درخشش ستاره
آسمان تاریک است و ستاره باز هم می‌آید... می‌درخشد آرام 

گاهی درگیری ذهنی در مورد یک واقعیت ماورایی آدم رو به حالات خوبی می‌کشونه...

بعد از پستی و بلندی‌هایی که زندگی گاهی رو می‌کنه، حتما برای همه پیش اومده که گاهی گله و شکایت کنند... حتما پیش اومده که گاهی نسبت به آرمان‌هایی که توی زندگیشون دارند، تردید کنند و به درستی راهی که تا امروز می‌دونستی درست‌ترینه، شک کنند...

حتما برای همه پیش اومده که نسبت به خیلی‌ از چیزهایی که از جون و دل بهشون معتقدند، تردید کنند ... و یا از روی لجاجت، عصبانیتشون رو سر این مبانی و اصول خالی کنند...

برای منم مثل همه گاهی پیش میاد... سال گذشته، سال خوبی نبود... بعد از اتفاقی که برای خواهرم افتاد طبیعی بود که روال زندگی‌م روی دوری از غصه و ماتم بیافته... طبیعتا همه انرژی‌های منفی هم زمانی که فکر انسان به سمت این انرژی‌های منفی پیش‌ می‌ره، بیشتر و بیشتر می‌شه...

سال گذشته سال کاری خوبی هم نبود... گرچه بعد از سپری کردن زمانی و صبری که به توصیه دوستان، در پیش گرفتم خیلی از این موانع رو رد کردم و باز هم تونستم در قسمت جدید، با انگیزه کارم رو انجام بدم...

همه این خوب نبودن‌ها باعث شد گاهی نسبت به خیلی چیزها شک کنم، نسبت به خیلی از چیزهایی که فطرتا آرمانی بودند برام...

تا اینکه روزهای اخیر درگیر یه نشریه‌ای شدم با موضوع محوری شهدا، شاید این اولین باری بود که این‌قدر از انجام یک کار در حوزه رسانه لذت بردم... با خوندن و شنیدن خاطراتی که از شهدا نقل می‌شد و با لمس برخی از این لحظات وارد دنیای دیگه‌ای می‌شدم انگار... گرچه تایمی که برای کار اختصاص پیدا کرده بود کم بود و مطالب هم مختصر اما شیرینی همین لحظات، یه جورایی مثل پر پرواز بود برام...

نگاه مادران شهدا، اون‌هایی که واقعا با جون و دلشون، بچه‌هاشون رو در راهی که بهش ایمان داشتند، هدیه کرده بودند، اون قدر نورانی و زیبا بود که می‌تونستم ساعت‌ها باهاشون پرواز کنم... البته من هم قبول دارم که جنگ حقایق تلخ هم زیاد داشته، اما ... این راه و این پر پرواز انگار یه تلنگر بود به من... به من تا بهم یادآوری کنه آرمان‌های مقدس، همیشه مقدس و نابند... این دل ماست که زنگار می‌گیره و راه ورود این تقدسات رو می‌بنده...

دوست داشتم بیش از این برای این نشریه کار می‌کردم و مطلب می‌نوشتم... و واقعا بعد از این کار، با تمام وجود از خدا خواستم، کمکی کنه تا راهی باز بشه تا من بتونم در این زمینه بیش از قبل قلم بزنم... چون ورود در این مباحث فقط برکته و شیرینیش زندگی آدم را با یه نور عجیبی روشن می‌کنه... من که این رو لمس کردم...

[ شنبه 29 آذر1393 ] [ 10:52 ] [ ستاره ] [ ]

کاش یه اهرمی وجود داشت که این روزها منو یه کم هل می‌داد، تا درسمو بخونم... حس می‌کنم وقتم رو درست استفاده نمی‌کنم، یعنی در واقع اون مقدار کمی وقتی که برام باقی می‌مونه...

این ترم 20 واحد برداشتم و امتحاناتمم پشت سر هم خواهد بود... درس‌ها همه سخته و تخصصی و جزوه‌ها هم قطور... هم یه کم می‌ترسم، هم نا امیدم... امتحانات از 28 دی شروع می‌شه و از طرفی هیچ برنامه‌ ریزی درست و در مونی برای ارشد نکردم... با کمال خوشحالی نشستم تا شانسی قبول شم...

حالا میان همه این گل و گلستانی که برای خودم درست کردم، هی فکر حضور توی کلاسای جانبی قلقلکم می‌ده...

یکی از آرزوهام که اخیرا همه تلاشمو کردم تا محقق بشه، پیانیست شدن بود... همیشه دوست داشتم یه سازی رو درست و درمون یاد بگیرم... چند سال پیش رفتم سراغ سه‌تار اما رهاش کردم چون خودم جدی نمی‌خواستم یاد بگیرم...

تا اینکه امسال رفتم دنبال پیانو، یه قدم‌هایی هم برداشتم، با یه استاد خوب صحبت کردم تا کلاسامو شروع کنم... اما چون می‌خواستم از همون ابتدا پیانو بخرم و بعد کلاسم رو شروع کنم، فعلا دست نگه‌داشتم تا خرید پیانو که اونم حدود یک ماهه دیگه زمان می‌بره... شایدم کمتر...

مهم این بود که هم خودم، هم آقای همسر این دفعه با قاطعیت رفتیم دنبال این خواسته... و واقعا هم دلم می‌خواد خیلی جدی این قضیه رو دنبال کنم که البته بعد از خرید پیانو، چه بخوام و چه نخوام قضیه جدی دنبال خواهد شد...

روزی که رفتیم با استادی که قراره ازش پیانو یاد بگیرم صحبت کنیم، روز سخت و شلوغی بود... بعد از کار و دانشگاه و ترافیک خودمونو رسوندیم شرق تهران، و آموزشگاهی که استاد اون‌جا کار می‌کنه... اولین بار بود که حضوری باهاش صحبت می‌کردم...

خودش شروع کرد چند تا اجرا، و جالب این جا بود که با خواب‌های طلایی شروع کرد... این آهنگ جواد معروفی شاید بهتره بگم اولین انگیزه من برای پیانیست شدن بود، وقتی اجرای زنده‌اش رو توسط یه استاد می‌دیدم، داشتم از خوشحالی بال در می‌آوردم

تازه فهمیدم وقتی یکی از دوستان می‌گفت پیانو سحر و جادو می‌کنه آدمو، یعنی چی؟ اون قدر این قطعه رو گوش کرده بودم، که وقتی شروع کرد به اجرای همون قطعه قلبم داشت از سینم بیرون می‌زد... و هر روز ساعت‌ها به قطعه‌های مختلف پیانیست‌های مختلف گوش می‌دم و بی‌تابانه منتظر ردیف شدن کارها برای خرید پیانو‌ام تا زودتر کلاسم رو شروع کنم...

این یکی از بزرگ‌ترین آرزوهامه که بازم من در این سن و سال یاد تحقق آرزوهام افتادم... گرچه می‌دونم دیره خیلی الان شروع پیانو، اما اون قدر هیجان‌زده و منتظرم، که اصلا برام مهم نیست این همه زمانی که از دست رفته و فقط دارم به روزهای در پیش رو فکر می‌کنم...

 

[ یکشنبه 23 آذر1393 ] [ 18:14 ] [ ستاره ] [ ]

چه قدر این روزها سنگین و سخت می‌گذره. اصلا روزهای خوبی نیست. انگار سنگینی آخرین ماه پاییز، داره تلافی همه پاییزو در میاره.

دلم می‌خواد این هفته زودتر تموم بشه...

برای روز اربعین نذر دارم، این نذریه که از سال پیش شروع شد و اگر زنده باشم قراره هر سال با حجم وسیع‌تری اداش کنم. این نذر مربوط به سال گذشته و بیماری مامان‌خانم می‌شه و بعد از اون هم سلامتی نسبی که بهش برگشت و من همون روزها نذر کردم که هر سال اربعین این نذر رو ادا کنم.

با دیدن پیاد‌ه‌روی اربعین، امسال بیشتر از هر سال دیگه‌ای دلم می‌خواست توی این همایش حضور داشته باشم. تقریبا شرایطش هم به صورت قانونی فراهم شد اما خیلی جدی نگرفتم چون نگران این بودم نتونم از پسش بر بیام. البته توفیق هم می‌خواد که نصیب من نشد.

اما خیلی این روزها دلتنگ کربلا شدم. سال گذشته همین روزها کربلا بودم. این روزها به یاد پارسال دلم هوایی شده. مخصوصا که خیلی از دوستانم به این سفر رفتند و منم دلتنگ شدم. و غبطه می‌خورم بهشون.

با آقای همسر تصمیم گرفتیم این ایام رو مشهد باشیم، اما متاسفانه سخت‌گیری‌های مسخره‌ی استادای دانشگاه برای غیبت مانع رفتنمون شد و سفر مشهد هم لغو شد. خیلی دلم گرفته. دلم می‌خواست این روزها یه جای آروم، یه زیارتگاه باشم.

داره سخت می‌گذره این روزهای زندگی، اما به قول شیخ بهایی، روزگار سخت، ماندگار نیست، می‌گذرد...

تنها دلخوشیم اینه که زودتر اربعین برسه و برم هیأت رایت‌العباس چیذر. همیشه از بچگی مراسم‌های عزاداری اون‌جا بودیم، امامزاده علی‌اکبر چیذر. و سال‌هاست که من هر سال روزهای خاص اونجا هستم. امیدوارم امسال هم قسمت بشه و بتونم برم... به قول دوستی باید فراخوانده بشیم، خیلی‌ها می‌گن باید دعوت بشیم برای حضور در مراسم ائمه، اما من می‌گم باید فراخوانده بشیم...

خلاصه که این روزهای سخت داره عجیب و کش‌دار و اذیت‌کننده می‌گذره...

[ سه شنبه 18 آذر1393 ] [ 10:29 ] [ ستاره ] [ ]

خسته و بی حوصله و کسلم امروز... گرچه این هفته یک اتفاق خوب افتاد و اون هم قدمی از سوی من و آقای همسر به سمت یکی از آرزوهام بود اما به خاطر مراسم آخر هفته، دارم روزهای این هفته رو به زور به جلو هل می‌دم تا زودتر بگذره...

انگار دوباره داره تاریخ تکرار می‌شه و هر روز من یاد سال گذشته و روزهای سال‌گذشته می‌افتم... و هر چی به 12 آذر نزدیک‌تر می‌شم دلم بیشتر پره درد می‌شه...

اولین روز این هفته به خودم گفتم همه حسای منفیت رو کنار بگذار و زندگی کن... همه اون حال بدی که داری رو رها کن... شنبه مثل شنبه‌های هر هفته رفتم خونه‌ مامان خانم و دوقلوها با شنیدن خبر اومدن من اومدند اون‌جا و دور هم بودیم...

باز هم با دیدن چشماشون همه غم‌های دنیای توی دلم جمع شد... بچه‌ها خودشون رو عادی نشون می‌دن و شایدم دارن با غمی که یک‌ساله زندگی‌شونو نابود کرده مبارزه می‌کنند... پسرای کوچیکی که توی 8 سالگی مردونه دارن با درد نبودن مادرشون مبارزه می‌کنند...

بدتر از هر چیزی روز رفتن زهراست که همزمان با روز تولد دوقلوهاست... دوقلو‌ها مرتب به من یادآوری می‌کردند که خاله چهارشنبه تولدمونه‌ها... منم لبخند می‌زدم و می‌گفتم می‌دونم خاله، ایشالا ماه صفر تموم بشه براتون تولد مفصل می‌گیرم... اما بچه‌ها که حقیقت قضیه رو بهتر از همه ما می‌فهمن با سماجت می‌گفتن: نه خاله تولد ما چهارشنبه‌ است...

طفلکی‌ها تا آخر عمرشون باید تولدشون با سالگرد رفتن مادرشون یک روز باشه ... و زهرا چه انتخابی کرد برای روز رفتنش... روز تولد بچه‌هاش...

یادآوری همه این درد‌ها می‌تونه به راحتی خردم کنه... مامان خانم، دیروز برای اولین بار اعلامیه سالگرد زهرا رو دیده بود و ساعت‌ها گریه کرده بود... می‌گفت چرا من باید زنده باشم و اعلامیه بچه‌م رو ببینم... منم پشت تلفن با یه بغضی که همیشه همراهمه دلداریش می‌دادم که خدا بهتر صلاح همه ما رو می‌دونه و ... اما چیزهایی می‌گفتم که خودم همیشه با گله از خدا می‌پرسم...

اگر نوبت به رفتن یکی از ما بود چرا خدا من رو انتخاب نکرد که بچه‌ای نداشتم و نبودنم بچه‌ای رو در غصه مادر نداشتن داغون نمی‌‌کرد... من که دلبستگی‌هام به این دنیا محدود بود ... بگذریم ... سوال در کار خدا هیچ وقت و با هیچ بهانه‌ای جایز نیست...

فقط امیدوارم این روزهای این هفته زودتر بگذره ... زودتر بگذرن روزهایی که دوباره باید در جایگاه صاحب عزا بشینم و همه با دلسوزی نگاهمون کنند... زودتر بگذرن روزهایی که من بغضم رو از همه پنهان می‌کنم تا اون‌ها رو به آرامش دعوت کنم... زودتر بگذرن این روزهای این هفته...

گاهی دلم می‌خواد یه خلوتی پیدا کنم و در یک زمان نا محدود ساعت‌ها اشک بریزم... اما هر چی بیشتر اشک می‌ریزم راه اشک‌هام بیشتر باز می‌شه... یه شب این رو تجربه کردم و ساعت‌ها با تمام وجود اشک ریختم تا شاید کمی از این بغض کم بشه... اما در انتها نه تنها سبک‌تر نشدم بلکه مریض‌ شدم و تا صبح تب و لرز کردم و حالم بدتر و بدتر شد...

برای همین فکر می‌کنم حال این روزهام رو فقط باید با محکم بودن بگذرونم...

[ سه شنبه 11 آذر1393 ] [ 8:46 ] [ ستاره ] [ ]
هفته ی دیگه می‌شه یکسال...

یکسالی که تلخ گذشت بر همه ی ما و غیر قابل باور از نبود کسی که نمی‌دونم هر کدوممون چه طور تونستیم این نبودنش رو تاب بیاریم...

و بدتر از همه ما، دو تا بچه‌ای که توی 8 سالگی، یه دفعه زندگیشونو طور دیگه‌ای دیدند... خیلی متفاوت... و جای خالی مادری که روزهاست کنارشون نیست...

وقتی همسر زهرا گفت هفته ی دیگه مراسم سالگرد زهراست، یه حال عجیبی شدم از این گذر زمان، انگار از دست زمین و زمان عصبانی شدم که چرا چرخیدین و گذشتین توی روزگاری که زهرا بینمون نبود... انگار از دست خودم رنجیدم که چرا تونستم جای خالی زهرا رو تحمل کنم و این روزها رو بگذرونم...

حالا که گرد نیستی و مرگ، روی خونواده ی ما پاشیده شد، همه‌ی ما روز‌هامون رو گذروندیم بدون اینکه واقعا زندگی کرده باشیم این روزها رو... همه ما تلاش کردیم مایه‌ی حفظ روحیه همدیگه باشیم بدون اینکه بفهمیم که چه قدر این غم، توی چشمامون داره فریاد می‌زنه...

نبودن زهرا توی تمام روزهای این یک‌سال سخت و دردآور و کشنده بود که نمی‌دونم چه طور تونستم بمونم و به زندگی برگردم... اون قدر دردناک که با گذر زمان، داره بدتر و بدتر می‌شه درد نبودنش... و من همچنان بیشتر شب‌ها، توی رویاهام در کنار زهرا هستم و باهاش حرف‌ها می‌زنم و دلتنگی‌هامو در کنارش خالی می‌کنم...

ماجرای مرگ زهرا، اون قدر دردناک بود که حتی غریبه‌ها هم همیشه این درد رو اعتراف می‌کنن و می‌گن چه به روز شما نزدیکانش میاد وقتی غریبه‌ها این همه از این اتفاق غمگینن... و هیچ کس نمی‌فهمه که هر کدوم از ماها چه طور داریم خودمون رو به زور با زندگی همراه می‌کنیم...

مامان خانم، که سعی کرد سنگ صبور باشه بیش از همه ما، سعی کرد مراقب قلب من باشه و همه این یک سال حواسش بود که جلوی چشمای من، اشکش جاری نشه... اما واقعا چه دردی رو تحمل کرد که ماه‌ها در بستر بیماری گذروند و به لطف خدا و نذر‌ها و دعاهای ما تونست یه کم، فقط یه کم به زندگی بر گرده...

توی تمام این یکسال هر باری که زنگ می‌زنم به آبجی بزرگه، و همسرش یا دخترش صداش می‌کردن که بیا خواهرته، یا خاله‌است من پشت تلفن چشمام پره اشک می‌شد از یادآوری روزهایی که وقتی آبجی بزرگه این کلمات رو می‌شنید می‌گفت، کدوم خاله‌است؟ و این روزها خودش هم خوب می‌دونه که دخترش تنها یه خاله داره و خودش تنها یه خواهر...

توی تمام این یک سال هر بار که همه دور هم جمع شدیم، اشک‌ها و بغض‌هامون رو پشت نقاب خنده پنهان می‌کردیم تا مبادا هر کدوم از راز غم دل همدیگه خبردار بشیم و گاهی هم که پیمونه صبر لبریز می‌شد اشک‌ها جاری... و جای خالی زهرا همیشه و همیشه بود... وقتی همسرش و دو قلوهاش مثل قدیما به مهمونی‌های دسته‌ جمعی‌مون می‌پیوستند، همه نگاهمون پر از بغض می‌شد...

خدایا، حکمت تو بر ما پوشیده بود و خودت از اون آگاهی، اما گاهی واقعا به نگاه معصوم و پر از غم محمد و مهدی فکر می‌کنم که توی 8 سالگی، مادرشون جلوی چشمشون از دنیا رفت و اون‌ها این خاطره رو بارها و بارها برای من تعریف می‌کنن...

مهدی و محمد، این روزها خیلی بزرگتر شدن، انگار این یک سال اون‌ها رو سال‌ها بزرگ کرد... اما من خوب می‌فهمم این دو تا پسر بچه‌ای که وابسته حضور مادر بودن، چرا هر بار منو می‌بینن، این طور به دنبال محبت مادرشون کنار من شیرین زبونی می‌کنن و می‌زارن تا بهشون محبت کنم و نوازششون کنم... اونم توی شرایطی که به دیگران اجازه این کار رو نمی‌دن...

سختی این اتفاق برگ زندگی‌ همه ما رو پر از تلخی و غم کرد... غمی که مطمئنم تا آخرین لحظه عمرمون باقی می‌مونه و من همچنان همیشه به این فکر می‌کنم، که چه طور تونستم لا‌به‌لای این همه درد، دوام بیارم و به زندگی ادامه بدم...

 

[ چهارشنبه 5 آذر1393 ] [ 8:5 ] [ ستاره ] [ ]
اسم فیلم از ابتدا به مخاطب یه تفکری در مورد محوریت یک مهمان در فیلم منتقل می‌کنه، شاید از همون اول فیلم منتظر اینیم که ببینیم مهمانی کی شروع می‌شه و فضای فیلم در جریانه آماده‌سازی برای مهمانیه. اما اصلا فیلم این طور شروع نمی‌شه...

من خودم منتظر یه فضایی مثل فیلم مهمان مامان البته کمی خلوت‌تر بودم... یعنی فضایی که یه عده‌ای می‌خوان خودشون رو برای یه مهمونی آماده کنند...

در واقع فیلم مهمان داریم خیلی متفاوت از اون چیزی که توی ذهن مخاطب می‌گذره شروع می‌شه، توی یه شب بارونی، خونه قدیمی، لوکیشن دلگیر اما آشنا و ملموس و حس شدنی...

اوایل فیلم یه کم مخاطب خسته‌ می‌شه، گرچه فیلم روال کندی نداره و داره به سرعت قصه‌ای که مدنظر داره رو در پیش می‌بره، اما با ورود پسر جانباز به فیلم، طبیعتا مخاطب ذهنش درگیره یه ماجرای تکراری از یه ژانر دفاع مقدس می‌شه ولی کمی بعد متوجه می‌شیم که اصلا قضیه اونی نیست که فکر می‌کردیم...

فیلم موضوعیت و ژانر دفاع مقدس داره اما باز هم خیلی خوب خودش رو از ژانر‌های تکراریه دفاع مقدس دور کرده و موضوع رو به شیوه خودش بیان می‌کنه... اما تا اواسط فیلم اون ریتم کند و خسته‌کننده برای مخاطبی که دنبال یه چیز ویژه در فیلم می‌گرده، ادامه داره...

از یه جایی به بعد همه چیز به نوعی عوض می‌شه، همراهی چند انسان که سال‌هاست زنده نیستند در کنار زنده‌ها، شاید یه کم تخیلی و به قولی عجیب برسه، اما گذراندن یک روز کامل در کنار سه نفری که می‌دونیم سال‌هاست زنده نیستند، یه کم ذهن مخاطب رو قلقلک می‌ده که ببینه قضیه چیه؟

و گه‌گاهی هم اواسط همین حضور مرده‌ها در کنار زنده‌ها، ذهن آدم می‌ره سمت داستانی شبیه فیلم دیگران، و اینکه آخرش این‌ها همه مرده‌اند یا نه؟

آیا اون زنده‌ها هم به جمع مرده‌ها پیوستند و الان ریتم فیلم دنبال یه پایانه شگفت‌انگیزه؟ اما باز هم در جنجال فکر کردن به پایان فیلم، داستان چیز دیگه‌ای در انتها به مخاطب می‌ده...

در نهایت هم مهمانی که قرار بود برسه، و باز هم یه سوال پایانی برای مخاطب که این مهمان کی بود... من این سوال رو برای خودم جواب دادم، اما دوست دارم اون‌هایی که می‌رن و این فیلم واقعا خوب رو می‌بینند، به این سوال جواب بدن... البته این جواب آخر ممکنه کاملا ذهنی و برداشتی باشه ...

در کل، فیلم مهمان داشتیم در یه شب سرد پاییزی به من بسیار چسبید و قدم‌ زدن قبل از فیلم توی پارک ملت که پر از سکوت و خلوتی و برگ‌های پاییزی شده بوده، بسیار لذت‌بخش بود...

[ شنبه 1 آذر1393 ] [ 7:44 ] [ ستاره ] [ ]
ساعت 3 بعدازظهره  و امروز من کارهای زیادی دارم و احیانا تا ساعت 6 بمونم تا یه کم به کارهای عقب‌مونده‌م سر و سامون بدم...

یه لیوان قهوه نیمه شیرین جلومه و یه دنیا کار و یه عالمه برنامه‌ای که توی ذهنم دارن رژه می‌رم و حس و حالی که اصلا نمی‌تونه یه کم وادارم کنه به سریع‌تر انجام دادن کارها...

توی حاشیه کار و زندگی، یه سری دلمشغولی یا بهتره بگم خواسته‌های دور و دراز دارم که نمی‌دونم کی بالاخره می‌تونم بهشون برسم... از درس و ارشد و ترسم از قبول نشدن و وقت نداشتن برای مطالعه گرفته تا علایقی که فعلا همه‌شون توی صف اولویت‌هام موندن...

اخیرا غیر از ورزش سوارکاری و پاراگلایدر و آموزشگاه رانندگی، پیانو هم به مجموعه علایقم افزوده شده... البته این یکی خیلی دور و دست‌نیافتنیه اما مدتیه که خیلی ذهنمو درگیر خودش کرده... دلم می‌خواد بی دغدغه بشینم پشت یه پیانو و آهنگ خواب‌های طلایی جواد معروفی رو بزنم و از لحظه لحظه ش غرق لذت و دلتنگی‌ای بشم که مختص این آهنگه...

دلم می‌خواد بیشتر و بیشتر یاد بگیرم... دلم می‌خواد بیشتر حرکت کنم... دلم می‌خواد از این حصار کار و زندگی خودمو رها کنم و پرواز کنم به سمت همه اون چیزهایی که داره برام آرزو می‌شه... چیزهایی که شاید خیلی ابتدایی و دست‌یافتنی باشه اما فقط به خاطر نوع کار و مدل زندگی و درس‌خوندن من، ازم دور و دست‌نیافتنی شده...

امروز اصلا حس کار نیست... از صبح که درگیر اون ترافیک مسخره شدیم و بعدشم مراسم تشییع جنازه مرتضی پاشایی که لحظه به لحظه‌ش رو با خبرگزاری‌ها سیر می‌کردم و بعدشم این حس کرختی‌ای که امروز توی لحظاتش جاریه...

فکر کردم شاید با یه لیوان قهوه تلخ حالم بهتر بشه اما تلخیشو نتونستم تحمل کنم و همچنان با بهانه‌جویی‌های مدام خودم با خودم، شیرینش کردم و باز خوشم نیومد و باز تلخ‌تر و ...

حس خوبی ندارم... بی حوصله‌ام... حتی نمی‌تونم یه کم خودمو وادار کنم به انجام کارهای تلمبار شده... چنین مواقعی خیلی کلافه می‌شم چون هیچ کاری خوشحالم نمی‌کنه... حتی گذاشتن هدفون و شنیدن یه موزیک ملایم پیانو و آروم آروم استارت زدن ...

دلم می‌خواد که دلم یه چیزی بخواد... اما دلمم حوصله‌ی چیزی خواستن نداره...

****

این هفته دو تا فیلم دیدم... ساکن طبقه وسط و شیار 143... اولی خوب اما نه اون اندازه که بگم عالی بود و دومی عالیه عالی...

ساکن طبقه وسط یه جورایی حرف دل می‌زنه انگار... آشفتگی و سرگشتگی اون نویسنده خیلی برام ملموسه... جنسش از همین حالاییه که خودم خیلی تجربه‌ش کردم... حالی که سرگشته می‌کنه آدمو... حالی که می‌مونی بین کدوم و کدوم و هیچ کدوم... حالی که درگیرت می‌کنه و باهاش پرواز می‌کنی و سقوط و لمس عرش و فرش ...

حس خوبی داشت اما فیلمش... به قول خیلیا حرف دل شهاب حسینی بود... حرف دل خودش بود و واسه همین دلنشین بود گرچه یه کم سطحی ساخته شده بود...

شیار 143 هم که یه فیلم توی ژانر دفاع مقدس اما به شدت ملموس و اجتماعی... اون قدر این فیلم خوب بود که من حس می‌کنم از دست کارگرادانش در رفته این قدر خوب شده... اون قدر خوب بود که شاید سازندگان این فیلم هم فکرشم نمی‌کردن این همه خوب از آب دربیاد... و به نظر من مهم‌ترین دلیل این همه خوب و عالی شدن این فیلم، بازی واقعا عالیه مریلا زارعی بود...

واقعا بازیشو دوست داشتم... و واقعا لایق دریافت جایزه‌ای که سال گذشته از جشنواره گرفت ...

اینجا رو ببینید!

[ یکشنبه 25 آبان1393 ] [ 15:37 ] [ ستاره ] [ ]
ترس از مرگ دنباله ی ترس از زندگی است

کسی که تمام و کمال زندگی می‌کند، آماده است که هر لحظه بمیرد...

برای مردنش ناراحت نیستم ولی برای نبودنش چرا...

[ شنبه 24 آبان1393 ] [ 8:24 ] [ ستاره ] [ ]

امروز یه روز خاصه... برای من... و برای تو... برای تویی که وارد سومین دهه از زندگیت شدی و امیدوارم وارده دوازدهمین دهه زندگیت بشی...

و باز هم باید بگم متولدت پاییزی، تولدت هزاران هزار بار مبارک...

برای هدیه تولد امسالت خیلی فکر کردم... راستش دیگه به نوع هدیه و قیمتش فکر نمی‌کنم، فقط دوست دارم جشنی که برات می‌گیرم متفاوت باشه... دیروز برنامه‌هامو برای جشن امروز هماهنگ کردم... بعد از کلی تحقیق یه رستوران خوب پیدا کردن به نام دوئت، که یه رستوران فرانسوی و فضای رمانتیکی داشت...

بعد یه میز خوب رزرو کردم و گفتم که تولد توئه و ازشون خواستم بهترین جاشونو برامون در نظر بگیرن... می‌خواستم برای گل آرایی هم سفارش بدم اما حدس زدم تو از زیاد توی چشم بودن خوشت نمیاد... 

مرحله بعدی سورپرایز امروزت بود... تصمیم داشتم برات گل بفرستم محل کارت... اما محیط اداری بود و باید گل رو مستتر می‌کردم توی یه جعبه... صبح یه سری رفتم دنبال جعبه مناسب اما همه مغازه‌ها بسته بودن... ظهر دوباره رفتم و جعبه مناسب رو پیدا کردم، و 5 تا شاخه رز سفید...

رز سفید، گل مورد علاقه خودمه اما واقعا دوست داشتنیه و برای تو هم همونیو گرفتم که خودم عاشقشم... توی جعبه چیدمشون... بدون تزیین... همون جوری که همیشه خودم دوست دارم... گلای آزاد و بدون ربان و تزئین...

با یه پیک فرستادم برات...

منتظر شدم تا به دستت برسه، وقتی زنگ زدی، صدات گرفته بود و انگار شاد نشدی از سورپرایز من... معذرت که نتونستم روز تولدت اون قدر که باید و شاید شادت کنم... البته مقصر من نیستم... روز تولدت اتفاقای خوبی برات نیافتاد اما

هزار بار هم اگر اتفاقات بد برات بیافته یادت باشه من هستم و من همیشه دوست دارم بهترین لحظات رو برای همراه زندگیم خلق کنم... هنوز شب نشده و هنوز وقت زیاده برای حضور توی یه فضای رویایی و تاپ تا امروز رو برات متفاوت کنم... همه تلاشمو می‌کنم تا روز تولدت بهترین روزت باشه ...

تولدت مبارک محمد

عاشقانه‌های زندگیت جاوید و موندگار...

[ چهارشنبه 21 آبان1393 ] [ 15:12 ] [ ستاره ] [ ]
بالاخره ثبت‌نام ارشد هم شروع شد و من سر از پا نشناخته و با یه اعتماد به نفس خیلی جالبی خیز برداشتم برای ثبت‌نام... توی شرایطی که قبولی در آزمون ارشد برای اون‌هایی که یک سال خودشونو داغون می‌کنن تا قبول بشن، من با خوشحالی و خرسندی بدون اینکه حتی اصل بدونم کتاب چیه و چه درسایی برای رشته مورد نظرم می‌خوام بخونم، رفتم برای ثبت‌نام...

صد البته که قبول نمی‌شم اما نمی‌دونم با چه اعتماد به نفسی این همه اشتیاق دارم برای شرکت در این آزمون... مدیریت اجرایی، مدیریت سازمان‌ها، روابط بین‌الملل از جمله رشته‌هاییه که برام اولویته و انتخاب یکی‌شون یه کم سخت...

به گفته یه سری از اساتید مدیریت اجرایی توی مراحله خوبی قرار داره، اما رشته‌های مربوط به ارتباطات توی کشور ما یه کم عقبه و اساتید خوب توی شاخه‌های این رشته بسیار اندک... از طرفی به پیشنهاد یه سری از دوستان نمی‌خوام توی حیطه‌های ارتباطات ادامه بدم تحصیلمو و دوست دارم توی شاخه دیگه‌ای برم جلو...

فعلا که همه چیز فقط در حد رویاست و من کجا و قبولی کجا... مثل قضیه ی سنجاب عصر یخبندان و اون فندقیه که فقط امیدوار بود بهش برسه...

البته خودمو دست کم نمی‌گیرما اما اگر واقعا وقت و فرصت کافی داشتم حتمن و قطعا و یقینا به لطف خدا می‌تونستم قبول شم... اما با وجود این کار و زندگی و مسئولیت‌های من به عنوان یک کارمند و یک همسر، واقعا وقت کافی برای درس خوندن وجود نداره...

ولی در کل درس خوندن حس خوبی به آدم می‌ده، یه نشاطی داره که گرچه شب‌های امتحان کاملا با افسردگی و غر غر همراهه اما اون نشاط و سرزندگی‌ ای که به آدم می‌ده واقعا می‌ارزه... برای همینه که دلم می‌خواد ارشد رو بدون وقفه قبول شم و یک سال بین کارشناسی و قبولیه ارشد فاصله نیافته...

امروز وقتی داشتم در مورد رشته‌ها می‌خوندم و دفترچه رو نگاه می‌کردم ذهنم رفت توی سال 83 و کنکور ریاضی و رویای من برای مهندسی عمران و ... / چه روزگاری بود... کلاس کنکور، رقابت، نذر و نیاز‌ها، بچه‌های هم رده من حتمن یادشونه که اون زمان‌ها کنکور چه غولی بود و این روزها چه قدر متفاوت.../ و این اصرار من برای یک رشته مهندسی مانع درس‌خوندنم شد و ..../ و امروز توس سن 29 سالگی تازه داره خیز بر می‌دارم برای ارشد و چه قدر دیره و چه قدر دیر این خیز رو برداشتم.../

البته خوب می‌دونم که وقت حسرت خوردن نیست و اگر بخوام الان هم باز آه بکشم و حسرت بخورم شاید از همین قافله هم عقب بمونم... نمی‌دونم شاید هنوز فرصت باشه تا بعد از ثبت‌نام کتاب‌ها رو بخرم و شروع کنم برای خوندن... شاید بتونم توی اون رشته و اون دانشگاهی رو که می‌خوام، ادامه تحصیل بدم... شاید بشه...

پ.ن: دوستیایی که ارشد رو گذروندن لطفا جهت پیدا کردن کتاب‌های مربوط به هر رشته بنده رو راهنمایی کنن

[ یکشنبه 18 آبان1393 ] [ 15:42 ] [ ستاره ] [ ]
دیروز یکی از اون روزهای خوب و پر انرژی بود... داوطلب شدم در گرفتن یه گزارش از یه تکیه قدیمی در جنوب تهران به نام تکیه شوفرها... که داستانی دراز و عجیب و جالب داشت... رفتن به اونجا و آشنایی با آدمایی که حدودا 20 روز کاسبی و مغازه‌هاشونو تعطیل می‌کنن، تا برای امام حسین(ع) مراسم بگیرن، اون قدر اتفاق خوبی بود که می‌تونم جزء یکی از بهترین تجربیاتم ثبتش کنم...

تکیه شوفرها حدودا 70 سال پیش راه افتاد... یه گاراژ یا تعمیرگاه قدیمی و بزرگ که توی ده روز محرم مراسم تعزیه در اون برگزار می‌شه... ما با نسل دوم و سوم برگزار کننده این تکیه صحبت کردیم و از نزدیک برای دیدن فضا رفتیم و توی همین چند ساعت صحبت کلی حس و انرژی خوب از همون آدمای پاک و ساده گرفتیم...

آدمایی که وقتی بهشون می‌گفتیم از امام حسین چی می‌خواین، فقط چشماشون پر از اشک می‌شد و می‌گفتن هیچی... واقعا هیچی نمی‌خواستن چون همه چیز رو داشتن... همه چیز یعنی خود وجود امام و رضایت قلبی که قلب اونا رو هم آروم کرده بود... و واقعا چه چیزی بالاتر از اون حس خوب و دل پاک و چشم‌هایی که پر از امید بود...

نسل سوم برگزارکنندگان تکیه شوفرها، فرهیخته و تحصیلکرده بودن... مهندس عمران و طراح پروژه‌های بزرگی که توی این 10 روز مرخصی گرفته بودن و لباس کار پوشیده بودن و داشتن فضا رو آماده و مهیا می‌کردن...

دیروز صبح هم دو تا گزارش کار کردم، که خودم دوسشون داشتم... هم از طرف دوستانم و هم از طرف یه عده‌ای که بیرون برخی از نوشته‌هامو می‌خوندن استقبال شد ازشون...

بعضی از کارها یه جور انرژی در خودش نهفته داره که وقتی دستت باهاشون متبرک می‌شه، انگار انرژی رو ذره ذره بهت تزریق می‌کنن... خدا رو شکر که شرایطی فراهم شد که من هم سهم کوچیکی توی بعضی از کارهای این چنینی داشته باشم...

دیروز عصر به شیوه بچه دبیرستانی‌ها و شایدم مهدکودکی‌ها با دوستیای دانشگام قهر کردم... بعدشم کلی به این کارهای کودکانه خندیدم... الانم مثلا در همون قهر به سر می‌برم... گاهی حال می‌ده این جور بچه بازیا.... البته بماند که واقعا به خاطر کاری که کردند دلخورم هنوز از دستشون اما حرکت انتحاری من در ترک کلاس و قهر با اونا خیلی کلاسیک بود و نوستالژی داشت برام...

یادمه وقتی محصل بودم بسیار بسیار لوس بودم و تقی به توقی می‌خورد با دوستیام قهر می‌کردم... توی این روزگار پیری یادی از دوران کودکی کردن هم لذتی دارد شگرفت

این آفتاب قشنگ و دلچسبی که الان توی آسمونه و از لای کرکره روی کیبوردم افتاده اون قدر بهم انرژی می‌ده که دلم می‌خواد ساعت‌ها بنویسم، باز هم از هر دری، اما باید حساب حوصله مخاطب را کرد دیگر...

 

[ سه شنبه 6 آبان1393 ] [ 10:46 ] [ ستاره ] [ ]
ساعت 5:20 عصره و من هنوز اینجام، سرکار، و از پشت کرکره‌های این پنجره‌ی همراه و همدم، دارم تیرگی غروبای غم‌انگیزو نگاه می‌‌کنم... دارم روی یه گزارشی کار می‌کنم که دلم نیومد دستامو باهاش متبرک نکنم... گرچه من کجا و علم اندک من کجا و این موضوع کجا...

امروز روز کاری سختی بود و الان دیگه چشمام می‌سوزه وقتی به مانیتور خیره می‌شم... اما خدا رو شکر که هنوز سالمم و می‌تونم کار‌هایی رو انجام بدم که دوسشون دارم و از انجامشون لذت می‌برم...

یه غم‌انگیزی عجیبی داره این غروب... هم خوبه و هم بد...  خوبه چون منم و تنهایی و پنجره و حسی که می‌تونم توی این تنهایی برای خودم نگهش دارم و مزه مزه‌اش کنم... بده چون تلخیش یه جوریه... یه جوری که انگار می‌خواد یه چیزی بگه... 

با اینکه حسابی خسته‌ام اما چه قدر این خستگی رو دوست دارم... خدایا شکرت که هنوز می‌تونم اون قدری کار کنم که خسته بشم ...

خدایا شُکرت که هنوز انگیزه زندگی و زنده‌ موندن در من اون قدری هست که از لحظه لحظه زنده بودنم لذت ببرم... خدایا شکرت که هستی و آدمایی رو در مسیر زندگی من قرار دادی که بودنت رو برام یادآوری می‌کنند... تا حواسم به تمام نشونه‌هایی که تو برام می‌فرستی باشه...

و بدونم ابراهیم اگر ابراهیم شد فقط و فقط به خاطر بندگیش بوده و بس... مثل ابراهیم هادی، محمدابراهیم همت و ...

خدایا شُکرت...

پ.ن: بی بهانه اومدم و شاید به قول خیلی از وبلاگ‌نویسا که منتقدند به این بی بهانه نوشتن‌ها، با دامنه لغاتی خودمونی و اختصاصی حرفام بوی از «هر دری نوشت»، می‌داد...ببخشایید بر من این قلم و چشمان خسته و این حرف‌های از هر دری را...

التماس دعا...

[ یکشنبه 4 آبان1393 ] [ 17:58 ] [ ستاره ] [ ]
با اینکه دوست دارم زودتر این سال تحصیلی تموم بشه و من مدرکم رو بگیرم و خیز بردارم به سمت ارشد، اما شنیدن خبر برداشتن شرط معدل برای ارشد خیلی توی ذوقم زد... این همه تلاش کردم این معدل خوب رو همین طور خوب و بالا حفظ کنم، حالا این ترم استادا اومدن می‌گن شرط معدل برداشته شده و معدلای بالای 19 هم باید آزمون بدن...

تب انتخاب رشته برای دوره ارشد بین بچه‌هایی که قصدشون ادامه تحصیله و سناشون کمتره اون قدر زیاده که هر روز یه رشته جدید می‌ افته توی دور... من که فعلا مرددم بین مدیریت رسانه و مدیریت اجرایی... تا ببینیم خدا چی‌ میخواد... امیدوارم بتونم سریع و زود قبول شم و وقفه‌ای ایجاد نشه که اگر وقفه‌ای ایجاد بشه قطعا من باز عقب می‌مونم...

امروز حالم خوبه ... خیلی خوب... خدا رو شکر به خاطر این حال خوب و این هوایی که می‌تونه با هر رنگش یه حس ناب به آدم منتقل کنه...

 

[ چهارشنبه 30 مهر1393 ] [ 12:55 ] [ ستاره ] [ ]
اون قدر روی میزم شلوغ و پلوغ شده که ...

اما حس ندارم خلوت کنم... لیوان‌های چای سبز و چای سیاه و قاشق قهوه نیم خورده... قندونی که درش بازه و ...

برگه‌هایی که روی هم تلمبار شد و کارهایی که روی برگه‌های زرد فسفری روی مانیتورم چسبیده و هی داره آلارم می‌ده که بجنب، وقت داره تموم می‌شه...

ظرف غذای ظهرم، و ظرف غذای دیروز و روز قبل از دیروز یه طرف افتاده... قاشق و چنگال توی مشما فریزر یه سمت دیگه...

کوله‌پشتیم با زیپ‌های نیمه باز و جزوه‌ای که نصفه و نیمه از توی کوله‌پشتیم داره بهم لبخند می‌زنه...

سر رسیدی که جلوم بازه و پر شده از کارهایی که همشون در اولویت‌اند...

و همه اینا همین طور رها شدند چون این غروب‌های قشنگ پاییزی از پنجره کناری داره هر روز بهم لبخند می‌زنه و دلتنگم می‌کنه... نگاهم به آسمونه و مرتب پرده کر‌کره‌ای رو بالا می‌دم و لای پنجره رو باز می‌کنم و گاه گاهی که سوز یه نسیم پاییزی می‌خوره به صورتم از سرمای هوا می‌لرزم و باز از پشت پنجره بسته، پاییز رو تماشا می‌کنم...

حیاط سازمان با ریختن تعدادی برگ زرد داره فریاد می‌زنه که یه ماه از پاییز رفت و نفس این فصل عاشقی هم داره به میونه می‌رسه... یه حس عجیبی دارم به این هوا... هم دوسش دارم و هم ندارم... هوای حس و حال و شعر و کافه کتاب و قهوه‌های نیمه تلخ و اسپرسو توی کافه الونده... هوای یه دل سیر بغض کردن و یه دل سیر زیر بارون قدم زدنه...

هوای بوی تلخ سیگار و هیاهوی دستفروش‌های تجریشه...

هوای امامزاده صالح رفتن و زل زدن به ضریح و نگاه کردن به اشک‌های تکراریه...

هوای گوش کردن به یه آهنگ تکراری، هزار بار و هزار باره ... 

هوای دلتنگیه... هوای غم شیرین و تلخیه... 

امروز دانشگاه دارم اما اصلا حس دانشگاه رفتن ندارم... حس فرار از دانشگاه و دلو به دریا زدن دارم... حس فریاد دلتنگی‌ها رو دارم... حس آتیش روشن کردن کنار ساحل... حس تماشای بارون... حس خوب دلتنگی خزون...

و این بارم حسم بر عقلم پیروز شد: من امروز دانشگاه نمی‌رم، می‌رم دنبال بها دادن به حس و حال غریبم...

[ دوشنبه 28 مهر1393 ] [ 15:26 ] [ ستاره ] [ ]
این روزهای عجیب پاییزی با تمام دلگیری خزنده‌ای که توی روح آدم فرو می‌کنه، کند و دلتنگ پیش می‌ره... این هفته آقای همسر در راه رفتن به مأموریته و با اینکه سه روز بیشتر این مأموریت طول نمی‌کشه اما برام خیلی سخته...

یه حال عجیبی دارم این روزها... از طرفی شادم به خاطر تمام چیزهایی که دارم از آدمای دور و اطرافم یاد می‌گیرم و از طرفی کرخت و خسته ... واقعا خسته...

دلم کتاب خوندن می‌خواد... دلم یه عالمه کار مفید می‌خواد... دلم پیگیری کلاس‌های نرفته رو می‌خواد... اما عملا همش کار و کار و درس... خوشحالم که خدا نعمت حضور دوستان و همراهانی رو بهم داده که هنوز می‌شه آدم بودن رو در وجودشون پیدا کرد... نعمت کار کردن کنار کسایی که از هر کدومشون می‌تونم خیلی چیزا یاد بگیرم...

گرچه برخی از هوا‌ها اون قدر آلوده‌اند که باید گفت: انسانم آرزوست... که اگر انسان بودن اونها‌یی که باید، این طور یک طرفه منو مورد خطاب گفته‌هاشون قرار نمی‌دادن و برای حکم‌هایی که برای جرم‌هایی برام صادر می‌کردند، حداقل پاسخ من رو هم می‌شنیدند...

برای فرار از حاشیه‌ها یه خلوت آروم دارم... یه اتاق کوچیکی که کنار یه پنجره رو به حیاط می‌تونم توش نسیم عصرهای پاییز رو نفس بکشم... و بی‌صدا و آروم‌تر از همیشه در خودم باشم و با دنیای خودم خلوت کنم... و این‌ها همه نعمت‌های خوبیه که باید بگم عدو شود سبب خیر...

اما

درخشش ستاره درش قرار نبود بسته بشه، قرار نبود ستاره‌ی اینجا از درخشش بیافته که درخشیدن خصلت همه ستاره‌هاست، چه روز باشه و چه شب...

فقط من کمی به خودم فرصت دادم تا دور باشم از نوشتن ... و کمی با خودم خلوت کنم که چه کنم برای دور کردنه حریم دوست‌داشتنیه وبلاگم از هوای آلوده نفس‌های سیاه و تاریک... و بالاخره هم یه حرف آخر برای انسان‌هایی که واقعا بر فکر باطل خودشون به دنبال جولان دادن در عرصه سیمرغ باقی موندند:

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عِرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

در توضیح این حکایت هم باید گفت:

حكايت است كه در زمان شاه عباس صفوي مؤسس سلسله صفوي شخصي بود به نام (ملا مگس)، وي بسيار متعصب و خرفت بود و حافظ را فاسد و فاسقش مي‌خواند بر شاه اصرار مي‌كرد كه مقبره خواجه حافظ شيرازي را خراب نمايد. شاه عباس قبل از تخريب مقبره حافظ تصميم گرفت تفألي به ديوان حافظ بزند وقتي ديوان را گشود اين بيت بر آمد:

 

اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست            

عِرض خود مي بري و زحمت ما ميداري!

 

ملا مگس خجالت زده و ساكت شد...

به امید اینکه مگس‌های جولان‌دهنده نیز خجالت بکشند و ساکت شوند...

 

[ یکشنبه 27 مهر1393 ] [ 17:58 ] [ ستاره ] [ ]
من یه عشق جدید پیدا کردم... اسمش کپلکه شهر موشهاست... عاشقش شدم واقعا از تهه ته دل...

****

دیروز رفتم بالاخره شهر موشها رو دیدم و واقعا هر چه قدر که ازش تعریف شنیده بودم کمش بود... یعنی فوق‌العاده بود... اون قدر شیرین و دوست داشتنی که به محض اینکه فیلم تموم شد دلم می‌خواست برم یه دور دیگه بلیطشو بخرم و دوباره ببینمش...

بیشتره شیرینیه فیلم هم به نظره من البته به خاطر اون شخصیت دوست‌داشتنی کپلک بود... حتما اونایی که فیلم رو دیدن به من حق می‌دن که این همه الان عاشق کپلک شده باشم...

واقعا بعد از سال‌ها یه فیلم خوب و فاخر در زمینه کودک دیدیم... گرچه من فکر نمی‌کنم بچه‌ها خیلی از دیدن این فیلم خوششون بیاد و بیشتر برای بزرگترا جذابه تا کوچیکا... اما یه فیلم عروسکیه شیک و دوست داشتنی بود...

**********************

روزهای دانشگاه درگذره و این ترم با وجود تعداد واحد‌های بالایی که برداشتم، ترم سخت و سنگینیه؛ اما یه نکته خوب وجود استادای خیلی خیلی خوبه که کلی چیزای خوب دارم ازشون یاد می‌گیرم و هر لحظه حس خوبی بهم دست می‌ده به خاطر این جذابیت درس‌های رشته‌ام ...

احساس می‌کنم مثل آدم تشنه‌ای بودم که باید به یه نوشیدنی خوب و گوارا می‌رسید و الان توی این رشته داره اون تشنگی رو رفع می‌کنه... گرچه برای من که سال‌ها با ریاضی و فیزیک و کامپیوتر سر و کله زدم، درس‌های ارتباطات متفاوته اما نیازیه که باید رفع می‌شد...

از امشب می‌خوام «آتش بدون دود» نادر ابراهیمی رو شروع کنم... تلنگر کسی باعث شد که به فکر بیافتم حداقل کتاب‌های خوبی که مدت‌هاست خریدم و هنوز از توی پک پلاستیکی‌ خارجشون نکردم رو دوباره روی میزهای خونه بکشونم تا حداقل جلوی چشمم باشن و مجبور کنم خودم رو به مطالعه.... گرچه هنوز کتاب نیمه‌ای دارم که باید تموم بشه اما هر دو رو با هم به پیش خواهم برد...

و در آخر هم یک جمله برای یه سری از دوستام که این روزها می‌دونم چه قدر درد‌های زیادی رو دارن تحمل می‌کنن؛ دوستایی که بی جرم و گناهی محکوم شدن به مهر‌هایی که روی پیشونی شناسنامه‌هاشون رو سیاه کرد و ازین به بعد هم در سیاهی گناه نکرده باید تقاص یه انتخاب اشتباه رو پس بدند:

گاهی تنهایی آن قدر قیمت دارد که درب را باز نمی‌کنم؛ حتی برای تو که سال‌ها منتظر در زدنت بودم...

*****

 

 

پ.ن: تصمیم داشتم مدتی اینجا چیزی ننویسم چون هم حس نوشتنم رفته و هم اون‌قدر چشمان نامحرما اینجا زیاد شده که خیلی توش احساس راحتی نمی‌کنم... اما کپلک باعث شد من دوباره در این خونه رو باز کنم...

 

[ شنبه 26 مهر1393 ] [ 7:28 ] [ ستاره ] [ ]

 عــاشقــانـه هــایـم

تــمـامـی نــدارنــد !

وقــتـی تـــــــــــو ...

بــــــــــــــهـتـریـن

"اتــــــفـاق" زنــدگـی ام هستی ...

 

 

[ دوشنبه 14 مهر1393 ] [ 7:46 ] [ ستاره ] [ ]
پست قبل صبح امروز توسط آقای همسر نوشته شد و باز هم یه نهم دیگه که البته این نهم یه کم با نهم‌های دیگه متفاوته... این نهم در واقع سالگرده... نهم مهر...

نهم مهر سال 1388 بود که اولین بار دستای من و آقای همسر برای یه آغاز زیبا هم پیمان شد... نهم مهر بود که برای ما عدد 9 رو یه عدد خاص و به یاد موندنی کرد... یه عدد که هر ماه نهم اون روز رو سعی می‌کردیم یه کم متفاوت‌تر داشته باشیم و تا حالا از نهم مهر ماه سال 88 تا امروز این رسم توی زندگی ما موندنی شده...

امروز ما شصت و پنجمین نهم زندگی‌مون رو جشن می‌گیریم... و در واقع پنجمین سالگرد رو ...

گرچه باز هم آقای همسر در تبریک این روز پیش قدم بود و من به محض اینکه چشمامو صبح باز کردم تبریک این نهم رو شنیدم، و من باز هم عقب موندم از این پروسه تبریک نهم‌ها، اما خوشحالم که خدا هنوز کنارمونه... بهتره بگم پشت و پناهمونه... خوشحالم و از ته دلم خدا رو برای رسیدن شصت و پنجمین ماهگرد عقدمون شکر می‌کنم...

الهی شکر....

[ چهارشنبه 9 مهر1393 ] [ 13:42 ] [ ستاره ] [ ]

93/7/9 یه برگ دیگه ای از روزهای خوب زندگیه

یکی دیگه از روزهای خوب با تو بودن...

خدا رو به خاطر داشتن این همه نعمت

نعمت دوست داشتن تو؛ نعمت عشق

نعمت با هم بودن...

نعمت..........

همسر فداکار من..... نهم مهر مبارک

«از طرف محمدحسین»

[ چهارشنبه 9 مهر1393 ] [ 9:14 ] [ ستاره ] [ ]

داریم توی دنیایی زندگی می‌کنیم که انسانیت داره لحظه به لحظه توش رنگ می‌بازه و از بین می‌ره... دنیایی که نفس کشیدن توش داره سخت و سخت‌تر می‌شه... دنیایی که لحظات زیادی به خاطر انعکاس رفتار دیگران درگیر بغض‌های خفه‌کننده می‌شی...

و بدتر از همه اینه که خیلی هم تلاش می‌کنی تا فقط یه کم اوضاع رو بهتر کنی اما واقعا این همه کوه و دستای خالی و ... / شاید هر کدوم از ما بتونیم زندگی‌های دو نفره، چند نفره، تنها و خانوادگی خوبی رو داشته باشیم... برای خودمون حداقل ظاهرا لحظات خوب ایجاد کنیم، شادی بسازیم، بخندیم، دلمون رو خوش کنیم به همه اون چیزهایی که داریم و ندیده‌ها رو ندید بگیریم، اما اجتماعی که داریم توش حرکت می‌کنیم با وجود حضور تک‌تک همه این آدم‌ها، در جمع چه اجتماعی شده!!!!

دیروز یکی از اون روز‌‌هایی بود که کم آوردم توی هوای آلوده و نفسم بند اومد... کم آوردم میان دیدن و سکوت ... میان زندگی‌ اجتماعی که انسانیت اصلا توش ضد ارزشه، نه ارزش... بی هنری قیمت‌دار شده و هنر بی قیمت... و تنها چیزی که می‌بینیم یه فضا و جو کرختی و نارضایتی فرهنگی که داره بیداد می‌کنه...

فکر کردم کمی کوه‌نوردی می‌تونه حالمو خوب کنه اما نکرد... حالم خوب نشد... گرچه وقتی خودمو توی آپارتمان گرم و کوچیک و صمیمی‌مون حس می‌کنم، نفس می‌کشم... حس کردم یه برنامه معنوی می‌تونه کمی توی این شرایط کمک‌کننده باشه و قم و جمکران رو انتخاب کردم برای آخر هفته... تا حال دلم یه کم خوب بشه... تا راه نفسم یه کم باز بشه...

همه ما یه فرصتی بهمون داده شده برای زندگی و چه دردناکه که مجبوریم گاهی این فرصت رو در جایی و در کنار کسانی بگذرونیم که حالمون رو خوب نمی‌کنند... کاش می‌شد کاری کرد...

[ چهارشنبه 2 مهر1393 ] [ 7:38 ] [ ستاره ] [ ]

سفر شیراز سفر خوبی بود... واقعا شیراز رو دوست داشتم... شهر باصفا، مردم باصفا و مهربون و صمیمی، پر از انرژی‌های مثبت و خوب... پر از جاهای دیدنی و زیبا ... جاهایی که وقتی می‌دیدی، دلت روشن و باز می‌شد...

تجربه‌ای که در اصفهان داشتم کاملا متفاوت بود... اصفهان شهر خفه و دلگیری بود... واقعا تحملش رو نداشتم... با اینکه اصفهانم جاهای دیدنی‌ای داشت اما اصلا دوستش نداشتم...

من اعتقاد دارم توی شیراز یه انرژی مثبتی جریان داره که حاصل دل بی قل و غش مردم شیرازه... یه انرژی خوب که از روحیه شاد و آروم و خونسرد مردم شیراز نشأت می‌گیره... واقعا روحیه جالبی دارند... خیلی خونسرد و آروم و مهربون اند...

خیلی در قید و بند کلاس و تیپ و مد و این جور چیزا هم نیستن... راحت زندگی می‌‌کنن و  همه چیز رو راحت می‌گیرن... مثلا اگه یه لقمه نون و پنیر هم داشته باشن همونو میان بیرون و توی فضای سبزی، چیزی می‌خورن و شادن... خیلی دوست دارن خوش بگذرونن و خوش باشن...

لهجه‌شون هم که به نظرم شیرین‌ترین لهجه ایرانه... واقعا لهجه‌ی دوست داشتنی دارن... من با چند تا برخورد با چند تا شیرازی در موقعیت‌های مختلف بسیار از مردم شیراز خوشم اومد...

شهر شیراز با وجود اینکه شلوغه و ترافیکش زیاده و خیابوناش رسیدگی نشده بهشون و هنوز ساده و امکانات توش هنوز پاییه سطحش، اما اصلا دلگیر نبود... واقعا برای خودمم عجیبه ... آخه معمولا هر جایی می‌رم مسافرت خیلی زود دلم می‌گیره و دوست دارم برگردم تهران... چون معمولا شهرستان‌ها زود خاموش می‌شه و شبا نمی‌شه خیلی توی شهرستان‌ها لذت برد و پیاده روی کرد و ... اما شیراز اصلا این طور نبود...

از بین مکان‌های دیدنی واقعا همه جاش قشنگ بود... حافظیه که واقعا عاشقانه بود... باغ ارم زیبا و جذاب.. نارنجستان قوام پر از تاریخ... وای تخت جمشید که معرکه بود... پر از ابهت... انگار آدم به تمدن و تاریخ کشورش داره لحظه به لحظه افتخار می‌کنه... بیشتر جاهای دیدنی شیراز رو دیدیم... و بسیار هم سفر خوبی بود

خدا رو شکر سفر پایان شهریور خوبی داشتیم...

از هفته آینده دانشگاهم شروع می‌شه... این ترم ترمه سختی خواهد بود چون تنها روز تعطیل هفته یعنی پنجشنبه‌ها رو از صبح تا شب دانشگاه خواهم بود غیر از اینکه دو روز در هفته هم از سرکار تا ساعت 8 شب باید دانشگاه باشم...

یه کلاس زبانی هم ثبت‌نام کردم که اگر برگزار بشه دو روز در هفته هم درگیر اون خواهم بود... کلا نور علی نور... البته این شلوغی وقت خوبه چون مجبورم می‌کنه از وقتم استفاده بیشتری کنم... ضمن اینکه باید درس خوندن برای دوره ارشد رو هم از مهر شروع کنم... اگر بخوام دانشگاه خوبی قبول بشم طبیعتا باید یه کم بیشتر تلاش کنم...

حالا بین این همه کار و درس، خیلی دلم یه کلاس ورزشی می‌خواد، بدجوری دلم می‌خواد برم سوارکاری؛ واقعیت اینه که وقتی این همه سر خودم کار می‌ریزیم، احساس بهتری دارم و حس مفید بودن بهم دست می‌ده... امیدوارم فقط خدا کمک کنه کم نیارم و این دو ترم آخر هم به سلامتی و راحتی با همین معدل بالا تموم بشه و من بتونم دوره ارشد رو سریع شروع کنم...

[ دوشنبه 31 شهریور1393 ] [ 16:0 ] [ ستاره ] [ ]
امروز یه روز خاصه برام. روز تولدم... 

از صبح پیام های مختلف از دوستای مختلف به گوشیم اومد

اما محمدحسین عزیزم مثل هر سال امسال هم هدیه ای متفاوت برام داشت

دیشب هدیه ویژه و خاصش رو بهم داد اونم مثل همیشه به شیوه خاص خودش... رفتیم یه رستوران و یه هدیه کادو پیچ. دل تو دلم نبود ببینم امسال ایده اش چی بوده چون همیشه ایده های جدید داره برای سورپرایز کردنه من...

توش یه پاکت بزرگ بود. توی پاکت هم یه دفترچه با عکس فامیل دور و روش هم سه تا خودکار رنگی. یه کم تعجب کردم. گفت دفتر رو باز کنم. صفحه اولش یه متن برای تبریک...

گفت ورق بزن. صفحه دوم ازم خواسته بود حدس بزنم هدیه ش چیه

بازم آدرس داده بود صفحه بعد...

صفحه سوم رو باز کردم اول چشمم به عکس حافظیه افتاد که چسبونده بود وسط صفحه و نوشته بود خوشا شیرازو وصف بی مثالش...

بالا و پایین عکس دو تا کپی از بلیط سفر به شیراز و صفحه مقابلش قبض رزرو هتل...

ميخواستم جیغ بزنم

هدیه امسال یه سفر 5 روزه به شیرازه...

یه هدیه جالب و متفاوت...

فردا شب عازم شیرازیم تا چهارشنبه

اینم تولد بیست و نه سالگیم... یه سال دیگه پیرتر شدم. 

[ پنجشنبه 20 شهریور1393 ] [ 13:12 ] [ ستاره ] [ ]
روز تولد تو...

فردا روز مهم و متفاوتيه. البته ما تو زندگيمون روزهاي مهم و متفاوت زياد داشتيم، ولي اين يكي و اين دفعه خيلي فرق مي كنه.

فردا روز تولد دختريه كه نفسم به نفسش بنده؛ روز تولد عشقم؛ اين پست رو به خاطر اين نوشتم كه به خودم يادآوري كنم كه بايد قدر لحظه لحظه بودن در كنار تو رو بدونم.

لحظات نابي كه عطر زندكي مدام توش جاريه. اي عزيزترين؛ همسرم؛ تولدت مبارك.... ازطرف «محمدحسين»

[ چهارشنبه 19 شهریور1393 ] [ 9:56 ] [ ستاره ] [ ]
الان دقیقا دلم می‌خواست:

دلم میخواست دقیقا یه دختر کوچولو بودم که یه دوچرخه صورتی داشتم و توی حیاط یه خونه پر درخت بازی می‌کردم... بعد وقتی می‌خوردم زمین بابا، می‌اومد و جوراب‌شلواری گل دار سفید و قرمزم و پاک می‌کرد و صورتم رو مثل همیشه غرق بوسه‌ می‌کرد.

دلم می‌خواست اون قدر دور یه حوض کوچیک با دورچرخه‌م دور می‌زدم که سرم گیج می‌رفت... بعد دوچرخه رو می‌زاشتم یه گوشه و عروسک تور قرمزی رو بقلم می‌گرفتم و می‌دویدم و از روی خط‌های لی لی که روزی زمین کشیدم، بپر بپر می‌کردم....

دلم می‌خواست بوی قورمه سبزی مامان توی خونه شلوغ پلوغ بپیچه... و من بدو بدو برم سراغ آبجی بزرگه که داره درس می‌خونه و بشینم روی پاش... اونم با دعوا بلندم کنه و بگه درس دارم شیطونک...

دلم می‌خواست الان همین الان اون موقع‌ها بود و همه بودند... بابا و زهرا بودند... همه بودیم... دور هم... پای تلویزیون، پس از باران نگاه می‌کردیم و بابا با شنیدن آهنگ غمگین و شمالیه پس از باران چشماش پر از اشک بشه و با غروری مردونه از اتاق بره بیرون و ...

دلم می‌خواست همون دختربچه کوچولو می‌موندم... همونی که عاشق دامن زرد و گل دارش بود... همونی که یه روزی آرزوش یه کیف کوچیک قرمز رنگ بود که بابا براش نمی‌خرید و دخترکوچولو کلی بغض کرد و شبش بابا با یه بسته کادو اومد خونه و توش همون کیفه بود و فهمید بابا می‌خواسته اینجوری خوشحالش کنه...

دلم می‌خواست الان دقیقا همون دختر بچه بودم... با یه دنیای شاد کودکانه... که بزرگترین غم زندگیش اخمای مامانش بود... و کلی شب موقع خواب غصه می‌خورد از اینکه چرا مامانش اون روز اخماش توی هم بوده...

چه قدر دلم برای اون دختر بچه کوچیک و شاد و بابایی تنگ شد...

[ یکشنبه 16 شهریور1393 ] [ 14:58 ] [ ستاره ] [ ]
نمی‌دونم تا حالا شده به این فکر کرده باشین که چند درصد از همه چیز زندگی و همه ابعاد زندگی‌تون راضی هستید؟ چند درصد از کارتون، از زندگی شخصی‌تون، از جسارتتون، از اعتماد به نفستون، از نحوه ارتباط‌گیری‌تون، از بها دادن به شیطنت‌های خاموش و پنهانتون و ... راضی هستید؟

همه ما مجموعه‌ای از ویژگی‌های خوب و بد هستیم. اما رضایت ما از هر کدوم از ویژگی‌ها چه قدره؟ حتی ویژگی‌های بد... گاهی شده که برخی از ما از وجود ویژگی‌های بدمون احساس رضایت می‌کنیم و گاهی بهش مفتخریم... مثلا کسی در مورد دروغ بزرگ و شاخداری که به کسی گفته طوری با افتخار صحبت می‌کنه که انگار در یکی از بزرگ‌ترین‌ المپیا‌دهای علمی نمره برتر رو گرفته...

غرور یکی از ویژگی‌های انسانیه و همه ما بخوایم و نخوایم باهاش درگیر بودیم... گاهی خودمون با این ویژگی زندگی می‌کنیم و گاهی با کسانی تعامل و ارتباط داریم که انسان‌های مغروری هستند... البته غرور خودش تعریف داره، حد و مرز داره، یه جاهایی باید باشه و یه جاهایی هم نه... اما رعایت این حد و مرز‌ها واقعا چه قدر می‌تونه سخت باشه

خیلی از ما برامون پیش اومده که به این صفتون افتخار کردیم و خوشحالیم از اینکه انسان مغروری هستیم و خیلی برامون خوشاینده... اما واقعا غرور ما انسان‌ها رو تا کجا می‌تونه با افتخار حضورش همراه کنه؟!

در برخورد با شخصیت‌های مختلف در مسیر زندگی‌مون درصدی از این صفت رو داشتن گاهی نیازه... مثلا برای ما خانم‌ها، نیازه که گاهی مغرورانه با آدم‌های اطرافمون برخورد کنیم و این غرور یه جورایی مانع این می‌شه تا هر کسی به خودش اجازه بده، باهامون هر طور دلش می‌خواد برخورد کنه... (این عقیده شخصیه منه)

حتی خوب یادمه قبل از اینکه متاهل بشم اون قدر رفتارم در محیط اطرافم مغرورانه بود (یا حداقل مغرور به نظر می‌رسیدم) که خیلی‌ها می‌ترسیدند با من صحبتی داشته باشند و وقتی بعد از ازدواجم کمی نرم‌تر شدم، خیلی‌ها اذعان کردند که این شخصیت با اون شخصیت زمین تا آسمون فرق داشت...

اما برخی از آدم‌ها هم هستند که خیلی به این صفتشون مفتخرند و با اینکه بارها و بارها بهشون متذکر می‌شیم که مغروری و این غرورت اذیت‌کننده است، باز هم در مسیر خودشون باقی می‌مونند و حاضر نیستند برای رضایت آدم‌های دور و اطرافشون کمی از این صفت که داره آزار‌دهنده می‌شه، کم کنند.

امروز این مطلب در مورد غرور به ذهنم رسید چون انسان‌هایی رو دیدم و می‌بینم که واقعا با وجود هزاران خوبی، اما درگیر یه غرور سر سختانه‌اند که آزار‌دهنده است و حاضر نیستند اصلا و ابدا کمی شعله‌ی غرورشون رو کم کنند تا ارتباط‌ هاشون نسوزه...

پ.ن: خوشبختانه آقای همسر از این امر مستثنی است. اینو گفتم تا همه ذهنشون به سمت اون کشیده نشه... مخاطب این نوشته یه دوستیه که خودش هم باور داره آدم مغروریه اما... البته هیچ وقت هم این‌جا رو نمی‌خونه ... اما دلم می‌خواست به بهانه و یاد اون در مورد غرور بنویسم...

[ یکشنبه 16 شهریور1393 ] [ 7:40 ] [ ستاره ] [ ]

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
...
به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

شعر از نجمه زارع

«از طرف محمدحسین»

 

[ یکشنبه 9 شهریور1393 ] [ 11:10 ] [ ستاره ] [ ]
امتحانات ترم تابستانی هم تمام شد و یه نفس راحت دیگه کشیدم... امروز هم روز تحویل پروژه کارورزیه... جالبه یکی مثل من داره بیش از 7 سال در یک سازمان به صورت تمام وقت و در عرصه‌های مختلف کار می‌کنه اون وقت باید بیاد ثابت کنه که مثلا قطعا و یقینا 120 ساعت کارورزی رسانه‌ای گذرونده...

***

این هفته، هفته پر کاری خواهد بود... پنجشنبه یه مهمونیه دخترونه توی خونمون خواهم گرفت... با حضور دوستیای دانشگاه... و قراره کلی بهمون خوش بگذره... قراره کلی جیغ و داد کنیم و چیزای خوشمزه براشون درست کنم و جشن بگیریم و ... قراره یه عالمه شیطونی کنیم و تخلیه ی انرژی... و برای این مهمانی می‌خوام نهار خوب و دسر خوب و خوشمزه و چیزای خوب آماده کنم و کلی دارم نقشه می‌چینم برای غذاهایی که می‌خوام بپزم...

این که می‌گم این هفته پر کاره چون کار رنگ کردن تراس خونه هنوز محقق نشده و خودمون قراره دست به کار شیم و قبل از آمدن مهمان‌ها، تراس رو بنفش کنیم و منم روی دیوارای بنفش شکوفه‌های سفید بکشم... تا تراس کوچولو و در واقع کافی‌شاپ دو نفرمون خوشکل تر بشه...

*****

هفته گذشته دوباره رفتم سراغ مانتو‌های گیاهی و ارگانیک و در حرکتی انتحاری سه تا مانتوی گیاهی و الیاف طبیعی خریدم و الان هنوز توی شادیه خرید مانتو‌های رنگی رنگی و دوست داشتنیم دارم سیر می‌کنم... واقعا این مانتوهای گیاهی و الیاف طبیعی مخصوصا با مارک گندم، عالیه... هم مدلاش همونایی که من خیلی خیلی دوست می‌دارم، هم رنگاش خیلی شاده و هم اینکه پارچه‌هاش با الیاف طبیعی و گیاهی درست می‌شه و همه این‌ها با هم فوق‌العاده‌شون کرده...

*****

دلم یه مسافرت می‌خواد... یه مسافرت غیر از شمال... یه مسافرت به یه جای خوب که تا حالا نرفتم... کلی برنامه داشتیم برای شهریور و هوای خوبی که داره و مسافرت امسال اما بعید می‌دونم محقق بشه...

روم نمی‌شه بگم دلم خرید می‌خواد چون هفته پیش خودمو کشتم با خرید‌های جور و واجور... اما بازم دلم خرید می‌خواد... و روسری‌های رنگی رنگی سنتی ... و کیف سنتی... و کفش قرمز و صورتی و بنفش...

[ شنبه 8 شهریور1393 ] [ 8:20 ] [ ستاره ] [ ]
امروز امتحان دومم رو هم می‌دم و ترم تابستانی هم به پایان می‌رسه... خدا رو شکر امتحان اول خوب بود و امروزیه‌ رو هم خدا کمک کنه می‌تونم از پسش بر بیام و نمره کاملو بگیرم...

یه کم روز کاریه سختی خواهد بود امروز... البته یه کم... و البته که هر چی فشار کار بیشتر بشه من انرژی بیشتری پیدا می‌کنم... یه کاری باید انجام بشه که فقط امیدوارم به بهترین صورت ممکن انجام بشه...

*****

دیروز یه گشتی می‌زدم بین آرشیو وبلاگم... حتما همه اونایی که وبلاگاشونو مثل من بیش از چند ساله راه انداختند براشون گاهی پیش میاد که باز گشتی به گذشته داشته باشند ... انگار صفحات یه دفترچه خاطرات قدیمی رو داری ورق می‌زنی...

البته ورق زدن دفترچه خاطرات برای من عادتی ترک نشدنیه... از وقتی خیلی بچه بودم، شاید از زمانی که نوشتن رو یاد گرفتم، عادت داشتم به نوشتن خاطراتم... دست‌نوشته‌هایی هنوز از اون زمان دارم که برای خودم بسیار بسیار جالبه ... حتی سفرنامه‌هایی که توی سر رسید‌ها ثبت شده...

سفرنامه نوشتن رو از 15 سالگی که بدون خانواده سفر رفتم شروع کردم... اون‌ها هم اون قدر جالب و خوندنی هستند برام که هر از گاهی نگاهی بهشون میندازم...

******

یه کلاس رانندگی رو باید شروع کنم که نمی‌دونم حکمتش چیه و چرا طلسم شده و نمی‌تونم برم... همش هی امروز و فردا می‌شه... برنامه ریخته بودم بعد از امتحان ترم تابستانی تا شروع ترم جدید برم که باز هم نشد...

واقعا این روزها دیگه دارم شرمنده می‌شم که هنوز در آغاز دوره پیری زندگی، هنوز گواهینامه ندارم و فرمون رو از دنده تشخیص نمی‌دم

*****

امروز درگیر یه گزارشی بودم که برام داره لحظه به لحظه جالب‌تر می‌شه... اون قدر شنیدن خاطرات یک استاد از زبان شاگردانش برام جالب و شنیدنی بود و اون قدر شخصیت این استاد که روزهاست توی بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان مهر بستریه، من رو تحت تأثیر قرار داده که واقعا امروز حسرت خوردم چرا در زمانی که ایشون حالشون خوب بود هیچ وقت از نزدیک نرفتم به دیدنش...

[ چهارشنبه 5 شهریور1393 ] [ 13:34 ] [ ستاره ] [ ]
دیروز تجریش بودیم و خیلی اتفاقی رفتیم طبقه پنجم پاساژ قائم برای کاری و من یه هویی خودمو لای دنیای نقاشی و رنگ و بوم و بوی رنگ روغن و سیاه قلم و ... حس کردم... داشتم دیووونه می‌شدم... انگار از یه دنیایی مدت‌هاست عقب موندم... به چه بهایی نمی‌دونم واقعا؟

واقعا همه ما آدم‌ها ته تهش می‌خوایم چند سال عمر کنیم که خودمون رو مجبور می‌کنیم از لذت‌هایی که روحمونو جلا می‌ده جدا بشیم و به کارهایی بپردازیم که...

حالا شکر خدا من در این مدت در عرصه‌ای کار کردم که کمی حس نوشتن و جسارتم رو ارضا می‌کرد اما واقعا با دیدن اون دنیا یاد سال‌هایی افتادم که چه قدر نقاشی با زندگیم پیوند خورده بود...

هر روز ساعت‌های زیادی پای بوم می‌نشستم و لذت می‌بردم از کشیدن... لذت می‌بردم از رنگ دادن به دنیای بی جونی که روی بوم تصویر می‌کردم...

لذت می‌بردم از بوی رنگ روغن و نفتی که توی فضای اتاق می‌پیچید... و صدای موسیقی ملایمی که باید همراهیم می‌کرد... چه قدر دنیای زیبایی بود... به دور از هم‌همه‌ و شلوغی‌هایی که سال‌هاست دور و بر خودمون به وجود آوردیم...

*********

فردا امتحان میا‌ن ترم دارم... فردا و چهارشنبه و ترم تابستونی هم به پایان می‌رسه...

و مهر میاد... و پاییز همیشه غمگین از راه می‌رسه... بر خلاف همیشه که از پاییز متنفر بودم نمی‌دونم چرا این بار چشم به راه برگ‌ریزون پاییزم... فکر کنم چون خودمم دارم به پاییز زندگیم نزدیک می‌شم و روزهای بهاریه جوانی داره به پایان می‌رسه...

*********

یه حرف دل: کاش می‌شد یاد بگیریم یه کمم به روحمون احترام بزاریم و این همه اذیتش نکنیم... دردش میاد... صداش در نمیاد اما من خوب می‌فهمم که دردش میاد... دردی که این روزها خیلی از آدما دارن با خودشون به هر سمت و سویی می‌برن، ناشی از بی احترامی به روحشونه...

باید یه کم مهربون‌تر بود... روی سخنم با خودمه و بس... باید یه کمم بیشتر از جلوی پامونو نگاه کنیم... باید کمی بخشنده‌تر بود... یه روزی یادمه حال و احوال روحم خیلی بد بود... یه دوستی یه عکسی نشونم داد که به نظرم خیلی خوبه اگه یه کم، فقط یه کم بهش فکر کنیم...

5 قانون برای داشتن زندگی شاد‌تر:

1. خودتان را دوست بدارید          

2. خوبی کنید  

3. همیشه ببخشید      

4. کسی را آزار ندهید  

5. مثبت باشید

[ یکشنبه 2 شهریور1393 ] [ 8:19 ] [ ستاره ] [ ]
بعضی وقت‌ها توی زندگی هر کسی پیش میاد که از گفتن برخی از حرف‌ها سخت پشیمون می‌شه و سخته که همین حرفا بشه حربه‌ای علیه خودت و به ضرر خودت... حرفایی که گاهی از روی درددل کردن زده می‌شه...

و این اصلا خوب نیست... خوب نیست که حرف‌هایی رو که گاهی با جنبه درد‌دل کردن به زبون میاری رو تبدیل کنند به حربه‌ای علیه خودت... خوب نیست که آدم امید و اعتمادش رو به یه چیزهایی از دست بده... خوب نیست که... خوب نیست که دیگه حتی نشه حرف زد...

****

این هفته، هفته پایانی دانشگاهه... آخر هفته رو می‌خواستم خونه باشم و درس بخونم اما مهمان‌های ناخوانده‌ای رسیده‌اند که واقعا نا‌خوانده‌اند و چند روزیه که عصبی شدم از این مدل مهمانی گرفتن‌ها... هر کسی مسلما در زندگیش برنامه‌هایی داره و کسانی که این‌ها رو نمی‌تونن درک کنند چه طور می‌تونند درک کنند که مرتب و در فاصله زمانی‌های کوتاه مدت به میهمانی‌های چند روزه در آپارتمان‌های کوچیک این شهر نپردازند...

اون قدر عصبی هستم از این حضور، که با وجود همه روحیه‌ مهمان‌دوستی و مهمان پذیریم دلم نمی‌خواد حتی آخر هفته خونه باشم... اما ... و چه قدر هم سخته که کسی که باید درک کنه این موضوع رو درک نمی‌کنه و مرتب سعی می‌کنه فقط و فقط دفاع کنه... یه دفاع غیر منطقی و جانب‌گرایانه...

****

دوشنبه و چهارشنبه هفته آینده امتحانات پایان‌ترم، ترم تابستونیم خواهد بود و بعد از امتحانات در آخر همون هفته چند تا از دوستان دانشگاهی به بهانه‌ای که نمی‌خوام اینجا عنوان کنم میخوان که بیان خونمون و یه مهمانی دور همی دخترونه خواهیم داشت... که البته خوشحالم می‌کنه چون مهمانی‌های دخترانه پر از شادی و شیطنت‌هاییه که برای من همیشه انرژی‌دهنده و شاد‌کننده است...

ترم تابستان هم گذشت و فقط دو ترم باقی مونده تا پایان دوره دانشجویی... این هم خوشحال کننده است و هم ناراحت کننده... البته امیدوارم زودتر این دو ترم هم تموم بشه تا هر ننه‌ قمری این نداشتن مدرک بالا رو توی سرمون نزنه و باز هم امیدوارم بتونم با حفظ معدلم در دوره ارشد در رشته دلخواهم شرکت کنم و باز هم حرف‌های خاله‌زنکی اطرافیان مبنی بر بچه‌دار شدن جلوی ادامه تحصیلم رو نگیره...

*****

امروز حس و حال خوبی ندارم... دلم گرفته... واسه همین هم از هر دری گفتم تا فقط نوشته باشم... تا فقط توی روزنگارهای وبلاگم روزهای خوب و بد رو در کنار هم ببینم... تا یادم بمونه خوشبختی یعنی فاصله یه بدبختی تا بدبختی دیگری... البته بدبختی در کار نیست... خدا رو شکر همه چیز خوب و آروم است... اما دلم گرفته ... از کسی... از حرفی... از حرف‌هایی... از انتظاراتی که اجابت نشد... از حرف‌هایی که کاش گفته نمی‌شد و شنیده نمی‌شد...

 

[ چهارشنبه 29 مرداد1393 ] [ 14:49 ] [ ستاره ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درخشش ستاره صندوقچه‌ای از دل‌نوشته‌های من و همسرم خواهد بود، صندوقچه‌ای که برای حرف‌ها و ناگفته‌ها و خاطرات به یاد ماندنی زندگی ما، گوش شنوایی همیشگی خواهد بود...
و این خاطرات شیرین را ثبت خواهد کرد...
امکانات وب