در ایکنا می‌گذشت، رفتم مشهد برای یه همایشی که بهم گفته بودند تشویقیه... توی همون همایش که اساس شکل‌گیری یه شعبه سازمانی بود خبر دادند که مسئولیتش با منه... من که شوکه شده بودم در اولین زیارتی که رفتم حرم، به امام رضا گفتم تو خودت می‌دونی من کسی نیستم و نمی‌تونم باشم، خودت کمک کن این کارو بتونم به بهترین صورت ممکن انجام بدم...

و شد... با وجود هزاران هزار مشکلی که وجود داشت و سر راهم قرار گرفت و قرار دادند خدا کمک کرد و شعبه شد سرویس ... شایدم نیمچه سرویس... سرویسی که برای تک تک اخبارش جنگیدم و مبارزه کردم... سرویسی که با هر روزش خاطره دارم... سرویسی که شاید بشه گفت 5 سال از بهترین روزها و بهترین توانایی‌هام رو روش گذاشتم تا بمونه... تا با افتخار بمونه... تا با اقتدار بمونه...

و تمام شادی من امروز اینه که سرویسم رو در نهایت اوج و اقتدار ازم گرفتند تا خدا می‌دونه به کجاها بکشوننش ... سرویسم رو زمانی از من گرفتند که روزی حداقل یک تیتر اصلی برای خبرگزاری می‌آفرید اون هم با اندک حوزه‌هایی که در اختیار داشت...

خدا می‌دونه چرا و این قضایا چه طور اتفاق افتاد...

شاید الان باید خیلی ناراحت و داغون باشم... بودم... چهارشنبه که سرویسم رو این‌طور می‌دیدم خیلی ناراحت شدم... اشک ریختم... طوری که دندون‌هام از شدت ناراحتی و خشم روی هم فشرده می‌شد و ...

اما بعد رفتم نمازخونه، یه کم خلوت کردم با خودم... شروع کردم آروم آروم ذکر استغفرالله رو تکرار کردن... با بند بند انگشتام می‌شمردم... آروم شدم... آروم شدم... با خدا یه کم خلوت کردم... آروم شدم... به خودم گفتم زندگی به این وسعت و بزرگی رو یه روزی باید بزارم و سفر کنم... حالا این سرویس که چیزی نیست.

البته بماند که گفتند بمون و کار کن... بمون و خبرنگار این سرویس باش... بمون و ...

اما هر کس برای خودش تعریفی از کارش داره و من نخواهم موند... اینجا دیگه عرصه‌‌ای برای رشد و بارورسازی خواسته‌های من نیست... من 5 سال وظیفه داشتم یه کارهایی رو در حیطه مؤسسات قرآنی کشور انجام بدم، که دادم... و الان وقت رفتنه... وقت ترک این عرصه... عرصه‌ای که به اثبات رسید و دیگه نیازی به این فرد چموش و جسور نداره و نخواهد داشت... امروز سرویسم رو برای همیشه به پایان خواهم رساند...

*****

در عرصه دیگری به راهم ادامه خواهم داد... در عرصه دیگری پرواز خواهم کرد ... شاید در همین خبرگزاری... شاید هم در جای دیگری ... و شاید هم کلا رویه زندگیم رو عوض کنم...

شاید برگردم به دوران پیش از عرصه خبر و خبرنگاری یعنی روزهای خوب هنر و هنر و هنر... شاید دوباره سه پایه و رنگ روغن‌ها رو آماده کنم... دوباره قلم بزنم و با بوی رنگ‌ها روحم پرواز کنه... و با صدای موسیقی ملایم توی فضای آپارتمان کوچیک و پر مهرمون پر باز کنم و پرواز کنم...

شاید روزهای زیادی نمونده باشه به روزگاری که حس مادری بر حس کارمندی غلبه کنه و زندگی سه‌ساله‌مون رو آماده حضور یک فرشته کنم... آماده حضور یکی از جنس خودم... با رنگ و روحیه همسر مهربون و صبورم...

هنوز ذهنم پر از شاید‌هاست که آینده خیلی خیلی نزدیکی برنامه روشنی براش رقم خواهد زد... مهم اینه که الان خیلی آرومم و آرامشی رو در عمق وجودم حس می‌کنم که برای خودمم عجیبه... برای خودم که سال‌هاست اینجا و در میون هزاران هزار مؤسسه‌ای کار کردم که هر کدوم برام خاطره‌ای بود و حکایتی...

آری این‌چنین داستان خبرنگاری من به پایان رسید ... و شاید داستانی جدید در مقدمه به سر می‌برد که به زودی زود آغاز شود... 

**********

پ.ن: وجدانم راحت و راضیه و خشنوده که این روزها هر چه بر من گذشت و هر چه بر من گذراندند، تاوان اعتقادی است که با افتخار بر آن می‌بالم...


[ شنبه 6 اردیبهشت1393 ] [ 15:55 ] [ ستاره ] [ ]


پاییز و تمام بد‌قدمی‌هایش...

حالا که خوب به برگ‌های کنار باغچه نگاه می‌کنم، انگار چیزی در مغزم زنگ می‌زند که حواست باشد، پاییز آمده با تمام خصلت‌های خوب و بدش؛ پاییز آرام، پاییز ساکت، پاییز صبور، پاییز پر درد و شاید هم باید گفت، پاییز بدقدم. پاییز بدقدمی که روزگار روزمرگی‌های شیرینم را خاکستر کرد.

روسری خاکستری‌ام را از روی انبوهی از روسری‌های انباشته شده در کمد، بر می‌دارم؛ معمولا اول مانتو انتخاب می‌شد و بعد روسروی همخوان با رنگ مانتو؛ اما این بار بی‌توجه به سمفونی رنگ‌ها، روسری خاکستری که به قول مادر‌جان رنگ بر رخ ندارد، انتخاب می‌شود؛ مثل تمام این مدتی که تنها همراهم همین مشکی و خاکستری رنگ‌باخته منفورم بودند.

و مانتویی مشکی بر می‌دارم، مانتویی متناسب با کارهای روزمره؛ گرچه کارم این بار روزمرگی نیست؛ حس غریب بعدازظهر‌های بی‌آفتاب پاییز، مثل آواری بر تمام خستگی‌هایم سنگینی می‌کند.

پاییز، پاییز، پاییز؛ شاید هزاران هزاران بار زیر لب زمزمه می‌کنم پاییز؛ آن قدر که نمی‌فهمم دقیقا در کجاهای تکرار‌هایم، رسیده‌ام به اینجا. اینجایی که برق اتوموبیل‌های لوکس خارجی مرا به خود می‌آورد.

سیاهی شب روی پلک‌هایم هجوم آورده و در میان این همه سیاهی، اینجا در یکی از شمالی‌ترین نقطه‌های شهر، روبه‌روی نمایشگاه اتوموبیلی که روزگاری چهره‌ای آشنا برایم داشت، ایستاده‌ام. با مانتوی مشکی و روسری‌ای رنگ و رو رفته.

چشمانم در میان برق اتوموبیل‌ها می‌دود، به دنبال نگاهی آشنا و شاید نشانی آشنا. از قبل نتیجه این آمدن نیز برایم خوب روشن بود. چشمانم را به سیاهی پیاده رو می‌دوزم و دوباره راه می‌افتم با زمزمه‌هایی از پاییز.

این پیاده‌روها و این آمدن‌ها و تنها باز نگشتن‌ها برایم آشناست. آری! تنها بازنگشتن‌هایی که این روزها دیگر آن هم نیست. آن قدم‌هایی که می‌آمد و همراه می‌شد، چند قدمی کوتاه همراه می‌شد، هم‌گام می‌شد، از پاییز می‌سرود و از قول‌های پاییزی.

از ماندن‌هایی که رنگ خزان به خود گرفته بود. از رفتن‌هایی که همراه و هم‌پا می‌‌طلبید. طلبیدن‌هایی که بی‌پاسخ نماند و هم‌پایش شدم. آری در آن پاییز ساکت و آرام هم‌پایش شدم و در میان هیاهوی شهر در شبی پاییزی، از کنار تمام زرق و برق‌‌های خیابان‌های اینجا، گذشتیم.

آن پاییز را خوب به یاد دارم. اینجا را نیز خوب در خاطر سپرده‌ام، گویا تکرار تمام لحظات و مرور کلمه به کلمه حرف‌هایش برایم عادت شده بود. عادتی برای پر کردن ساعات بیخوابی.

می‌گفت: زندگی آن طور نیست که برای خود چیده‌ایم. تولد، رشد، ازدواج، زاد و ولد، مرگ. می‌گفت: این‌ها زاییده عادت‌های انسان‌هایی است که دیگران را با خودخواهی در خواسته‌های خود همراه می‌کنند. می‌گفت: این عادت‌های غلط را بشکنیم؛ بودن‌هایمان باید از روی خواستن‌هایمان باشد نه از اجبار زیستن. می‌گفت: عشق فریبی بیش نیست، زائیده هوس و زیاده‌خواهی‌های انسان‌.

حرف‌هایش برایم غریبه بود که کم‌کم آشنا شد و بازی‌هایی که در میان سخنانش گنجانده می‌شد، جدید بود و من همچون کودکی که ذوق بودن در خانه‌ای جدید، او را از خود بیخود کرده، خود را متعلق به او می‌دانستم و تشنه شنیدن واژه واژه‌های غریبش.

خوب یادم می‌آید آن شب یلدا را. یلدا نشانی از پایان پاییز داشت و برای او آغازی بر قهر طبیعت. می‌گفت از آمدن یلدا هیچ‌گاه خشنود نمی‌شود. غمی که از آمدن یلدا در چشمانش دیده می‌شد نیز برایم غریب بود. یلدا برایش بدخبرترین شب سال بود. شبی که از پایان روزهای طلایی سال خبر می‌داد. برای او که تمام سال برای او در روزهای طلایی پاییز خلاصه می‌شد، یلدا همیشه با خود خبری شوم داشت.

روزها که می‌گذشت گره‌های بیشتری میان رشته افکار او و رشته احساس من زده می‌شد. حرف‌های تازه، نگاه تازه، نشان تازه و تمام تازگی‌هایی که همه عمر برایم جدید و گاهی غریب بود.  به خود که آمدم درگیر یکی از همان احساس‌هایی شده بودم که او آن را انکار می‌کرد. عشق...

عشق برایش خودِ فریب بود. فریبی که احساس انسان‌ها را به بازی می‌گرفت تا آن‌ها را در ورطه‌ای از سرنوشت تکراری‌  بکشاند. رسیدن. رسیدن خنده‌دار ترین شوخی زندگی بود. می‌گفت: رسیدن دو انسان به هم،  پس از حسی که عشق نامیده می‌شد، آغاز بدطینتیه زندگی برای انسان‌هاست.

و من که خود را درگیر این حس فریبکارانه می‌دیدم، سخت درگیر گفتن و نا گفتن حسی بودم که انکارش می‌کرد و منفورش می‌دانست. عشق...

روزی که تصمیم گرفتم از این حس با او بگویم، تنها نگاهم کرد. نگاهش نا آشنا شد و حتی هاله‌ای از خشم نیز در میان رگ‌های سرخ چشمانش دیده می‌شد. از نگاهش ترسیدم . سرم را پایین انداختم و سکوت کردم. سکوت کرد.

ساعاتی در سکوتی دردآور هم‌پای هم قدم زدیم. حسی به من می‌گفت این آخرین هم‌قدم‌ شدن‌هایم با اوست. حسی می‌گفت اشک بریزم و فریاد بزنم و التماسش کنم تا نرود. حسی می‌گفت برای یک بار هم شده دستانش را در دستم بگیرم، شاید لمس احساس، حقیقت واقعی عشق را برایش معنایی دیگر کند.

ساعاتی در شک و تصمیم‌های گاه و ناگاه گذشت و دستانم در حسرت لمس دستانی که همراهم بود. ایستاد، نگاهم کرد، چشمانم شرم ثبت آن نگاه را داشت. دستانش برای لحظه‌ای دستانم را همراه خود کرد. وجودم گرم شد از حس بودن، از لمس لحظه‌های جاری در زمان. همین برایم کافی بود. همین تشنگی و سیراب نشدن. همین بودن در دقایق.

 

گفت: پاییز تنهاست. برگ‌ها زمانی طلایی می‌شوند که در روزهای پایان زندگی خود از شاخه‌های زندگی جدا می‌شوند. گفت: طلایی شو. در دستان زندگی زیستن روزهایت را سرد و زمستانی و خاموش می‌کند.

دستانم را رها کرد. ایستادم. تنها رفت. شاید برای طلایی ماندن، شاید برای ثبت پاییز.

و من سرگردان مانده‌ام، در میان حس پاییزی این روزها و تمام آن سال‌های گذشته که خاطراتش در رگ و ریشه‌های زندگی‌ام دوانده شده است، و شیرینی لمس دستانی که عشق را به بهایی گزاف، از خود و از زندگی‌ام راند.

[ چهارشنبه 3 اردیبهشت1393 ] [ 9:26 ] [ ستاره ] [ ]


و اما روز من...

یه روز زن دیگه هم رسید... حالا روز مادر بودنش به کنار... گرچه من هنوز مادر نیستم و هنوز قداست یک مادر رو ندارم...

امروز صبح وقتی بیدار شدم و چشمم رو به روی یه روز دیگه باز کردم، آقای همسر روزمو بهم تبریک گفت... و این بهترین هدیه امروزم بود... اینکه می‌دونه و یادشه و این همه به زندگی‌مون، به من، و به عشقمون احترام می‌زاره و پایبنده برام بهترین هدیه بود...

بعدازظهر هم با اینکه دانشگاه داریم اما شاید باز مثل هفته قبل از کلاس آخر فرار کنم...

هفته پیش، ساعت 7 کلاس سوم داشت شروع میشد که بر حسب اتفاق از پنجره دانشگاه به خیابون نگاه کردم و سمند سفیدی شبیه ماشین خودمون دیدم؛ به آقای همسر که اس دادم گفتم کجایی، گفت منتظر همسرم جلوی در دانشگاه، گفتم آخه من یک ساعت و نیم دیگه کلاسم تموم می‌شه، گفت عیب نداره منتظر همسرم می‌مونم، اگر دوست داشتی از دانشگاه فرار کن دوتایی بریم گردش...

منم کوله‌مو برداشتم و فرارررررر... بعدشم کلی خندیدیم و رفتیم تجریش و کباب ریحون خوردیم و کلی اون شب خوش گذشت...

امشبم شاید از دانشگاه فرار کنم کلاس آخرو تا بتونیم جشن امروزمونو بگیریم حتما....

**********

این هفته باید برای یکی از کلاسایی که دوست دارم برم ثبت‌نام... حضور در این کلاس کلی انرژی بهم می‌ده و حتی بهش فکرم می‌کنم دلم پر از امید می‌شه

یه برنامه مسافرت برای تولد امام‌علی ریختیم به نوشهر... و من از الان دلم داره پر می‌کشه برای اون رستوران ساحلی که وقتی می‌شینی پشت میزش و غذاتو می‌خوری موجای دریا آروم به پات می‌خورن... 

امتحانا هم آخر اردیبهشت شروع می‌شه و هنوز هیچی نه درس خوندم نه تحقیقامو آماده کردم... یکی از مهم‌ترین تحقیقاتم هم، در مورد شبکه اجتماعی لاینه... هم سخته هم زمان‌بر...

*****

دیشب حرم حضرت عبدالعظیم بودیم... هوا عالی بود و صحن معطر... حس خوبی داشت... کلی دعا کردم برای همه و برای خودم و مامان‌خانمم... اون قدر با آقا درد‌دل کردم و حرف زدم که کلی سبک شدم... واقعا هیچ‌چیزی نمی‌تونست این همه حس خوب بهم بده...

امسال اولین سالیه که بچه‌های زهرا، روز مادر رو باید کنار یه سنگ قبر بگذرونن و همین دلمو سخت می‌رنجونه... انشالله خدا به‌جای مادری که از دست دادن، بهترین‌ها رو براشون مقدر کنه....

و در آخر خدایا واقعا شکرت که هستی که می‌بینی‌مون... که روزهای تلخ و شیرین زندگی‌مون دستمون توی دستته... خدایا ازت ممنونم...

خانومای عزیز ، مادرای محترم، دوستای گلم روزتون مبارک...



[ یکشنبه 31 فروردین1393 ] [ 9:23 ] [ ستاره ] [ ]


تعطیلات ...

دیروز بعد از مدت‌ها زودتر از آقای همسر رسیدم خونه... یه حس خوبی داره زودتر از همسرت برسی خونه... یه حسی که مدتها بود لمس نکرده بودم.... 

توی راه هزار تا تصمیم برای شام گرفتم... قورمه سبزی با گوشت بوقلمون، با سبزی خوردن تازه... ماکارونی با پنیر و ...

اما وقتی رسیدم خونه زنگ زدم مامان خانم و تا خواستم به خودم بیام همسری اومد... با یه دسته گل خوشکل ...

                                     

 بعد هم خواستم کشک بادمجون درست کنم و آخر هم شام به کالباس ختم شد که تازه کاهوها و گوجه و مخلفات رو آقای همسر درست کرد و من فقط استراحت کردم...

======

امروزم تصمیم داشتم خونه تکونی کنم کمی که باز هم آقای همسر پیش قدم شد و تا من به خودم اومدم دیدم کل خونه رو تمیز کرده و برق انداخته... فقط موند کابینتها که کار خودم بودم و خودم تمیزشون کردم...

از عصرم رفتیم خرید و ساعت نزدیک به 12 شب رسیدیم خونه.... با یه عالمه پلاستیک خرید... مانتوها و شلوار لی و لباس خونگیهای خوشکل و روسری و ...

و خرید مثل همیشه بهم کلی روحیه میده... مخصوصا وقتی اومدم خونه و دیدم خونه چه قدر تمیز و مرتبه... 

======

مثل همیشه باز هم خدا رو شکر میکنم... اول به خاطر همه نعمت ها و خوبیهایی که بهمون داده و دوم به خاطر همسرم که شاید بتونم بگم فرشته ایه که خدا نصیبم کرده تا در کنارش بتونم طوفانهای زندگی رو پشت سر بزارم... 

الهی شکر... 

[ جمعه 29 فروردین1393 ] [ 0:50 ] [ ستاره ] [ ]