درخشش ستاره
آسمان تاریک است و ستاره باز هم می‌آید... می‌درخشد آرام 

و بالاخره آخرین روز کاری سال 93 هم رسید...

امروز یکی از پرکارترین روزهای ساله، چون دیگه باید همه کارهای نصفه و نیمه رو تمام کرد و مرتب و تمیز در انتظار سال نویی نشست که صدای قدم‌هاش داره میاد کم‌کم... 

وقتی به سالی که گذروندم فکر می‌کنم، یه نفس عمیق می‌کشم و تصاویر زیادی، مثل یه قطعه فیلم جلوی چشمام رژه می‌ره... گفتنشون شاید اون قدر طول بکشه که ساعت‌ها بخوام، بنویسم... 

سالی که گذشت، سال خوبی بود... خدا رو شکر می‌کنم به خاطر همه نعمت‌هایی که امساال نصیبم کرد و از خدا می‌خوام همه این نعمت‌ها رو در سال‌ آینده هم بهمون عطا کنه... 

سالی که گذشت، یه سال سخت کاری بود، در اوایل سال، درست اواخر فروردین‌ماه بود که اتفاقات بدی در حیطه کار افتاد... کینه‌هایی بیرون ریخت و آتش‌هایی شروع به زبانه‌گرفتن کرد که دودش چشم‌های بسیاری رو سوزوند... 

سرویسی که بسیار دوستش داشتم رو از دست دادم، سرویسی که واقعا با تمام توان و تلاشم سال‌ها پیش وقتی یه دختر جوون و بی‌تجربه بودم، کارم رو خیلی جدی توی اون سرویس شروع کرده بودم و همه توانم رو برای مدیریت و بهره‌وری مفیدش به کار بسته بودم... و کارم تغییر کرد... وارد بخش کاری جدیدی شدم که شاید روزها طول کشید تا بتونم خودم رو پیدا کنم دوباره...

اما امروز خوشحالم که در کار جدید در بخش جدیدی از خبرگزاری، در کنار همکارانی جدید، دوستانی جدید هم دارم که می‌تونم ازشون کار یاد بگیرم و در کنارشون لحظاتی که سرکارم، شاد باشم... 

در حیطه زندگی، روزهای سال 93 شاید عجیب‌ترین روزهای سال‌های گذشته‌م بود... گاهی پر فراز و نشیب و گاهی به شیرینی عسل.... از تلخی‌هاش فاکتور می‌گیرم، چون امروز دلم می‌خواد در آستانه‌ی بهار، فقط به شیرینی‌ها فکر کنم... 

زندگی مشترک و دو نفره‌ی من و محمد‌حسین امسال هم دو نفره به پایان رسید، و شاید سال‌های بعد هم همین طور دو نفره به پایان برسه... چون فعلا نیازی برای افزودن تعداد به این خانواده دو نفره، حس نمی‌شود...

احوالات روزگار امسال هم چرخید و چرخید، گاهی با ما و گاهی علیه ما، تنها چیزی که خوشحالم می‌کنه اینه که چه روزهایی که با ما بود و چه روزهایی که علیه ما بود، توکلمون به خدا بود و چشممون به آسمون و امیدوار به لطف خدا...

الهی که سالی پیش رو پر از اتفاقات خوبی باشه که هر کس در انتظارشه...

الهی که اون قدر خدا به همه روزی و برکت بده که هیچ دلی برای نداری غمگین نباشه و هیچ چشمی میهمان اشک نباشه...

الهی که خوب‌ترین‌ها برای همه‌مون اتفاق بیافته و همه آرزوهامون در جهت خیر و صلاحمون باشه...

الهی که در سال آینده و آخرین روز سال‌ آینده، همه عزیزانمون کنارمون باشن و هیچ دلی، بهار رو بدون عزیزش لمس نکنه...

الهی که هر چه داریم و نداریم بوی خدا بگیره و صدای دنیا ما رو از شنیدن صدای خدا غافل نکنه...

الهی آمین...

 

[ چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ ] [ 10:43 ] [ ستاره ] [ ]

در هفته‌ای که گذشت من و آقای همسر دو تا فیلم رو رفتیم و دیدیم که اولی به انتخاب خودمون نبود و فقط جهت سرگرمی انتخابش کردیم و دومی، به پیشنهاد دوستان فیلم بین.

سه ‌شنبه، تمشک رو رفتیم و دیدیم که فیلم خوبی بود و من خوشم اومد... گرچه یه ضعف‌های آشکاری هم داشت اما فیلم داستان‌ داشت و ریتمش هم خوب بود... ضمن اینکه بازیگری که قرار بود بچه زن و شوهر دیگه‌ای رو براشون نگه داره و به دنیا بیاره، نقشش رو خوب بازی کرد.

چهارشنبه شب هم که شبه تنهایی من در خانه بود؛ و البته به دلیل ظهور دوباره حساسیت و به برکت خوردن کتوتیفن، در خواب عمیقی فرو رفتم و فردا صبحش ساعت 11:30 بود که بیدار شدم و دانشگاه رو هم تعطیل کردم تا کمی به خونه ‌تکونی برسم...

پنجشنبه کتلت‌های مورد علاقه‌ی آقای همسر رو پختم و کمی کارهای عقب‌مونده مربوط به خونه‌تکونی رو انجام دادم تا شب که آقای همسر خسته و کوفته از مأموریت بازگشت... و چون خیلی خسته بود در خانه ماندیم و جایی نرفتیم...

جمعه هم به کسالت‌های بعد از مأموریت می‌گذشت... البته برای عصر بلیط فیلم «همه چیز برای فروش» رو گرفتیم و راهی پارک ملت و خیابون گردی توی ولی‌عصر شدیم... هوا خیلی سرده و انگار قرار نیست عید بشه... دیروز که داشتیم توی پارک قدم می‌زدیم من داشتم از سرما می‌لرزیدم و آقای همسر مدام می‌گفت، سرد نیست که، هوا خوبه، جون می‌دونه واسه قدم زدن. و من لحظه شماری می‌کردم برای رسیدن به یه جای گرم و نرم تا کمی بشینم و گرم بشم.

خلاصه بعد از خوردن یه عالمه تنقلات از جمله بستنی، ذرت مکزیکی، پفک، پاپ‌کورن و ... راهی سالن سینما شدیم برای دیدن فیلمی که دوستان علاقه‌مند به فیلم، بسیار بسیار بر دیدن این فیلم سفارش کرده بودند.

فیلمش بسیار تلخ بود و سیاه. البته بخشی از واقعیت زندگی بود. ریتم کندی داشت و همه لحظاتش تلخ گذشت و تلخ هم تموم شد. و من و آقای همسر بعد از پایان فیلم در تفکر فرو رفته بودیم. من که مدام داشتم دنبال دلایلی می‌گشتم که دوستان در مورد خوب بودن فیلم گفته بودند و آقای همسر مدام به این فکر می‌کرد که این دیگه چه فیلمی بود و چه قدر توی بیابون و لوکیشن‌های سیاه گذشت و ...

در کل که دیدن فیلم، لحظات خوبی برای کسی نخواهد داشت، اما دیدنش خالی از لطف نیست و برای کسایی که به فیلم‌های خاص و سیاه و تلخ علاقه‌مندند خوبه... این حساسیت فصلی من هم هر روز رو به افزایشه و دیروز باز هم از اون روزهای اذیت‌کننده بود و باز هم خوردن قرصش منو گیج کرده بود... و به همین خاطر امروز نمی‌تونستم از خواب بیدار بشم... با وجود اینکه شب، خیلی زود خوابیده بودم.

الان هم دوباره آثارش داره هویدا می‌شه... فصل بهار و طراوتش برای همه پر از کلی حس خوبه و برای من پر از حساسیت و حس خوب... البته اگر بهار از راه برسه... فعلا که هوا همچنان ناجوانمردانه، سرد و خشک است...

[ شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ ] [ 11:21 ] [ ستاره ] [ ]

پروژه مسافرت فعلا به حالت تعلیق در اومد به دلایلی... یکی از اون دلایل اینه که الان برای رفتن به اونجایی که مدنظرمونه هوا سرده و باید کمی صبر کرد... اما در هفته‌ای که گذشت وقتی بحث مسافرت جدی شد، من و آقای همسر بسیار بسیار حول محور پیدا کردن یه فضای خوب تفریحی شاد و آرام‌بخش، تحقیق کردیم و پرس و جو کردیم و فعلا روی یک شهر به توافق رسیدیم که اگر قطعی بشه، می‌گم کجا...

این روزها اصلا حال و حوصله دانشگاه رفتن ندارم و دیروز هم کلاسا رو نرفتم و غیبت کردم... به جاش زودتر از همیشه رفتیم خونه و حس آشپزی من گل کرد تا یه تارت خوشمزه درست کنم... خلاصه که همه مواد رو جمع‌آوری کردم و خواستم شروع کنم که آقای همسر، دلشون املت پر ملات خواست... از اون املت‌ها که توش یه عالمه پیاز داغ و سیر‌داغ می‌ریزم... منم رفتم برای تهیه املت و بعد از صرف شام هم بی‌خیال تارت شدم...

چه قدر بده که این قدر زود خسته می‌شم... گاهی فکر می‌کنم من مریضم که تا یه کاری انجام می‌دم زود بعدش خسته می‌شم... وقتی خودمو با بعضی از خانم‌ها مقایسه می‌کنم که این‌همه فعالند توی کارهای خونه، از دست خودم حرصم می‌گیره که چرا این قدر نا توانم...

اما قالب تارتم رو روی کابینت گذاشتم تا امشب دوباره ببینمش و برای درست کردن تارت یه کم مصمم تر بشم... البته یکی از دلایلی که باعث شد دیشب هم منصرف بشم، آقای همسر بود که مدام می‌گفت آخه تارت هم شد شیرینی؟!... اما من چون از ظاهر تارت خوشم میاد واقعا درست کردنش رو دوست دارم...

روزهای آخر سال هم داره به سرعت می‌گذره... فرداشب آقای همسر می‌ره مأموریت و باز من باید یک شب تنها بمونم توی خونه... این دومین باریه که دارم این تنها موندن توی خونمون رو تجربه می‌کنم و با استقلال کامل، سعی می‌کنم این رو بپذیرم... گرچه اولین بار کمی از دزد اومدن می‌ترسیدم و مدام فکر می‌کردم الان همه دزدا می‌دونن من تنهام و حمله می‌کنن به خونمون...

اما برای فردا شب حتما گارد رو از داخل قفل می‌کنم که بر این ترسم غلبه کنم... و البته دو تا فیلم خیلی خوب هم دارم که نگه داشتم برای فردا شب که تنهام، بتونم وقتم رو با دیدن فیلم بگذرونم تا حواسم پرت بشه و از چیزی نترسم... خلاصه که اینم واسه خودش یه تجربه است دیگه... اما تنهایی هم گاهی اوقات لذت بخشه... برای من که هیچ وقت تنها نیستم و تمام وقتم با آقای همسر می‌گذره، یه جور تجربه‌ی خاصه... یاد فیلم تنها در خانه افتادم و اون بچه‌ای که وقتی تنها بود توی خونه دلش می‌خواست یه عالمه شیطونی کنه اما دزدا اومدن و باقی قضایا...

با تمام این قضایا و با تمام این اتفاقات و شلوغی‌های دم عید و کارهای انجام نشده و ...، من بازم دلم سفر می‌خواد...

 

[ سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ ] [ 10:32 ] [ ستاره ] [ ]

با توجه به اینکه من و آقای همسر تصمیم گرفته بودیم برای تعطیلات عید، تهران بمونیم و سفری نریم، امروز حس سفر رفتن من یه هوووووییی گل کرد و دلم خواست در این فرصت باقی‌مانده تا عید یه سفر بریم...

خدا بگم چی کار کنه، اون کسی رو که فکر سفر انداخت توی سرم... الانم مدام فکر سفر توی سرمه... دلم یه جای آروم می‌خواد، که هم بشه تفریح کرد، هم خرید... هم بشه آرامش داشت، هم کلی شیطنت کرد... اصلا نمی‌دونم کجا، فقط دلم یه سفر ترجیحا طولانی می‌خواد... و بعد از فصل امتحانات و بهمن‌ماه که بسیار ماه بدی بود و پر از چالش‌های حسی بودم، این سفر می‌تونه خیلی کمک‌کننده باشه برام...

باید دید آقای همسر بعد از اعلام درخواست بنده برای رفتن به سفر چه می‌کند و می‌تواند این خواسته‌ ی من رو محقق کنه یا خیر...

هفته ای که گذشت هفته ‌ی خوبی بود اما متاسفانه فشارهایی که گاهی از برخی از جهات به آدم وارد می‌شه، اون قدر می‌تونه آزار‌دهنده باشه، که دلم می‌خواد ازشون فقط فرار کنم...

خدا رو شکر اون قدر فضای زندگیم آروم هست که وقتی ساعت کاری تموم می‌شه، می‌دونم گوش‌های شنوایی وجود داره، برای شنیدن... برای گوش کردن... و برای آروم کردن من...

اون قدر فکر و ایده و طرح و برنامه گاهی میاد توی سرم در مورد کار که پر از هیجان می‌شم، اما یه دفعه یه ضربه می‌تونه کاملا آذم را خالی کنه ... و چه قدر دلم می‌سوزه برای این انرژی و این همه حس کار....

آقای همسر می‌گه از سال آینده کار رو بزارم کنار ... می‌گه به خودت برس و به آرزوهات... می‌گه برو دنبال نقاشی و اگر محقق بشه، پیانو و کلاس‌های ورزشی... می‌گه بزار همه انرژی‌هات در مسیر درستش هدایت بشه... حرفاش خوبه، قشنگه... اما برای یکی مثل من که از وقتی به خودم اومدم توی فضای کار بودم، یه کم ترسناکه اینکه کار رو کاملا رها کنم...

سال 93 هم داره کم‌کم تموم می‌شه و فقط خدا می‌دونه سال 94 چه سالی خواهد بود و چی در انتظارمونه... امیدمون مثل همیشه به خداست که اون چیزی که خیرمونه و بهترینه در انتظار همه‌مون باشه... ولی برای من که وارد سی‌امین سال زندگیم می‌شم، یه هشداره، هشدار که زمان داره به سرعت می‌گذره... اینکه دومین دهه از زندگیم هم داره تموم می‌شه و نیمه دوم سال آینده، من وارد سومین دهه زندگیم خواهم شد و اینکه من اون چیزی شدم که روزی برای خودم در سی سالگیم ترسیم کرده بودم؟

نمی‌خوام بگم ناراضی‌ام از خودم... اما اینو خوب می‌دونم می‌تونستم خیلی خیلی بهتر از این باشم... می‌تونستم خیلی خیلی موفق‌تر از این باشم اگر فقط کمی، با برنامه‌تر پیش می‌رفتم...

[ شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ 10:22 ] [ ستاره ] [ ]
حالم خوبه... یه آهنگی از لارا فابین رو دارم گوش می‌دم که حالم رو خوب‌ می‌کنه ... اون قدر با این آهنگ حس خوبی بهم دست می‌ده که همزمان که دارم گوش می‌کنمش، لبخند می‌زنم... انگار یه جای دیگه سیر می‌کنم...

این آهنگ برای من یه جوریه... وقتایی که حالم بده، بدترم می‌کنه و وقتایی که حالم خوبه، باهاش پرواز می‌کنم... هفته‌ی گذشته هفته‌ی خوبی نبود برام... یه کم درگیری‌های ذهنی پیدا کرده بودم با خودم... حتی جرات گوش کردن صدای پیانو رو هم نداشتم... صدای پیانو که همیشه برام پر از حس خوبه...

صدای پیانو منو به سمت آرزو‌هام می‌بره و الان که نتونستم کلاسم رو شروع کنم، غمگین می‌شم از گوش کردن به صدای پیانو...

این هفته قرار بود که کلاس رانندگی رو شروع کنم اما نکردم... دلیلم برای شروع نکردن کلاس موجه بوده برای خودم و نمی‌شه گفت بی‌برنامگی داشتم، چون برنامه‌ریزیم درست بوده...

امروز خیلی کار برای خودم تعریف کردم که باید انجامشون بدم اما اون قدر حس و حال بهاری دارم که ذهنم مرتب پرواز می‌کنه... پرواز می‌کنه به سمت آرزوهای دور و درازی که دارم... بهار فصل احساسی شدنه... فصل شعر گفتن و شعر خوندن... فصل گوش کردن آهنگ‌های ملایم زیر نم‌نم بارون ... بهار فصل عاشقانه‌هاست... عاشقانه‌های پر شور...

احساس می‌کنم هنوز مثل یه دختر بچه‌ای هستم که دلش می‌خواد توی یه فضای وسیع و بزرگ دنبال پروانه‌ها بره و با صدای بلند بخنده... دلم شادی‌های رویایی می‌خواد... دلم دوری از این شهر و این همه شلوغی رو می‌خواد... دلم یه دشت سبز می‌خواد که بتونم با صدای بلند شعر بخونم، بتونم روی سبزه‌هاش دراز بکشم و به آسمون نگاه کنم، بتونم پرواز پرنده‌ها رو تماشا کنم...

دلم امروز تمام این آرزوهای کوچیک و صورتی رو می‌خواد... دلم امروز بچگی می‌خواد... شیطنت می‌خواد... دوری از دنیای آدم‌بزرگا و سیاهی‌هاشونو می‌خواد... دلم امروز عجیب‌ شده حالش...

[ یکشنبه ۳ اسفند۱۳۹۳ ] [ 11:9 ] [ ستاره ] [ ]

سه روز تعطیلات با اینکه فکر می‌کردم کسل‌کننده خواهد گذشت، اما خوب بود و در واقع اون قدر زود تموم شد که دیشب حس کردم چه قدر دلم می‌خواست باز هم ادامه‌دار بشه... با وجود اینکه همیشه تعطیلات، یه جورایی نظم زندگی رو به هم می‌زنه، اما گاهی عجیب می‌چسبد همین بی نظمی‌ها...

روز اول که به پارک‌گردی در بوستان طالقانی و آب‌ و آتش و پل طبیعت گذشت که البته در راه بازگشت بعد از اون‌همه پیاد‌ه‌روی، جلوی بوستان طالقانی، گرفتار بارون شدیم و به شیوه داغونی، از میون گل‌های بستنی‌شده، خودمون رو به بیرون پارک رسوندیم ...

روز دوم هم به خونه مامان‌خانم رفتیم و کلی جریانات داشتیم اونجا، از بیرون‌گردی‌ها با اون کمردرد‌ عجیب من گرفته تا بازی با بچه‌‌ها و ...

جمعه هم که قرار بود صبح زود برگردیم خونه، به خاطر یه غذای خوشمزه برای نهار که مامان‌خانم قولش رو بهم داده بود، موندیم و البته مهم‌تر از اون، کاری بود که قرار بود شروع کنیم و اون هم آموزش رانندگیه بنده توسط آقای همسر بود...

بالاخره این طلسم شکسته شد و بنده رانندگی کردم... یعنی در اولین روز آموزش، رانندگی رو شروع کردم و با دنده‌های یک و دوم یه خیابون صاف رو حدودا بیست باری رفتم و برگشتم... تجربه خوبی بود و کلی ذوق‌کرده بودم... که البته برای ادامه راه حتما باید برم کلاس... که برای اونم برنامه دارم... به هر حال باید تا قبل از عید این پروژه رو اجرایی کنم...

کلاس پیانو هم با مشکلاتی که در بر داشت فکر کنم به بعد از عید موکول شد... یکی از برنامه‌هایی که می‌بایست امسال عملی می‌شد، متاسفانه با وجود تلاش‌های من و آقای همسر، نشد که بشه... و چون خرید پیانو به بعد از عید موکول شد، طبیعتا کلاس هم باید بعد از خرید پیانو، آغاز بشه...

برای عید امسال گرچه زوده از الان گفتنش، اما من و آقای همسر هر دو تصمیم گرفتیم تهران‌گردی کنیم و برنامه مسافرتی نداشته باشیم... چون که عید معمولا شهر‌های شمالی شلوغه و مسافرت عید اونم به شمال، یه کم‌اذیت‌کننده است... شهر‌های دیگه هم که ...

دلم یه سفر خارج از کشور می‌خواد، مثل هند یا چین... و به همین خاطر اندکی صبر باید کرد... البته تهرا‌نگردی هم در نوع خود، برای اون‌هایی که ساکن تهرانند، می‌تونه خیلی جالب باشه، چون توی ایام عید، تهران بسیار خلوت و دوست‌داشتنیه...

خرید‌های شب عید هم گویا شروع شده، از شلوغیه پاساژ‌ها و خیابون‌ها و بازار‌ها می‌شه این رو فهمید... ولی واقعا برای من که جای سواله، با این وضعیت فاجعه‌بار اقتصادی کشور، خیلی مردم خوشحالی داریم که از صبح تا شب توی بازا‌ر‌ها در حال جولون دادن هستند...

متوسط درآمد یک خانواده رو اگر مثلا بین دو تا سه میلیون در نظر بگیرید، با کم کردن هزینه‌هایی از قبیل اقساط مختلف و خرجی‌های متدول که کم هم نیست، اگر نیمی از در آمد باقی‌مانده رو فقط صرف خرید کنند، باز هم یه دونه پیرهن شلوار مردونه، یا مانتو و روسری زنونه، بیشتر نمی‌شه خرید، اونم نه مارک، بلکه یه چیز معمولی...

حالا با این اوصاف این شلوغی باز‌ارها چه توجیهی می‌تونه داشته باشه، الله اعلم...

از این هفته دانشگاه آغاز می‌شه، این ترم رو با معدل 19:77 به پایان رسوندم و معدل کل هم روی 19:25 ثابت موند و من هم به شدت امیدوارم که شرط معدل برای دوره ارشد، شامل حالم بشه... و این ترم هم ترم پایانی خواهد بود به امید خدا... ترم پایانی برای دوره کارشناسی... و امیدوارم ترم پایانی تحصیلاتم نباشه و دوره ارشد رو از مهر‌ماه شروع کنم...

زندگی برای سال آینده پر از برنامه‌های ریز و درشت هست باز هم... از عوض کردن خونه و خرید خونه‌ای بزرگ‌تر گرفته تا تلاش برای تحصیلات تکمیلی... از آغاز کلاس پیانو گرفته تا کمی قدم زدن توی وادی نقاشی، وادی فراموش‌شده‌ی سال‌های اخیر... و شاید هم تلاشی کوچیک در راستای عوض کردن ماشین که با پروژه خرید پیانو، سخت در رقابته...

اما هدف‌های بلند‌مدت‌تری هم باید برای زندگی داشت، به قول یه استادی، نبود هدف‌های بلندمدت، باعث نادیده گرفتن هدف‌های کوتاه‌مدت هم می‌شه... پس باید کمی فکر کرد و اهداف بلند‌مدت طراحی کرد...

[ شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ ] [ 10:8 ] [ ستاره ] [ ]
داشتن هدف‌های کوچیک به خاطر نبود جسارته که خیلی از ما توی مسیر زندگی درگیر این ترس و از دست دادن جسارت می‌شیم.

تا حالا دقت کردید که وقتی جوون‌تر هستیم جسارت‌هامون بیشتره؟ وقتی بزرگ‌تر می‌شیم، محتاط‌تر می‌شیم. این در واقع به خاطره رفتاریه که محیط اجتماعی اطرافمون به ما تلقین می‌کنه. به ما تلقین می‌کنه که یه لقمه نون داشته باشی بهتر از اینه که بخوای جسارت به خرج بدی و دنبال پیشرفت باشی.

و همین باعث می‌شه که خیلی از ما، وقتی یه نگاهی به گذشته‌هامون میندازیم ببینیم خیلی از هدف‌ها و آرزوهامون، قربانی همین ترس‌ها شده.

امروز چند تا گزارش کار کردم که دوسشون داشتم. وقتی به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم در آستانه‌ی سی‌سالگی خیلی از اون چیزی که توی اهدافم تعریف کرده بودم، عقب‌ترم... من توی سی‌سالگی نباید اینی می‌بودم که الان هستم...

یک سالی تقریبا وقت هست برای یه کم تلاش بیشتر، یکی از این تلاش‌‌ها تحصیلیه و خیزی که من برداشتم تا بتونم، حداقل از نظر تحصیلی یه کم به اون چیزی که باید باشم، برسم. امروز با نگاهی به کارنامه این ترمم یه کم حس خوبی بهم دست داد و خاطرات روز‌های خوب دبیرستان و درس‌خون بودنم در اون ایام برام زنده شد.

این درس‌خون بودن من بیشتر شامل درس‌های ریاضی و حسابان و فیزیک می‌شد. و همیشه برای درس‌هایی مثل تاریخ معاصر که عمومی بود، یا شیمی، یا ادبیات و زبان فارسی، غصه‌ی عالم و آدم توی دلم بود.

چه قدر لذت می‌بردم از اینکه همیشه حسابانم رو بدون تلاش زیادی، می‌تونستم بیست بگیرم اما برای درس تاریخ معاصر یا حتی شیمی، باید خر‌خونی می‌کردم تا بتونم نمره خوبی بگیرم که اون هم نهایتا به 18 یا حتی 17 ختم می‌شد.

توی اون شرایط عشقم به ریاضی، پیش‌دانشگاهی که یه ساله خیلی سرنوشت‌ساز برای همه است، به خاطر رنج از دست دادن بابا، خیلی حال و روز خوبی نداشتم، یادمه توی همون حال و هوا، یه معلم دیفرانسیل فاجعه، همه عشق من به ریاضی رو نابود کرد.

و کنکور اون سال، اونی نشد که باید می‌شد. و من صبرکردم برای سال بعد، کلاس کنکور، درس‌، تست و آخر هم یه انتخاب رشته فاجعه، کلی سرنوشتم رو عوض کرد.

امروز به این فکر می‌کردم که هدف‌های بلند‌پروازانه من برای زندگیم به کجا رسید؟ خدا رو شکر که تا حدی تونستم وارد دنیایی بشم که کمی خودمو تخلیه کنم، کمی بنویسم، یا آدم‌هایی رو دیدم و شناختم که هر کدومشون برام تجربه بودند. اما نمی‌دونم چرا، همیشه حس می‌کنم اونی نشد که باید بشه...

یه چیزایی خالی مونده توی زندگی و هدفم... می‌گن خوب نیست آدم مدام سرخودش غر بزنه... منم سعی می‌کنم دچار نارضایتی از خودم نشم، اما حس می‌کنم ظرفم خیلی خالی مونده... خیلی...

***

عشقم به نوشتن و بودن توی فضای رسانه‌ای باعث شد، تحصیلاتم هم در مسیر رسانه قرار بگیره... شاید برای من که عشق ریاضی و فنی بودم خیلی بهتر می‌بود اگر همون کامیپوتر یا برق رو انتخاب می‌کردم ...

عشقم به همین دنیای رسانه‌ای و نوشتن و تجربه‌کردن دنیای آدم‌های متفاوت باعث شده حتی ناصبوری‌های آدم‌ها رو فقط تماشا کنم... گاهی برنجم... گاهی داد بزنم... گاهی بغض کنم... گاهی رومو سمت خدا بگیرم و بگم، من نیازی ندارم خودمو به کسی ثابت کنم، مهم تویی...

کاش این ایمان به اینکه مهم فقط و فقط خداست، همیشه توی وجودم زنده بود... کاش یادم بمونه که نگذارم صدای دنیای، من رو از شنیدن صدای خدا محروم کنه...

[ سه شنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۳ ] [ 14:2 ] [ ستاره ] [ ]
بالاخره امتحانات تموم شد... خوب بود اما سخت و طاقت‌فرسا... خوب بود از این جهت که اکثر امتحانا رو خوب دادم و تا الان که 5 تا از نمره‌ها اومده، 4 تاش بیست بوده و یکی 18 که اون 18 از صبح روی مخمه... امتحانی که مطمئن بودم صد در صد بیست می‌شم رو چرا باید 18 می‌گرفتم...

5 نمره دیگه هم مونده که 4 تاشو مطمئنم بیست می‌شم انشالله... اگر باز استادی به سرش نزنه و کار عجیب و غریبی نکنه...

از هفته دوم امتحانات مامان‌خانم اومد پیشم تا توی این ایام کمی هوای منو داشته باشه و غذا بپزه و اوضاع خونه رو مرتب نگه داره... به یاد قدیما، باز هر یک ساعت یه بار، چای، میوه‌های پوست کنده و ریز شده، انواع خوراکی‌ها و ... روی میزم قرار می‌گرفت و من خجالت می‌کشیدم...

شاید یه روزی خیلی متوجه این قضیه نبودم و وقتایی که درس می‌خوندم و مامان، ساپورتم می‌کرد، بی‌خیال می‌گذشتم، اما این روزها که دیگه سنی ازم گذشته، واقعا شرمنده می‌شم و توی دلم از خدا می‌خوام مامان بمونه، سالم، شاد، بدون افسردگی و غم...

وقتی که داشتم راه می‌افتادم تا برم برای امتحان، چون از خونه می‌رفتم، باز مثل گذشته‌ها یه نفر بود که بیاد و پشت سرم دعا کنه، یکی که پول دوره سرم بچرخونه و بعد بزاره برای صدقه، مامان اصلا عوض نشده، هنوز مثل همون وقتاست، با اینکه من زندگی مستقلی دارم، باز هم سعی می‌کنه به اندازه کرایه هر مسیرم بهم پول خرد بده و کیف پولشو برداشته بود و کنارم ایستاده بود و هی توی کیف پولم، پول می‌زاشت، فارغ از اینکه من امروز اون دختر کوچولوی قدیمی نیستم که حوصله پول دادن به راننده تاکسیا رو نداشتم و مامان همیشه باید به اندازه کرایه‌هام برام پول خرد آماده می‌کرد...

مامان خیلی چیزها رو خوب یادش مونده، یادش مونده که من حوصله صبحانه خوردن‌های متداول نون و پنیر و گردو و کره و مربا رو ندارم و سعی می‌کنه برای صبحانه توی این مدتی که پیشمه، یه چیز متفاوت آماده کنه... یادش مونده که من چایی کم شیرین می‌خورم و وقتی آقای همسر برام چای درست می‌کنه بهش می‌گه که من چای شیرین نمی‌خورم...

یادش مونده که وقتی درس می‌خونم هر صدایی اذیت کننده است و برای همین توی تایمی که خونه بودم و اونم بود، تلویزیون رو بی صدا نگاه می‌کرد با اینکه من توی اتاق در بسته بودم... یادش مونده که گاهی دوست دارم غذاهای خاص و ساده‌ای بخورم که فقط اون می‌دونه چیاست.... یادش مونده توی استرس امتحانا، بی اشتها می‌شم و حوصله ی غذا خوردن هم ندارم واسه همین همش سعی کرد چیزایی که دوست دارمو بپزه...

خلاصه که با کمک مامان خانم و آقای همسر، تونستم امتحانات این ترم رو تموم کنم و آماده شم برای ترم آخر، و اینکه برای آزمون ارشد. آخره همین هفته آزمون سراسری ارشد... امیدوار بودن که بد نیست، شاید، گاهی، اتفاق خوبی بیافتد...

[ دوشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۳ ] [ 11:53 ] [ ستاره ] [ ]

ایام امتحانات همچنان کش آمده است و افتان و خیزان در حال عبور از موانع و خوان‌های طراحی‌ شده توسط اساتید گرامی هستیم... تا یکشنبه هفته آینده، 4 امتحان دیگه رو به صورت خیلی فشرده باید بگذرونم

و این در حالیه که واقعا خسته‌ام... امروز صبح از اون روزهایی بود که با گریه و زاری و حال نزار از خواب بیدار شدم، بس که خوابم می‌اومد... همیشه وقتی صبح‌ها خوابم میاد به این فکر می‌کنم که بعد‌ازظهر میام خونه و می‌خوابم، گرچه هیچ وقتم این کارو نمی‌کنم، اما فکر کردن به این قضیه هم برام دلگرم کننده است...

اما امروز حتی این فکر امیدوار‌کننده هم نبود و وجود نداشت... چون فردا یه امتحان سخت و سنگین و نفس‌گیر دارم به نام قوانین و مقررات در رسانه... و پر از مباحث حقوقیه و ماده و تبصره است...

پسان فردا هم یه امتحان نفس‌گیر دیگه دارم که با وجود اینکه یه درس عمومیه ولی بسیار بسیار جزوه ی سنگینی داره ... تفسیر نهج‌البلاغه... از روز اول امتحانا مدام به این فکر می‌کردم که تفسیر نهج‌البلاغه رو چه کنم؟ و  حالا رسید آن روزی که از آن می‌ترسیدم...

شنبه و یکشنبه هم دو امتحان سخت دیگه و بعد در بعدازظهر روز یکشنبه 12 بهمن‌ماه ساعت 15 من یه عالمه می‌تونم نفس راحت بکشم... دوست دارم توی ایام تعطیلات بعد از امتحانات تا شروع ترم جدید حتمنه حتمن برای گرفتن گواهینامه رانندگی اقدام کنم و این اصلی رو که این همه به تعویق افتاده بود رو زودتر عملی کنم... امیدوارم این دفعه این پیش‌بینی درست از آب دربیاد...

هفته آخر بهمن‌ماه هم یه آزمون بزرگ دیگه دارم که هیچ امیدی برای قبولی در اون ندارم و فقط با اعتماد به نفس و از روی سرخوشی می‌خوام شرکت کنم... اونم آزمونه ارشد دانشگاه‌های سراسری... خلاصه که طبق روال همیشه کلی برنامه دارم برای بعد از امتحاناتم...

- امروز با دیدن بچه‌هایی که داشتند می‌رفتند مدرسه دوباره ذهنم پر کشید سمت خاطرات قدیمی و مسیر مدرسه... مدرسه من از اول ابتدایی تا پیش‌دانشگاهی یک جا بود و فقط بعد از تغییر هر سطح یعنی دبستان به راهنمایی و راهنمایی به دبیرستان یه کم ساختمونش عوض می‌شد... همه‌شون در اصل یک نام داشتند و تقریبا مسیر نزدیکی تا خونه داشتند... اما به دلیل حساسیتی که توی همه خونه‌ها نسبت به بچه کوچکتر وجود داره، من از اول ابتدایی تا سوم راهنمایی سرویس داشتم ...

وقتی راهنمایی بودم همیشه از این قضیه خجالت می‌کشیدم که باید با سرویس برم و بیام... اون زمان‌ها خیلی روال نبود بچه‌ها سرویس داشته باشند... سرویس من یه پاترول دو در بود، که سه نفر رو با خودش می‌برد و میاورد...

یادمه اون زمان‌ها یکی از آرزوهام این بود که زودتر دبیرستانی بشم و بتونم خودم برم مدرسه... چون مامان‌خانم و بابا قول داده بودند اگر دبیرستانم رو شروع کنم اجازه بدن، خودم برم مدرسه... و این برای من بهترین اتفاق بود...

اما وقتی دبیرستان شروع شد، بابا هر روز منو تا سر خیابون می‌برد و سوار تاکسی می‌کرد و برای برگشت هم می‌گفت حتما با تاکسی خطی اون مسیر برگرد... باز هم من سوژه دوستام شده بودم و به خاطر این منو به عنوان یه بچه لوس مسخره می‌کردند... به وقتایی که می‌خواستم شجاعت به خرج بدم، با دوستام پیاده می‌اومدم خونه و می‌گفتم با تاکسی اومدم و این بزرگ‌ترین دروغی بود که اون روزها می‌گفتم که البته بعدا بهشون گفتم...

همه ما دوران نوجوانی رو طی کردیم ... این پیاده روی‌های یواشکی رو شاید بعضی‌ها داشتند... و گاها خندیدن‌های بلند توی خیابون، شیطنت‌های دخترونه، همراهی با یه گروه، تشکیل گروه‌های کوچیک و ...، همه ما حتما چنین خاطرات مشترکی داشتیم...

و امروز در 29 سالگی، شاید به اون روزها، اون فکرها، اون آرزوهای کوچیک، اون باید‌ها و نباید‌ها بخندیم و گاها دلتنگشون بشیم... امروز که دنیای آدم‌بزرگا روی دیگه‌ای از این سکه رو نشونمون داد، شاید دلتنگ همه‌ی اون حال و هوا‌ها بشیم... همه اون خاطرات تلخ و شیرین و کوچیک و بزرگ... دلتن اونایی که بودند و امروز خیلی جاشون توی زندگی‌مون خالی مونده... اما با وجود همه اون دلتنگی‌ها، حسرت لمس اون لحظات صاف و صیقل‌خورده یه حال عجیبی به آدم می‌ده...

حسرت روزهایی که بزرگ‌ترین درد زندگی‌مون، یه امتحان سخت بود و نمره‌هایی که باید زیرش رو اولیا امضا می‌کردند... حسرت روزهایی که بزرگ‌ترین غم زندگی‌مون، نگاه کردن برف‌بازی بچه‌ها از پشت پنجره بود، و حسرت خوردن به اون‌ها در حالی که نمی‌تونستی باهاشون بازی‌ کنی... آره یادشون بخیر واقعا

یادشون بخیر...

[ سه شنبه ۷ بهمن۱۳۹۳ ] [ 9:39 ] [ ستاره ] [ ]

بالاخره این هفته‌ی سخت و طاقت‌فرسا به پایان رسید... هفته‌ی اول امتحانات بود و به طرز فجیعی نابود شدم... هر روز امتحان داشتم و در عرض این 4 روز، 4 امتحان سخت و سنگین رو پشت سر گذاشتم... خیلی سخت بود... راس ساعت چهار هر روز با آقای همسر راهی خانه می‌شدیم و این خودش فاجعه بود... برای من که معمولا نمی‌تونم از اینجا مستقیم راهی خونه بشم که اصلا بدترین شکنجه بود...

خونه هم تا می‌رسیدیم اول یه چای به‌لیمو می‌خوردیم و همین فرصت برای استراحتمون بود... و بعد شروع می‌کردیم به درس‌خوندن... و یه بند تا ساعت 9 می‌خوندیم و یه تایم شام داشتیم و باز هم می‌خوندیم... حس می‌کنم مغزم داغ شده دیگه...

خدا رو شکر همه امتحانات رو بسیار خوب دادم و غیر از امتحان دیروز، باقی درس‌ها رو نمره کامل خواهم گرفت انشالله... و هفته بعد دور جدید مسابقات شروع می‌شه و لحظات نفس‌گیر امتحانات دیگر...

[ چهارشنبه ۱ بهمن۱۳۹۳ ] [ 16:10 ] [ ستاره ] [ ]

امروز اولین امتحانم رو انشا‌الله خواهم داد و فصل امتحانات بدین گونه آغاز می‌شود که تا آخر این هفته هر روز امتحان خواهم داشت و واقعا نمی‌دونم چه باید کرد با این حجم درس‌ها...

پنجشنبه مثلا خیر سرم تصمیم گرفتم بمونم خونه و درس بخونم اما اون قدر درگیر تمیز کردن خونه و آشپزخونه شدم که ظهر شد... بعدشم که محمد اومد و رفتیم خونه مامان‌خانم... بدین گونه یک روز طلایی که می‌شد کلی در آن درس خواند گذشت...

جمعه، از صبح مثل بچه‌های خوب نشستم سر درس و جزوه و یکی از امتحانات حجیم رو شروع کردم به خلاصه‌نویسی تا شب امتحان فقط خلاصه‌ها رو بخونم... تا حدودا ساعتای ظهر، بعدش یه هو حس سینما گرفتنم اومد و به محمد گفتم بریم سینما... از اونجا که پاتوق همیشگیه ما پردیس ملته به علت نزدیکی و فضای خوب و آرومش، دیدیم بلیط اینترنتی نمی‌ده و اجبارا رو آوردیم به پردیس کوروش که خیلی ازش تعریف شنیده بودم...

خلاصه بلیط فیلم سیزده رو گرفتیم و زود راه افتادیم تا از شمال تهران خودمون رو به غرب برسونیم... انصافا مجتمع بزرگی ساختند اما بعد از دیدن فیلم و خوردن شام در اون رستوران خوب و زیبای طبقه آخرش، وقتی از طبقات کم‌کم می‌اومدیم پایین و کمی مغازه‌ها رو نگاه می‌کردیم، هر دومون حالمون بد شد...

شلوغی و سر و صدا و بوی غذا‌ها و ادکلن و ... همه دست به دست هم دادند تا به طرز فجیعی من سردرد بگیرم و با محمد زود از اونجا فرار کنیم... بماند که در راه هم گرفتار کمی ترافیک شدیم و گرفتاری‌های دیگر... و به شکل داغونی به خونه رسیدم...

اون قدر سردرد داشتم و حالم بد بود که تنها کاری که کردم خوردن چند قرص همزمان بود و بعد هم استراحتی که منجر به خوابی زودرس شد... یعنی از حدودای ساعت 8 تا فردا صبحش خوابیدم...

به خاطر اولین امتحان که امروز بود، دیروز رو در یک مرخصی شیرین سپری کردم و با خیال راحت درس امروز رو خوندم... الان هم با ذهنی مملو از امتحانات خودم را برای کسب اولین نمره کامل این ترم، آماده کردم و به همین خاطر با خیالی راحت و روحی آرام مشغول وبلاگ‌نویسی شدم، اما نکته مهم اینه که اصلا و ابدا واسه امتحانای بعدی هیچ نکته امیدوار کننده‌ای برای کسب نمره کامل وجود نداره... مخصوصا امتحان روز چهارشنبه که بسیار جزوه‌ای حجیم دارد و من هم موفق به خلاصه‌نویسی نشدم...

به دلیلی امروز اجبارا از صبح زود راهی سرکار شدم و الان هنوز خواب در چشمانم لانه کرده است عجیب؛ با این تفاسیر حال روحی خوبی هم ندارم و از صبح علی‌الطلوع هم توسط رئیس احضار شدیم و چند کار عجله‌ای و سنگین ابلاغ شد و در نهایت فرمودند، امتحانات دلیلی نمی‌شود تا کارها را تعطیل کنید!

خیلی برام سواله که رئیسی که می‌دونه که نیروش در هر شرایطی سعی‌اش رو می‌کنه که بهترین کار رو ارائه بده، برای چی چنین حرفی به من می‌زنه؟ رئیسی که خوب می‌دونه من هر کاری رو با تمام توانم و تلاشم سعی می‌کنم کامل و خوب انجام بدم، چه طور می‌تونه شرایط امتحانات مرئوسش رو ندیده بگیره و حداقل فرجه‌ای به مرئوسش جهت گذراندن این دوران پر استرس نده؟!

من اگر مدیر بودم و می‌دیدم نیرویی دارم که تحت هر شرایطی سعیش رو برای انجام کارها به بهترین شیوه می‌کنه، هیچ وقت در چنین شرایط پر استرسی نه تنها، بهش فشار نمی‌آوردم، بلکه سعی می‌کردم کمکش هم کنم... این یه قانونه اصلا؛ یعنی به همون اندازه‌ای که من برای کارم اهمیت قائلم، کارم هم شرایط خاص من رو در نظر بگیره...

گرچه این روزها به شدت به این فکر می‌کنم که من در این جایگاهی که هستم در حال فنا شدنم و کارم برام کمه، اما باز هم سعیم رو می‌کنم همین شرایط رو هم بپزیرم و به بهترین صوت ممکن از پس کارها بر بیام...

گرچه اعتقاد قلبی من در شرایط فعالی اینه که درسم از کارم به شدت مهم‌تره و خطایی که ترم قبل مرتکب شدم و معدلم رو به خاطر نمایشگاه قرآن از 19:88 به 19:01 رسوندم، رو هرگز مرتکب نمی‌شم... بله، درسم بسیار مهم‌تر از کارم هست، چرا که من در محیط کاریم به این نتیجه رسیدم که قابلیت‌های کاریم تنها و تنها به دلیل تحصیلاتم نا دیده گرفته شد... اینجا در کشور ما تنها چیزی که مورد اهمیت قرار داره، تحصیلاته، نه توانایی و تجربه و استعداد افراد. و چه بسا من بسیار آدم‌هایی رو دیدم که با تحصیلات ارشد اما با سوادی اندک به شدت راه‌های ترقی رو پیمودند و دیده شدند...

این حرفی بود که من از مدیرعامل مجموعه‌ای شنیدم که گفت تو چوب تحصیلاتت رو می‌خوری ... و خودشون هم به این مطلب معترف هستند... بله، من چوب تحصیلاتم رو خوردم و دیگه نمی‌گزارم که حداقل هر کسی به بهانه تحصیلاتم بتونه من رو از انجام کاری که دوست دارم، نهی کنه...

امروز زیاده‌گویی وبلاگی کردم، شاید به این خاطر که حال روحم به دلایلی خوب نیست، و دلم گفتن می‌خواست، دلم حرف زدن می‌خواست... اما بعضی حرف‌ها تنها جایی که دارند توی قفس جان آدمه و هیچ‌گاه نباید پرنده‌ی این حرف‌های نزده رو از قفس جان آزاد کرد... و من در جانم، قفسی دارم با پرنده‌ای اسیر که هیچ گاه آزاد نخواهد شد...

[ یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ ] [ 9:12 ] [ ستاره ] [ ]
از هفته ی آینده امتحانات پایان ترم شروع می‌شه و واقعا نمی‌دونم چه حکمتیه که من نمی‌تونم پیش از موعد شروع به درس‌خوندن کنم... اونم توی شرایطی که درس‌ها همه سنگینه و جزوه‌ها قطور و من هم هیچ وقت لای هیچ کدومشون رو باز نکردم... اما باز هم امیدوارم...

دیشب خواب می‌دیدم که امتحان دارم و هیچی درس نخوندم و سؤالا رو دادم دست آقای همسر و گفتم از طریق هندزفری موبایل بهم برسونه... بعد سر جلسه داشتم سکته می‌کردم از ترس... خیلی خواب بدی بود...

الان که یاد امتحانا افتادم یه هو همون حس خواب دیشب اومد توی سرم... واقعا دیگه از امروز باید یه کم بجنبم و یه فکر جدی کنم حداقل برای چند تا درسی که سخته و سنگین... خدا کنه ...

برنامه‌ریزی برای درس خوندن به موقع و موکول نکردن همه چیز به شب امتحان همیشه یکی از معضلات من بوده، واقعا هم خیلی بده ... چون من با کمی وقت بیشتر گذاشتن روی درس‌ها می‌تونستم الان معدله بهتری داشته باشم و حداقل دانشجوی اول باشم... خب یه کمم برام سخته با وجود همه فعالیت‌های فکری و ذهنی که سرکار انجام می‌دم، شب هم برم خونه و درس بخونم...

آزمون ارشد هم این وسط شده نور علی نور، و حداقل باید یه کم هم شده مطالعه کنم تا بتونم قبول شم... با اون انتخاب رشته‌ای هم که من کردم واقعا درصد قبولیم خیلی کمه چون فقط دانشگاه‌های تهران رو زدم و حتی اطراف تهران رو هم انتخاب نکردم...

ترم بعد به امیدخدا ترم آخره و باز هم تعداد واحد‌ها زیاده، و حداقل نکته امیدوار کننده اینه که تا خرداد تموم می‌شه و مثل این ترم این قدر کش نمیاد...

*****

وسطه همه این کارها و کارها و بی‌برنامگی‌های من، دارم دل دل می‌کنم که کی زودتر پیانو رو بخریم و کلاس پیانو رو شروع کنم... بی صبرانه منتظره این اتفاقم...

خدا کنه یه اتفاقی که خیلی منتظرشیم بیافته و من و آقای همسر بتونیم بعد از امتحانا یه سفر تفریحی جهت درکردن خستگی امتحانات و این ترم بریم، خدا کنه البته اون چیزی که می‌خوایم محقق بشه... اینکه کجا می‌خوایم بریم، بعدا گفته می‌شود...

*****

حس می‌کنم از وقتی این شبکه‌های اجتماعی این قدر توی کشور ما فعال و پر طرفدار شدن، میزان توجه و استقبال مردم از وبلاگ‌نویسی کاهش پیدا کرده؛ این طبیعیه البته چون فضای وبلاگ‌نویسی، یه کم قدیمیه و مثل شبکه‌های اجتماعی تعاملات گروهی و مستقیم توش وجود نداره... اما من وبلاگ‌نویسی و خوندن وبلاگ‌های متفاوت با مضامین متفاوت رو بسیار دوست دارم...

[ دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ ] [ 11:6 ] [ ستاره ] [ ]
هوای خیلی خوبی شده این روزها... حیف اما که توی این هوا باید نشست اینجا و از پشت پنجره به نسیمی که درختا رو تکون می‌ده نگاه کرد... هوا که این جوری می‌شه دلم می‌خواد برم یه جای بلند و بشینم و به غروب آفتاب نگاه کنم... به رنگ آفتاب که به نارنجی می‌رسه و بعد هم کم کم سرخ‌تر می‌شه...

هوا که این جوری می‌شه دلم زیارت امام رضا می‌خواد و قدم زدن توی صحن... دم دمای غروب که قرآن قبل از اذان مغرب رو می‌خونن... هوای نیمه روشن و تاریک دم اذان... صدای نقاره‌خونه ...

توی این حال و هوا آدم همش دلش می‌خواد بره بیرون و بگرده... بره قدم بزنه... بره تجریش... بره کافه الوند و اسپرسو بخوره و بعدش جلوی پیانو فروشی وایسه و توی انتخاب رنگ پیانوی سفید و مشکی با آقای همسر بحث کنه...

هوا که این جوری می‌شه اصلا دلم نمی‌خواد برم خونه... اونم برم درس بخونم... اونم نزدیک امتحانا باشه و یه عالمه درس تلمبار شده و ... اونم تنها و بدون حضور آقای همسر...

باز هم مأموریت و تنها موندن‌ من... با اینکه از این تنهایی دیگه نمی‌ترسم و فرصت خوبی می‌دونم واسه درس‌خوندن، اما حس و حال تنها موندن و درس خوندن واقعا نیست ... حس و حال فیلم دیدنه... حس و حال یه تئاتر خوب رفتن... قدم زدن و شعر گوش دادن... قدم زدن و به ویترین مغازه‌های رنگا و وارنگ نگاه کردن... قدم زدن و قدم زدن...

هوا که این جوری می‌شه، انگار پر‌های پرنده احساس آدم داره هی باز و باز‌تر می‌شه برای پرواز... دلم پرواز احساس می‌خواد و رویا پردازی‌های کودکانه... دلم ساختن قصه‌های مختلف می‌خواد توی ذهنم... مثل قصه‌هایی که از بچگی توی ذهنم می‌ساختم... مثل پسری که کلوچه‌های جادویی می‌پخت و یه عالمه پولدار می‌شد... مثل کارخونه‌ای که فقط مال زن‌ها بود و توش قشنگ‌ترین لبخند‌ها رو می‌ساختن و می‌فروختن... مثل داستان‌های عجیب و غریبی که حتی از فکر کردن به بعضی‌هاشون خندم می‌گیره از این همه خیال‌پردازی‌های کودکانه‌ام...

هوا که این جوری می‌شه و حال هوای تهران خوب می‌شه، انگار خیلی چیزهای دیگه هم خوب می‌شه... انگار بوی عید میاد... انگار آدم حس خونه‌تکونیش می‌گیره... انگار دلت می‌خواد بری سفر... دلم سفر می‌خواد... دریا... دریا... دریا... آرامش ساحل... یه ساحل تمیز... که آب دریاش آبیه روشن باشه...

هوا که این جوری می‌شه آدم دلش می‌خواد نفس بکشه.... یه نفش عمیق... حتی الان که کلاسم توی دانشگاه شروع شده و من هنوز اینجا نشستم، چون حوصله ندارم به چرندیات استاده روانشناس فمنیستم گوش بدم که می‌گه مردا همه اخ تشریف دارند... با این‌که دیرم شده ولی دلم می‌خواد الان بدون پوشیدن پالتو بزنم بیرون... کوله‌مو بندازم روی دوشم و شنگول برم دانشگاه و حداقل تا یه جاهایی رو پیاده برم...

هوا که این جوری می‌شه دلم کودکی کردن می‌خواد... دلم شلوغ‌بازی می‌خواد... دلم شیطونی می‌خواد... دلم جیغ جیغ می‌خواد... دلم می‌خواد شعر بخونم بلند بلند و یه عالمه گل نرگس نوبرانه بخرم و قش قش توی خیابون بخندم... دلم شادی می‌خواد...

خلاصه که هوا عجب هوایی می‌کنه آدم رو این روزها...

[ سه شنبه ۱۶ دی۱۳۹۳ ] [ 15:4 ] [ ستاره ] [ ]
نمی‌دونم هوای سربی تهران عامل حس و حال سمی این روزها شده یا نه... هر چی هست می‌دونم خیلی‌ها حال دلشون خوب نیست... خیلی‌ها این روزها توی چشماشون یه غمی موج می‌زنه...

انگار همه انرژی‌های مثبت دسته‌جمعی از این شهر رفتند... کوچ کردند به یه جای دیگه...

توی این حال و هوا، یه هدفون توی گوشمه و مرتب دارم آهنگ «ای صبا رو سبکبال...» سالار عقیلی رو گوش می‌کنم... (از اینجا دانلودش کنید)

با اینکه خیلی زیباست اما حس و حال گرفته‌ی منو، گرفته‌تر می‌کنه... همه چیز داره روی یه روالی پیش‌ می‌ره که هر چی هست، خوب نیست... خوب نیست این حس و حال گرفته ی من... خوب نیست که برای فرار از این حال، همه جور تلاشی می‌کنم و نمی‌شه... خوب نیست...

یه تئاتر خوب، یه فیلم عالی، یه ‌کم پیاده‌روی زیر بارون، یه آسمون صاف و بی‌دود، یه کم صدای موجای دریا، یه کم ساحل و یه دنیا فراموشی... فراموشی... فراموشی... حتی گوش کردن پیانو هم ...

وقتی قراره که حال دل آدم خوب نباشه، هیچ کدوم از کارهای دوست‌داشتنی هم نمی‌تونن یه کم سبکت کنن...

این روزا درگیر یه کار جدید دیگه شدم... و کارهایی شبیه ستاد خبری... ولی با یه فرق بزرگ... یه کم شلخته‌تر و به هم ریخته‌تر... و شاید هم سردرگم‌تر... کارهایی از این دست رو دوست ندارم، چون روالی ندارند که آدم بتونه ازش چیز یاد بگیره... و من همیشه حضورم در این دسته کارها با هدف یادگرفتن چیزهای جدید بوده... پیش‌قضاوت نمی‌کنم البته، اما روزهایی دوباره در راهند که یه کم شلوغی‌شون شاید حالمو خوب‌تر کنه...

اوایل ترم قبل بود که تصمیم گرفتم ورزش‌ کنم و رشته سوارکاری رو انتخاب کردم... یه کم گشتم تا باشگاه خوب و نزدیک پیدا کنم و باشگاه‌های سمت لواسون و لشگرک خیلی مناسب بودند... برنامه فشرده درسی من و آقای همسر، همه چیزو به هم زد و باعث شد ماه‌ها ورزش‌ نکنم...

حتی پیاده روی هم به خاطر این هوای آلوده تعطیل کردم، شاید این کرختی روح نیاز به یه ورزش جدید و یه کم کسب انرژی داشته باشه... خیلی دلم می‌خواد بتونم این ایده‌ رو هم اجرایی کنم و برم کلاس سوار کاری...

کلاس پیانو فعلا موکول شده به بعد از خرید پیانو، و من بسیار مشتاق و منتظر تا آقای همسر زودتر قولی که داده رو عملی کنه و بتونه با وامی که منتظرش بود تا بتونه ماشین رو ارتقا بده، برای من پیانو بخره... یه پیانوی آکوستیک با صدای عالی... یه پیانوی مشکی ورنی که هر وقت می‌ریم تجریش جلوی اون مغازه بزرگ نگاش می‌کنیم...

مثل بچه کوچولوهایی که از پشت ویترین به عروسکی که آرزوشونه داشتنش، نگاه می‌کنن...

آرزو داشتن خوبه، تنها چیزیه که آدم رو به حرکت وا می‌داره... آرزو داشتن در واقع همون هدف داشتنه... و من امسال هدف‌های بزرگی دارم که این روحیه کرخت این روزها، پای حرکت به سمت اون‌ها رو از من گرفته... نمی‌دونم شاید واقعا یه کلاس ورزش و یه کم کوهنوردی بتونه خیلی خوب باشه... باید حرکت کرد... باید حرکت کرد...

امیدوارم امتحانات رو با این روحیه خراب، داغون نکنم... و امیدوارم آزمون ارشد راحت‌تر از اونی باشه که همه می‌گن و درس‌نخونده هم بشه قبول شد... و یه عالمه امیدوارم‌های دیگه... اینکه هنوز امیدوارمم خودش جای امیدواریه...

[ یکشنبه ۷ دی۱۳۹۳ ] [ 13:21 ] [ ستاره ] [ ]

دیشب وقتی رفتم جلوی پنجره و دیدم همه جا سفید شده و برف همه جا رو پوشونده، اون قدر خوشحال شدم که انگار یه روح تازه اومد توی وجودم... یه حس خوب که می‌تونست تمام کرختی‌های این مدت رو ازم دور کنه...

با آقای همسر سریع رفتیم برف‌بازی... یه عالمه برف‌بازی کردیم و بعدشم یه آدم برفیه کوچولو درست کردیم و خسته و یخ‌زده برگشتیم خونه... باریدن اون برف زیبا و اون صحنه ی زیبا اون قدر آرامش بخش بود که هر کسی می‌تونست ساعت‌ها ازش لذت ببره...

با اینکه ساعت از نیمه شب گذشته بود اما دلم نمی‌خواست بخوابم... دو تا فنجون هات‌چاکلت درست کردم و رفتیم توی تراس و با تماشای برف و خوردن هات‌چاکلت داغ، لحظات بیشتری رو کنار این نعمت خدا، شاد بودیم...

امیدوار بودم این برکت سفید زمستونی، که اولین برف زمستون امسال بودم حداقل تا صبح ادامه پیدا کنه و همه جا رو سفید کنه اما صبح که بیدار شدم خبری از باریدن برف نبود... یادش بخیر وقتایی که بچه مدرسه‌ای بودیم، اون قدر برف می‌بارید که مامان ‌خانم نمی‌زاشت من برم مدرسه. مدرسه‌ها هم تعطیل نمی‌شد... شبش همه ذوقم این بود که زود فردا برسه و من به بهانه مدرسه رفتن هم شده برم توی برفا و بازی کنم، اما صبحش مامان خانم نمی‌زاشت برم بیرون از خونه...

دانشگاه که رفتم، قزوین همیشه از تهران بیشتر برف می‌اومد... روزایی که قرار بود بریم دانشگاه و یه کم هوا برفی می‌شد بازم خوشحال بودم از اینکه وقتی سوار سرویس بشم دیگه می‌تونم یه عالمه برف ببینم توی راه و بعد هم تا رسیدیم قزوین بریم با بچه‌ها برف‌بازی و کلاسا رو بپیچونیم اما ...

همه برنامه‌ها رو از شب قبلش با بچه‌ها هماهنگ می‌کردیم ولی صبحش بازم مامان‌خانم نمی‌زاشت برم دانشگاه... این ترس مامان از مریض شدن من که بچه کوچیکه خانواده بودم، همیشه باعث می‌شد آرزوهای کوچیکی مثل برف‌بازی توی دلم بمونه... واسه همین الان تا یه کم برف می‌بینم از آقای همسر می‌خوام که منو ببره برف بازی... و ساعت‌ها بتونم برفو تماشا کنم... گرچه آقای همسر هم محتاطه و مرتب می‌گه خیس نشی، سرمانخوری و  ... اما بازم خدا رو شکر مثل مامان خانم کلا مانع نمی‌شه...

دیشب با قدم زدن توی برفا همه این خاطرات توی سرم می‌چرخید... پشت بوم خونه قدیمی‌مون همیشه انبوهی از برف جمع می‌شد، وقتایی که برف میومد، برای اینکه مامان‌خانم نفهمه، با بقیه چند نفری می‌رفتیم پشت بوم خونه و اونجا یه آدم برفی درست می‌کردیم... تا مامان‌خانم متوجه می‌شد ما بازی‌هامونو کرده بودیم و دعواهای بعدشو به جون می‌خریدیم چون واقعا ارزششو داشت...

وقتی ازدواج کردم، همون سال اولی که تازه عقد کرده بودم، اولین برفی که اومد با آقای همسر رفتیم توی شریعتی برف‌بازی، همیشه سمتای ما بیشتر از باقی جا‌ها برف می‌اومد و این خیلی خوب بود... یادمه اون قدر اون روز توی شریعتی از تجریش تا پل‌رومی برف‌بازی کردم و بدوبدو کردم و بازی کردم که آقای همسر دیگه خسته شده بود بس که مراقب من بود که زمین نخورم و ... اما وقتی می‌دید این قدر ذوق می‌کنم پا به پام می‌اومد و برف‌بازی منو تماشا می‌کرد...

گرچه از اون سال‌ها زمانی گذشته و گرچه من دیگه اون دختر شاد و شیطون سابق نیستم و مسیر زندگی، سختی‌های زیادی از عالم آدم‌بزرگا برام رقم زد، اما دیشب باز با همون شیطنت و شادی همیشگی توی برف می‌دویدم و برف گلوله می‌کردم و خودمو برفی می‌کردم و کلی ذوق می‌کردم ... انگار همه این سفیدی و پاکی برف حالمو خوب می‌کرد...

خدا رو شکر...

 

[ چهارشنبه ۳ دی۱۳۹۳ ] [ 10:3 ] [ ستاره ] [ ]

گاهی درگیری ذهنی در مورد یک واقعیت ماورایی آدم رو به حالات خوبی می‌کشونه...

بعد از پستی و بلندی‌هایی که زندگی گاهی رو می‌کنه، حتما برای همه پیش اومده که گاهی گله و شکایت کنند... حتما پیش اومده که گاهی نسبت به آرمان‌هایی که توی زندگیشون دارند، تردید کنند و به درستی راهی که تا امروز می‌دونستی درست‌ترینه، شک کنند...

حتما برای همه پیش اومده که نسبت به خیلی‌ از چیزهایی که از جون و دل بهشون معتقدند، تردید کنند ... و یا از روی لجاجت، عصبانیتشون رو سر این مبانی و اصول خالی کنند...

برای منم مثل همه گاهی پیش میاد... سال گذشته، سال خوبی نبود... بعد از اتفاقی که برای خواهرم افتاد طبیعی بود که روال زندگی‌م روی دوری از غصه و ماتم بیافته... طبیعتا همه انرژی‌های منفی هم زمانی که فکر انسان به سمت این انرژی‌های منفی پیش‌ می‌ره، بیشتر و بیشتر می‌شه...

سال گذشته سال کاری خوبی هم نبود... گرچه بعد از سپری کردن زمانی و صبری که به توصیه دوستان، در پیش گرفتم خیلی از این موانع رو رد کردم و باز هم تونستم در قسمت جدید، با انگیزه کارم رو انجام بدم...

همه این خوب نبودن‌ها باعث شد گاهی نسبت به خیلی چیزها شک کنم، نسبت به خیلی از چیزهایی که فطرتا آرمانی بودند برام...

تا اینکه روزهای اخیر درگیر یه نشریه‌ای شدم با موضوع محوری شهدا، شاید این اولین باری بود که این‌قدر از انجام یک کار در حوزه رسانه لذت بردم... با خوندن و شنیدن خاطراتی که از شهدا نقل می‌شد و با لمس برخی از این لحظات وارد دنیای دیگه‌ای می‌شدم انگار... گرچه تایمی که برای کار اختصاص پیدا کرده بود کم بود و مطالب هم مختصر اما شیرینی همین لحظات، یه جورایی مثل پر پرواز بود برام...

نگاه مادران شهدا، اون‌هایی که واقعا با جون و دلشون، بچه‌هاشون رو در راهی که بهش ایمان داشتند، هدیه کرده بودند، اون قدر نورانی و زیبا بود که می‌تونستم ساعت‌ها باهاشون پرواز کنم... البته من هم قبول دارم که جنگ حقایق تلخ هم زیاد داشته، اما ... این راه و این پر پرواز انگار یه تلنگر بود به من... به من تا بهم یادآوری کنه آرمان‌های مقدس، همیشه مقدس و نابند... این دل ماست که زنگار می‌گیره و راه ورود این تقدسات رو می‌بنده...

دوست داشتم بیش از این برای این نشریه کار می‌کردم و مطلب می‌نوشتم... و واقعا بعد از این کار، با تمام وجود از خدا خواستم، کمکی کنه تا راهی باز بشه تا من بتونم در این زمینه بیش از قبل قلم بزنم... چون ورود در این مباحث فقط برکته و شیرینیش زندگی آدم را با یه نور عجیبی روشن می‌کنه... من که این رو لمس کردم...

[ شنبه ۲۹ آذر۱۳۹۳ ] [ 10:52 ] [ ستاره ] [ ]

کاش یه اهرمی وجود داشت که این روزها منو یه کم هل می‌داد، تا درسمو بخونم... حس می‌کنم وقتم رو درست استفاده نمی‌کنم، یعنی در واقع اون مقدار کمی وقتی که برام باقی می‌مونه...

این ترم 20 واحد برداشتم و امتحاناتمم پشت سر هم خواهد بود... درس‌ها همه سخته و تخصصی و جزوه‌ها هم قطور... هم یه کم می‌ترسم، هم نا امیدم... امتحانات از 28 دی شروع می‌شه و از طرفی هیچ برنامه‌ ریزی درست و در مونی برای ارشد نکردم... با کمال خوشحالی نشستم تا شانسی قبول شم...

حالا میان همه این گل و گلستانی که برای خودم درست کردم، هی فکر حضور توی کلاسای جانبی قلقلکم می‌ده...

یکی از آرزوهام که اخیرا همه تلاشمو کردم تا محقق بشه، پیانیست شدن بود... همیشه دوست داشتم یه سازی رو درست و درمون یاد بگیرم... چند سال پیش رفتم سراغ سه‌تار اما رهاش کردم چون خودم جدی نمی‌خواستم یاد بگیرم...

تا اینکه امسال رفتم دنبال پیانو، یه قدم‌هایی هم برداشتم، با یه استاد خوب صحبت کردم تا کلاسامو شروع کنم... اما چون می‌خواستم از همون ابتدا پیانو بخرم و بعد کلاسم رو شروع کنم، فعلا دست نگه‌داشتم تا خرید پیانو که اونم حدود یک ماهه دیگه زمان می‌بره... شایدم کمتر...

مهم این بود که هم خودم، هم آقای همسر این دفعه با قاطعیت رفتیم دنبال این خواسته... و واقعا هم دلم می‌خواد خیلی جدی این قضیه رو دنبال کنم که البته بعد از خرید پیانو، چه بخوام و چه نخوام قضیه جدی دنبال خواهد شد...

روزی که رفتیم با استادی که قراره ازش پیانو یاد بگیرم صحبت کنیم، روز سخت و شلوغی بود... بعد از کار و دانشگاه و ترافیک خودمونو رسوندیم شرق تهران، و آموزشگاهی که استاد اون‌جا کار می‌کنه... اولین بار بود که حضوری باهاش صحبت می‌کردم...

خودش شروع کرد چند تا اجرا، و جالب این جا بود که با خواب‌های طلایی شروع کرد... این آهنگ جواد معروفی شاید بهتره بگم اولین انگیزه من برای پیانیست شدن بود، وقتی اجرای زنده‌اش رو توسط یه استاد می‌دیدم، داشتم از خوشحالی بال در می‌آوردم

تازه فهمیدم وقتی یکی از دوستان می‌گفت پیانو سحر و جادو می‌کنه آدمو، یعنی چی؟ اون قدر این قطعه رو گوش کرده بودم، که وقتی شروع کرد به اجرای همون قطعه قلبم داشت از سینم بیرون می‌زد... و هر روز ساعت‌ها به قطعه‌های مختلف پیانیست‌های مختلف گوش می‌دم و بی‌تابانه منتظر ردیف شدن کارها برای خرید پیانو‌ام تا زودتر کلاسم رو شروع کنم...

این یکی از بزرگ‌ترین آرزوهامه که بازم من در این سن و سال یاد تحقق آرزوهام افتادم... گرچه می‌دونم دیره خیلی الان شروع پیانو، اما اون قدر هیجان‌زده و منتظرم، که اصلا برام مهم نیست این همه زمانی که از دست رفته و فقط دارم به روزهای در پیش رو فکر می‌کنم...

 

[ یکشنبه ۲۳ آذر۱۳۹۳ ] [ 18:14 ] [ ستاره ] [ ]

چه قدر این روزها سنگین و سخت می‌گذره. اصلا روزهای خوبی نیست. انگار سنگینی آخرین ماه پاییز، داره تلافی همه پاییزو در میاره.

دلم می‌خواد این هفته زودتر تموم بشه...

برای روز اربعین نذر دارم، این نذریه که از سال پیش شروع شد و اگر زنده باشم قراره هر سال با حجم وسیع‌تری اداش کنم. این نذر مربوط به سال گذشته و بیماری مامان‌خانم می‌شه و بعد از اون هم سلامتی نسبی که بهش برگشت و من همون روزها نذر کردم که هر سال اربعین این نذر رو ادا کنم.

با دیدن پیاد‌ه‌روی اربعین، امسال بیشتر از هر سال دیگه‌ای دلم می‌خواست توی این همایش حضور داشته باشم. تقریبا شرایطش هم به صورت قانونی فراهم شد اما خیلی جدی نگرفتم چون نگران این بودم نتونم از پسش بر بیام. البته توفیق هم می‌خواد که نصیب من نشد.

اما خیلی این روزها دلتنگ کربلا شدم. سال گذشته همین روزها کربلا بودم. این روزها به یاد پارسال دلم هوایی شده. مخصوصا که خیلی از دوستانم به این سفر رفتند و منم دلتنگ شدم. و غبطه می‌خورم بهشون.

با آقای همسر تصمیم گرفتیم این ایام رو مشهد باشیم، اما متاسفانه سخت‌گیری‌های مسخره‌ی استادای دانشگاه برای غیبت مانع رفتنمون شد و سفر مشهد هم لغو شد. خیلی دلم گرفته. دلم می‌خواست این روزها یه جای آروم، یه زیارتگاه باشم.

داره سخت می‌گذره این روزهای زندگی، اما به قول شیخ بهایی، روزگار سخت، ماندگار نیست، می‌گذرد...

تنها دلخوشیم اینه که زودتر اربعین برسه و برم هیأت رایت‌العباس چیذر. همیشه از بچگی مراسم‌های عزاداری اون‌جا بودیم، امامزاده علی‌اکبر چیذر. و سال‌هاست که من هر سال روزهای خاص اونجا هستم. امیدوارم امسال هم قسمت بشه و بتونم برم... به قول دوستی باید فراخوانده بشیم، خیلی‌ها می‌گن باید دعوت بشیم برای حضور در مراسم ائمه، اما من می‌گم باید فراخوانده بشیم...

خلاصه که این روزهای سخت داره عجیب و کش‌دار و اذیت‌کننده می‌گذره...

[ سه شنبه ۱۸ آذر۱۳۹۳ ] [ 10:29 ] [ ستاره ] [ ]

خسته و بی حوصله و کسلم امروز... گرچه این هفته یک اتفاق خوب افتاد و اون هم قدمی از سوی من و آقای همسر به سمت یکی از آرزوهام بود اما به خاطر مراسم آخر هفته، دارم روزهای این هفته رو به زور به جلو هل می‌دم تا زودتر بگذره...

انگار دوباره داره تاریخ تکرار می‌شه و هر روز من یاد سال گذشته و روزهای سال‌گذشته می‌افتم... و هر چی به 12 آذر نزدیک‌تر می‌شم دلم بیشتر پره درد می‌شه...

اولین روز این هفته به خودم گفتم همه حسای منفیت رو کنار بگذار و زندگی کن... همه اون حال بدی که داری رو رها کن... شنبه مثل شنبه‌های هر هفته رفتم خونه‌ مامان خانم و دوقلوها با شنیدن خبر اومدن من اومدند اون‌جا و دور هم بودیم...

باز هم با دیدن چشماشون همه غم‌های دنیای توی دلم جمع شد... بچه‌ها خودشون رو عادی نشون می‌دن و شایدم دارن با غمی که یک‌ساله زندگی‌شونو نابود کرده مبارزه می‌کنند... پسرای کوچیکی که توی 8 سالگی مردونه دارن با درد نبودن مادرشون مبارزه می‌کنند...

بدتر از هر چیزی روز رفتن زهراست که همزمان با روز تولد دوقلوهاست... دوقلو‌ها مرتب به من یادآوری می‌کردند که خاله چهارشنبه تولدمونه‌ها... منم لبخند می‌زدم و می‌گفتم می‌دونم خاله، ایشالا ماه صفر تموم بشه براتون تولد مفصل می‌گیرم... اما بچه‌ها که حقیقت قضیه رو بهتر از همه ما می‌فهمن با سماجت می‌گفتن: نه خاله تولد ما چهارشنبه‌ است...

طفلکی‌ها تا آخر عمرشون باید تولدشون با سالگرد رفتن مادرشون یک روز باشه ... و زهرا چه انتخابی کرد برای روز رفتنش... روز تولد بچه‌هاش...

یادآوری همه این درد‌ها می‌تونه به راحتی خردم کنه... مامان خانم، دیروز برای اولین بار اعلامیه سالگرد زهرا رو دیده بود و ساعت‌ها گریه کرده بود... می‌گفت چرا من باید زنده باشم و اعلامیه بچه‌م رو ببینم... منم پشت تلفن با یه بغضی که همیشه همراهمه دلداریش می‌دادم که خدا بهتر صلاح همه ما رو می‌دونه و ... اما چیزهایی می‌گفتم که خودم همیشه با گله از خدا می‌پرسم...

اگر نوبت به رفتن یکی از ما بود چرا خدا من رو انتخاب نکرد که بچه‌ای نداشتم و نبودنم بچه‌ای رو در غصه مادر نداشتن داغون نمی‌‌کرد... من که دلبستگی‌هام به این دنیا محدود بود ... بگذریم ... سوال در کار خدا هیچ وقت و با هیچ بهانه‌ای جایز نیست...

فقط امیدوارم این روزهای این هفته زودتر بگذره ... زودتر بگذرن روزهایی که دوباره باید در جایگاه صاحب عزا بشینم و همه با دلسوزی نگاهمون کنند... زودتر بگذرن روزهایی که من بغضم رو از همه پنهان می‌کنم تا اون‌ها رو به آرامش دعوت کنم... زودتر بگذرن این روزهای این هفته...

گاهی دلم می‌خواد یه خلوتی پیدا کنم و در یک زمان نا محدود ساعت‌ها اشک بریزم... اما هر چی بیشتر اشک می‌ریزم راه اشک‌هام بیشتر باز می‌شه... یه شب این رو تجربه کردم و ساعت‌ها با تمام وجود اشک ریختم تا شاید کمی از این بغض کم بشه... اما در انتها نه تنها سبک‌تر نشدم بلکه مریض‌ شدم و تا صبح تب و لرز کردم و حالم بدتر و بدتر شد...

برای همین فکر می‌کنم حال این روزهام رو فقط باید با محکم بودن بگذرونم...

[ سه شنبه ۱۱ آذر۱۳۹۳ ] [ 8:46 ] [ ستاره ] [ ]
هفته ی دیگه می‌شه یکسال...

یکسالی که تلخ گذشت بر همه ی ما و غیر قابل باور از نبود کسی که نمی‌دونم هر کدوممون چه طور تونستیم این نبودنش رو تاب بیاریم...

و بدتر از همه ما، دو تا بچه‌ای که توی 8 سالگی، یه دفعه زندگیشونو طور دیگه‌ای دیدند... خیلی متفاوت... و جای خالی مادری که روزهاست کنارشون نیست...

وقتی همسر زهرا گفت هفته ی دیگه مراسم سالگرد زهراست، یه حال عجیبی شدم از این گذر زمان، انگار از دست زمین و زمان عصبانی شدم که چرا چرخیدین و گذشتین توی روزگاری که زهرا بینمون نبود... انگار از دست خودم رنجیدم که چرا تونستم جای خالی زهرا رو تحمل کنم و این روزها رو بگذرونم...

حالا که گرد نیستی و مرگ، روی خونواده ی ما پاشیده شد، همه‌ی ما روز‌هامون رو گذروندیم بدون اینکه واقعا زندگی کرده باشیم این روزها رو... همه ما تلاش کردیم مایه‌ی حفظ روحیه همدیگه باشیم بدون اینکه بفهمیم که چه قدر این غم، توی چشمامون داره فریاد می‌زنه...

نبودن زهرا توی تمام روزهای این یک‌سال سخت و دردآور و کشنده بود که نمی‌دونم چه طور تونستم بمونم و به زندگی برگردم... اون قدر دردناک که با گذر زمان، داره بدتر و بدتر می‌شه درد نبودنش... و من همچنان بیشتر شب‌ها، توی رویاهام در کنار زهرا هستم و باهاش حرف‌ها می‌زنم و دلتنگی‌هامو در کنارش خالی می‌کنم...

ماجرای مرگ زهرا، اون قدر دردناک بود که حتی غریبه‌ها هم همیشه این درد رو اعتراف می‌کنن و می‌گن چه به روز شما نزدیکانش میاد وقتی غریبه‌ها این همه از این اتفاق غمگینن... و هیچ کس نمی‌فهمه که هر کدوم از ماها چه طور داریم خودمون رو به زور با زندگی همراه می‌کنیم...

مامان خانم، که سعی کرد سنگ صبور باشه بیش از همه ما، سعی کرد مراقب قلب من باشه و همه این یک سال حواسش بود که جلوی چشمای من، اشکش جاری نشه... اما واقعا چه دردی رو تحمل کرد که ماه‌ها در بستر بیماری گذروند و به لطف خدا و نذر‌ها و دعاهای ما تونست یه کم، فقط یه کم به زندگی بر گرده...

توی تمام این یکسال هر باری که زنگ می‌زنم به آبجی بزرگه، و همسرش یا دخترش صداش می‌کردن که بیا خواهرته، یا خاله‌است من پشت تلفن چشمام پره اشک می‌شد از یادآوری روزهایی که وقتی آبجی بزرگه این کلمات رو می‌شنید می‌گفت، کدوم خاله‌است؟ و این روزها خودش هم خوب می‌دونه که دخترش تنها یه خاله داره و خودش تنها یه خواهر...

توی تمام این یک سال هر بار که همه دور هم جمع شدیم، اشک‌ها و بغض‌هامون رو پشت نقاب خنده پنهان می‌کردیم تا مبادا هر کدوم از راز غم دل همدیگه خبردار بشیم و گاهی هم که پیمونه صبر لبریز می‌شد اشک‌ها جاری... و جای خالی زهرا همیشه و همیشه بود... وقتی همسرش و دو قلوهاش مثل قدیما به مهمونی‌های دسته‌ جمعی‌مون می‌پیوستند، همه نگاهمون پر از بغض می‌شد...

خدایا، حکمت تو بر ما پوشیده بود و خودت از اون آگاهی، اما گاهی واقعا به نگاه معصوم و پر از غم محمد و مهدی فکر می‌کنم که توی 8 سالگی، مادرشون جلوی چشمشون از دنیا رفت و اون‌ها این خاطره رو بارها و بارها برای من تعریف می‌کنن...

مهدی و محمد، این روزها خیلی بزرگتر شدن، انگار این یک سال اون‌ها رو سال‌ها بزرگ کرد... اما من خوب می‌فهمم این دو تا پسر بچه‌ای که وابسته حضور مادر بودن، چرا هر بار منو می‌بینن، این طور به دنبال محبت مادرشون کنار من شیرین زبونی می‌کنن و می‌زارن تا بهشون محبت کنم و نوازششون کنم... اونم توی شرایطی که به دیگران اجازه این کار رو نمی‌دن...

سختی این اتفاق برگ زندگی‌ همه ما رو پر از تلخی و غم کرد... غمی که مطمئنم تا آخرین لحظه عمرمون باقی می‌مونه و من همچنان همیشه به این فکر می‌کنم، که چه طور تونستم لا‌به‌لای این همه درد، دوام بیارم و به زندگی ادامه بدم...

 

[ چهارشنبه ۵ آذر۱۳۹۳ ] [ 8:5 ] [ ستاره ] [ ]
اسم فیلم از ابتدا به مخاطب یه تفکری در مورد محوریت یک مهمان در فیلم منتقل می‌کنه، شاید از همون اول فیلم منتظر اینیم که ببینیم مهمانی کی شروع می‌شه و فضای فیلم در جریانه آماده‌سازی برای مهمانیه. اما اصلا فیلم این طور شروع نمی‌شه...

من خودم منتظر یه فضایی مثل فیلم مهمان مامان البته کمی خلوت‌تر بودم... یعنی فضایی که یه عده‌ای می‌خوان خودشون رو برای یه مهمونی آماده کنند...

در واقع فیلم مهمان داریم خیلی متفاوت از اون چیزی که توی ذهن مخاطب می‌گذره شروع می‌شه، توی یه شب بارونی، خونه قدیمی، لوکیشن دلگیر اما آشنا و ملموس و حس شدنی...

اوایل فیلم یه کم مخاطب خسته‌ می‌شه، گرچه فیلم روال کندی نداره و داره به سرعت قصه‌ای که مدنظر داره رو در پیش می‌بره، اما با ورود پسر جانباز به فیلم، طبیعتا مخاطب ذهنش درگیره یه ماجرای تکراری از یه ژانر دفاع مقدس می‌شه ولی کمی بعد متوجه می‌شیم که اصلا قضیه اونی نیست که فکر می‌کردیم...

فیلم موضوعیت و ژانر دفاع مقدس داره اما باز هم خیلی خوب خودش رو از ژانر‌های تکراریه دفاع مقدس دور کرده و موضوع رو به شیوه خودش بیان می‌کنه... اما تا اواسط فیلم اون ریتم کند و خسته‌کننده برای مخاطبی که دنبال یه چیز ویژه در فیلم می‌گرده، ادامه داره...

از یه جایی به بعد همه چیز به نوعی عوض می‌شه، همراهی چند انسان که سال‌هاست زنده نیستند در کنار زنده‌ها، شاید یه کم تخیلی و به قولی عجیب برسه، اما گذراندن یک روز کامل در کنار سه نفری که می‌دونیم سال‌هاست زنده نیستند، یه کم ذهن مخاطب رو قلقلک می‌ده که ببینه قضیه چیه؟

و گه‌گاهی هم اواسط همین حضور مرده‌ها در کنار زنده‌ها، ذهن آدم می‌ره سمت داستانی شبیه فیلم دیگران، و اینکه آخرش این‌ها همه مرده‌اند یا نه؟

آیا اون زنده‌ها هم به جمع مرده‌ها پیوستند و الان ریتم فیلم دنبال یه پایانه شگفت‌انگیزه؟ اما باز هم در جنجال فکر کردن به پایان فیلم، داستان چیز دیگه‌ای در انتها به مخاطب می‌ده...

در نهایت هم مهمانی که قرار بود برسه، و باز هم یه سوال پایانی برای مخاطب که این مهمان کی بود... من این سوال رو برای خودم جواب دادم، اما دوست دارم اون‌هایی که می‌رن و این فیلم واقعا خوب رو می‌بینند، به این سوال جواب بدن... البته این جواب آخر ممکنه کاملا ذهنی و برداشتی باشه ...

در کل، فیلم مهمان داشتیم در یه شب سرد پاییزی به من بسیار چسبید و قدم‌ زدن قبل از فیلم توی پارک ملت که پر از سکوت و خلوتی و برگ‌های پاییزی شده بوده، بسیار لذت‌بخش بود...

[ شنبه ۱ آذر۱۳۹۳ ] [ 7:44 ] [ ستاره ] [ ]
ساعت 3 بعدازظهره  و امروز من کارهای زیادی دارم و احیانا تا ساعت 6 بمونم تا یه کم به کارهای عقب‌مونده‌م سر و سامون بدم...

یه لیوان قهوه نیمه شیرین جلومه و یه دنیا کار و یه عالمه برنامه‌ای که توی ذهنم دارن رژه می‌رم و حس و حالی که اصلا نمی‌تونه یه کم وادارم کنه به سریع‌تر انجام دادن کارها...

توی حاشیه کار و زندگی، یه سری دلمشغولی یا بهتره بگم خواسته‌های دور و دراز دارم که نمی‌دونم کی بالاخره می‌تونم بهشون برسم... از درس و ارشد و ترسم از قبول نشدن و وقت نداشتن برای مطالعه گرفته تا علایقی که فعلا همه‌شون توی صف اولویت‌هام موندن...

اخیرا غیر از ورزش سوارکاری و پاراگلایدر و آموزشگاه رانندگی، پیانو هم به مجموعه علایقم افزوده شده... البته این یکی خیلی دور و دست‌نیافتنیه اما مدتیه که خیلی ذهنمو درگیر خودش کرده... دلم می‌خواد بی دغدغه بشینم پشت یه پیانو و آهنگ خواب‌های طلایی جواد معروفی رو بزنم و از لحظه لحظه ش غرق لذت و دلتنگی‌ای بشم که مختص این آهنگه...

دلم می‌خواد بیشتر و بیشتر یاد بگیرم... دلم می‌خواد بیشتر حرکت کنم... دلم می‌خواد از این حصار کار و زندگی خودمو رها کنم و پرواز کنم به سمت همه اون چیزهایی که داره برام آرزو می‌شه... چیزهایی که شاید خیلی ابتدایی و دست‌یافتنی باشه اما فقط به خاطر نوع کار و مدل زندگی و درس‌خوندن من، ازم دور و دست‌نیافتنی شده...

امروز اصلا حس کار نیست... از صبح که درگیر اون ترافیک مسخره شدیم و بعدشم مراسم تشییع جنازه مرتضی پاشایی که لحظه به لحظه‌ش رو با خبرگزاری‌ها سیر می‌کردم و بعدشم این حس کرختی‌ای که امروز توی لحظاتش جاریه...

فکر کردم شاید با یه لیوان قهوه تلخ حالم بهتر بشه اما تلخیشو نتونستم تحمل کنم و همچنان با بهانه‌جویی‌های مدام خودم با خودم، شیرینش کردم و باز خوشم نیومد و باز تلخ‌تر و ...

حس خوبی ندارم... بی حوصله‌ام... حتی نمی‌تونم یه کم خودمو وادار کنم به انجام کارهای تلمبار شده... چنین مواقعی خیلی کلافه می‌شم چون هیچ کاری خوشحالم نمی‌کنه... حتی گذاشتن هدفون و شنیدن یه موزیک ملایم پیانو و آروم آروم استارت زدن ...

دلم می‌خواد که دلم یه چیزی بخواد... اما دلمم حوصله‌ی چیزی خواستن نداره...

****

این هفته دو تا فیلم دیدم... ساکن طبقه وسط و شیار 143... اولی خوب اما نه اون اندازه که بگم عالی بود و دومی عالیه عالی...

ساکن طبقه وسط یه جورایی حرف دل می‌زنه انگار... آشفتگی و سرگشتگی اون نویسنده خیلی برام ملموسه... جنسش از همین حالاییه که خودم خیلی تجربه‌ش کردم... حالی که سرگشته می‌کنه آدمو... حالی که می‌مونی بین کدوم و کدوم و هیچ کدوم... حالی که درگیرت می‌کنه و باهاش پرواز می‌کنی و سقوط و لمس عرش و فرش ...

حس خوبی داشت اما فیلمش... به قول خیلیا حرف دل شهاب حسینی بود... حرف دل خودش بود و واسه همین دلنشین بود گرچه یه کم سطحی ساخته شده بود...

شیار 143 هم که یه فیلم توی ژانر دفاع مقدس اما به شدت ملموس و اجتماعی... اون قدر این فیلم خوب بود که من حس می‌کنم از دست کارگرادانش در رفته این قدر خوب شده... اون قدر خوب بود که شاید سازندگان این فیلم هم فکرشم نمی‌کردن این همه خوب از آب دربیاد... و به نظر من مهم‌ترین دلیل این همه خوب و عالی شدن این فیلم، بازی واقعا عالیه مریلا زارعی بود...

واقعا بازیشو دوست داشتم... و واقعا لایق دریافت جایزه‌ای که سال گذشته از جشنواره گرفت ...

اینجا رو ببینید!

[ یکشنبه ۲۵ آبان۱۳۹۳ ] [ 15:37 ] [ ستاره ] [ ]
ترس از مرگ دنباله ی ترس از زندگی است

کسی که تمام و کمال زندگی می‌کند، آماده است که هر لحظه بمیرد...

برای مردنش ناراحت نیستم ولی برای نبودنش چرا...

[ شنبه ۲۴ آبان۱۳۹۳ ] [ 8:24 ] [ ستاره ] [ ]

امروز یه روز خاصه... برای من... و برای تو... برای تویی که وارد سومین دهه از زندگیت شدی و امیدوارم وارده دوازدهمین دهه زندگیت بشی...

و باز هم باید بگم متولدت پاییزی، تولدت هزاران هزار بار مبارک...

برای هدیه تولد امسالت خیلی فکر کردم... راستش دیگه به نوع هدیه و قیمتش فکر نمی‌کنم، فقط دوست دارم جشنی که برات می‌گیرم متفاوت باشه... دیروز برنامه‌هامو برای جشن امروز هماهنگ کردم... بعد از کلی تحقیق یه رستوران خوب پیدا کردن به نام دوئت، که یه رستوران فرانسوی و فضای رمانتیکی داشت...

بعد یه میز خوب رزرو کردم و گفتم که تولد توئه و ازشون خواستم بهترین جاشونو برامون در نظر بگیرن... می‌خواستم برای گل آرایی هم سفارش بدم اما حدس زدم تو از زیاد توی چشم بودن خوشت نمیاد... 

مرحله بعدی سورپرایز امروزت بود... تصمیم داشتم برات گل بفرستم محل کارت... اما محیط اداری بود و باید گل رو مستتر می‌کردم توی یه جعبه... صبح یه سری رفتم دنبال جعبه مناسب اما همه مغازه‌ها بسته بودن... ظهر دوباره رفتم و جعبه مناسب رو پیدا کردم، و 5 تا شاخه رز سفید...

رز سفید، گل مورد علاقه خودمه اما واقعا دوست داشتنیه و برای تو هم همونیو گرفتم که خودم عاشقشم... توی جعبه چیدمشون... بدون تزیین... همون جوری که همیشه خودم دوست دارم... گلای آزاد و بدون ربان و تزئین...

با یه پیک فرستادم برات...

منتظر شدم تا به دستت برسه، وقتی زنگ زدی، صدات گرفته بود و انگار شاد نشدی از سورپرایز من... معذرت که نتونستم روز تولدت اون قدر که باید و شاید شادت کنم... البته مقصر من نیستم... روز تولدت اتفاقای خوبی برات نیافتاد اما

هزار بار هم اگر اتفاقات بد برات بیافته یادت باشه من هستم و من همیشه دوست دارم بهترین لحظات رو برای همراه زندگیم خلق کنم... هنوز شب نشده و هنوز وقت زیاده برای حضور توی یه فضای رویایی و تاپ تا امروز رو برات متفاوت کنم... همه تلاشمو می‌کنم تا روز تولدت بهترین روزت باشه ...

تولدت مبارک محمد

عاشقانه‌های زندگیت جاوید و موندگار...

[ چهارشنبه ۲۱ آبان۱۳۹۳ ] [ 15:12 ] [ ستاره ] [ ]
بالاخره ثبت‌نام ارشد هم شروع شد و من سر از پا نشناخته و با یه اعتماد به نفس خیلی جالبی خیز برداشتم برای ثبت‌نام... توی شرایطی که قبولی در آزمون ارشد برای اون‌هایی که یک سال خودشونو داغون می‌کنن تا قبول بشن، من با خوشحالی و خرسندی بدون اینکه حتی اصل بدونم کتاب چیه و چه درسایی برای رشته مورد نظرم می‌خوام بخونم، رفتم برای ثبت‌نام...

صد البته که قبول نمی‌شم اما نمی‌دونم با چه اعتماد به نفسی این همه اشتیاق دارم برای شرکت در این آزمون... مدیریت اجرایی، مدیریت سازمان‌ها، روابط بین‌الملل از جمله رشته‌هاییه که برام اولویته و انتخاب یکی‌شون یه کم سخت...

به گفته یه سری از اساتید مدیریت اجرایی توی مراحله خوبی قرار داره، اما رشته‌های مربوط به ارتباطات توی کشور ما یه کم عقبه و اساتید خوب توی شاخه‌های این رشته بسیار اندک... از طرفی به پیشنهاد یه سری از دوستان نمی‌خوام توی حیطه‌های ارتباطات ادامه بدم تحصیلمو و دوست دارم توی شاخه دیگه‌ای برم جلو...

فعلا که همه چیز فقط در حد رویاست و من کجا و قبولی کجا... مثل قضیه ی سنجاب عصر یخبندان و اون فندقیه که فقط امیدوار بود بهش برسه...

البته خودمو دست کم نمی‌گیرما اما اگر واقعا وقت و فرصت کافی داشتم حتمن و قطعا و یقینا به لطف خدا می‌تونستم قبول شم... اما با وجود این کار و زندگی و مسئولیت‌های من به عنوان یک کارمند و یک همسر، واقعا وقت کافی برای درس خوندن وجود نداره...

ولی در کل درس خوندن حس خوبی به آدم می‌ده، یه نشاطی داره که گرچه شب‌های امتحان کاملا با افسردگی و غر غر همراهه اما اون نشاط و سرزندگی‌ ای که به آدم می‌ده واقعا می‌ارزه... برای همینه که دلم می‌خواد ارشد رو بدون وقفه قبول شم و یک سال بین کارشناسی و قبولیه ارشد فاصله نیافته...

امروز وقتی داشتم در مورد رشته‌ها می‌خوندم و دفترچه رو نگاه می‌کردم ذهنم رفت توی سال 83 و کنکور ریاضی و رویای من برای مهندسی عمران و ... / چه روزگاری بود... کلاس کنکور، رقابت، نذر و نیاز‌ها، بچه‌های هم رده من حتمن یادشونه که اون زمان‌ها کنکور چه غولی بود و این روزها چه قدر متفاوت.../ و این اصرار من برای یک رشته مهندسی مانع درس‌خوندنم شد و ..../ و امروز توس سن 29 سالگی تازه داره خیز بر می‌دارم برای ارشد و چه قدر دیره و چه قدر دیر این خیز رو برداشتم.../

البته خوب می‌دونم که وقت حسرت خوردن نیست و اگر بخوام الان هم باز آه بکشم و حسرت بخورم شاید از همین قافله هم عقب بمونم... نمی‌دونم شاید هنوز فرصت باشه تا بعد از ثبت‌نام کتاب‌ها رو بخرم و شروع کنم برای خوندن... شاید بتونم توی اون رشته و اون دانشگاهی رو که می‌خوام، ادامه تحصیل بدم... شاید بشه...

پ.ن: دوستیایی که ارشد رو گذروندن لطفا جهت پیدا کردن کتاب‌های مربوط به هر رشته بنده رو راهنمایی کنن

[ یکشنبه ۱۸ آبان۱۳۹۳ ] [ 15:42 ] [ ستاره ] [ ]
دیروز یکی از اون روزهای خوب و پر انرژی بود... داوطلب شدم در گرفتن یه گزارش از یه تکیه قدیمی در جنوب تهران به نام تکیه شوفرها... که داستانی دراز و عجیب و جالب داشت... رفتن به اونجا و آشنایی با آدمایی که حدودا 20 روز کاسبی و مغازه‌هاشونو تعطیل می‌کنن، تا برای امام حسین(ع) مراسم بگیرن، اون قدر اتفاق خوبی بود که می‌تونم جزء یکی از بهترین تجربیاتم ثبتش کنم...

تکیه شوفرها حدودا 70 سال پیش راه افتاد... یه گاراژ یا تعمیرگاه قدیمی و بزرگ که توی ده روز محرم مراسم تعزیه در اون برگزار می‌شه... ما با نسل دوم و سوم برگزار کننده این تکیه صحبت کردیم و از نزدیک برای دیدن فضا رفتیم و توی همین چند ساعت صحبت کلی حس و انرژی خوب از همون آدمای پاک و ساده گرفتیم...

آدمایی که وقتی بهشون می‌گفتیم از امام حسین چی می‌خواین، فقط چشماشون پر از اشک می‌شد و می‌گفتن هیچی... واقعا هیچی نمی‌خواستن چون همه چیز رو داشتن... همه چیز یعنی خود وجود امام و رضایت قلبی که قلب اونا رو هم آروم کرده بود... و واقعا چه چیزی بالاتر از اون حس خوب و دل پاک و چشم‌هایی که پر از امید بود...

نسل سوم برگزارکنندگان تکیه شوفرها، فرهیخته و تحصیلکرده بودن... مهندس عمران و طراح پروژه‌های بزرگی که توی این 10 روز مرخصی گرفته بودن و لباس کار پوشیده بودن و داشتن فضا رو آماده و مهیا می‌کردن...

دیروز صبح هم دو تا گزارش کار کردم، که خودم دوسشون داشتم... هم از طرف دوستانم و هم از طرف یه عده‌ای که بیرون برخی از نوشته‌هامو می‌خوندن استقبال شد ازشون...

بعضی از کارها یه جور انرژی در خودش نهفته داره که وقتی دستت باهاشون متبرک می‌شه، انگار انرژی رو ذره ذره بهت تزریق می‌کنن... خدا رو شکر که شرایطی فراهم شد که من هم سهم کوچیکی توی بعضی از کارهای این چنینی داشته باشم...

دیروز عصر به شیوه بچه دبیرستانی‌ها و شایدم مهدکودکی‌ها با دوستیای دانشگام قهر کردم... بعدشم کلی به این کارهای کودکانه خندیدم... الانم مثلا در همون قهر به سر می‌برم... گاهی حال می‌ده این جور بچه بازیا.... البته بماند که واقعا به خاطر کاری که کردند دلخورم هنوز از دستشون اما حرکت انتحاری من در ترک کلاس و قهر با اونا خیلی کلاسیک بود و نوستالژی داشت برام...

یادمه وقتی محصل بودم بسیار بسیار لوس بودم و تقی به توقی می‌خورد با دوستیام قهر می‌کردم... توی این روزگار پیری یادی از دوران کودکی کردن هم لذتی دارد شگرفت

این آفتاب قشنگ و دلچسبی که الان توی آسمونه و از لای کرکره روی کیبوردم افتاده اون قدر بهم انرژی می‌ده که دلم می‌خواد ساعت‌ها بنویسم، باز هم از هر دری، اما باید حساب حوصله مخاطب را کرد دیگر...

 

[ سه شنبه ۶ آبان۱۳۹۳ ] [ 10:46 ] [ ستاره ] [ ]
ساعت 5:20 عصره و من هنوز اینجام، سرکار، و از پشت کرکره‌های این پنجره‌ی همراه و همدم، دارم تیرگی غروبای غم‌انگیزو نگاه می‌‌کنم... دارم روی یه گزارشی کار می‌کنم که دلم نیومد دستامو باهاش متبرک نکنم... گرچه من کجا و علم اندک من کجا و این موضوع کجا...

امروز روز کاری سختی بود و الان دیگه چشمام می‌سوزه وقتی به مانیتور خیره می‌شم... اما خدا رو شکر که هنوز سالمم و می‌تونم کار‌هایی رو انجام بدم که دوسشون دارم و از انجامشون لذت می‌برم...

یه غم‌انگیزی عجیبی داره این غروب... هم خوبه و هم بد...  خوبه چون منم و تنهایی و پنجره و حسی که می‌تونم توی این تنهایی برای خودم نگهش دارم و مزه مزه‌اش کنم... بده چون تلخیش یه جوریه... یه جوری که انگار می‌خواد یه چیزی بگه... 

با اینکه حسابی خسته‌ام اما چه قدر این خستگی رو دوست دارم... خدایا شکرت که هنوز می‌تونم اون قدری کار کنم که خسته بشم ...

خدایا شُکرت که هنوز انگیزه زندگی و زنده‌ موندن در من اون قدری هست که از لحظه لحظه زنده بودنم لذت ببرم... خدایا شکرت که هستی و آدمایی رو در مسیر زندگی من قرار دادی که بودنت رو برام یادآوری می‌کنند... تا حواسم به تمام نشونه‌هایی که تو برام می‌فرستی باشه...

و بدونم ابراهیم اگر ابراهیم شد فقط و فقط به خاطر بندگیش بوده و بس... مثل ابراهیم هادی، محمدابراهیم همت و ...

خدایا شُکرت...

پ.ن: بی بهانه اومدم و شاید به قول خیلی از وبلاگ‌نویسا که منتقدند به این بی بهانه نوشتن‌ها، با دامنه لغاتی خودمونی و اختصاصی حرفام بوی از «هر دری نوشت»، می‌داد...ببخشایید بر من این قلم و چشمان خسته و این حرف‌های از هر دری را...

التماس دعا...

[ یکشنبه ۴ آبان۱۳۹۳ ] [ 17:58 ] [ ستاره ] [ ]
با اینکه دوست دارم زودتر این سال تحصیلی تموم بشه و من مدرکم رو بگیرم و خیز بردارم به سمت ارشد، اما شنیدن خبر برداشتن شرط معدل برای ارشد خیلی توی ذوقم زد... این همه تلاش کردم این معدل خوب رو همین طور خوب و بالا حفظ کنم، حالا این ترم استادا اومدن می‌گن شرط معدل برداشته شده و معدلای بالای 19 هم باید آزمون بدن...

تب انتخاب رشته برای دوره ارشد بین بچه‌هایی که قصدشون ادامه تحصیله و سناشون کمتره اون قدر زیاده که هر روز یه رشته جدید می‌ افته توی دور... من که فعلا مرددم بین مدیریت رسانه و مدیریت اجرایی... تا ببینیم خدا چی‌ میخواد... امیدوارم بتونم سریع و زود قبول شم و وقفه‌ای ایجاد نشه که اگر وقفه‌ای ایجاد بشه قطعا من باز عقب می‌مونم...

امروز حالم خوبه ... خیلی خوب... خدا رو شکر به خاطر این حال خوب و این هوایی که می‌تونه با هر رنگش یه حس ناب به آدم منتقل کنه...

 

[ چهارشنبه ۳۰ مهر۱۳۹۳ ] [ 12:55 ] [ ستاره ] [ ]
اون قدر روی میزم شلوغ و پلوغ شده که ...

اما حس ندارم خلوت کنم... لیوان‌های چای سبز و چای سیاه و قاشق قهوه نیم خورده... قندونی که درش بازه و ...

برگه‌هایی که روی هم تلمبار شد و کارهایی که روی برگه‌های زرد فسفری روی مانیتورم چسبیده و هی داره آلارم می‌ده که بجنب، وقت داره تموم می‌شه...

ظرف غذای ظهرم، و ظرف غذای دیروز و روز قبل از دیروز یه طرف افتاده... قاشق و چنگال توی مشما فریزر یه سمت دیگه...

کوله‌پشتیم با زیپ‌های نیمه باز و جزوه‌ای که نصفه و نیمه از توی کوله‌پشتیم داره بهم لبخند می‌زنه...

سر رسیدی که جلوم بازه و پر شده از کارهایی که همشون در اولویت‌اند...

و همه اینا همین طور رها شدند چون این غروب‌های قشنگ پاییزی از پنجره کناری داره هر روز بهم لبخند می‌زنه و دلتنگم می‌کنه... نگاهم به آسمونه و مرتب پرده کر‌کره‌ای رو بالا می‌دم و لای پنجره رو باز می‌کنم و گاه گاهی که سوز یه نسیم پاییزی می‌خوره به صورتم از سرمای هوا می‌لرزم و باز از پشت پنجره بسته، پاییز رو تماشا می‌کنم...

حیاط سازمان با ریختن تعدادی برگ زرد داره فریاد می‌زنه که یه ماه از پاییز رفت و نفس این فصل عاشقی هم داره به میونه می‌رسه... یه حس عجیبی دارم به این هوا... هم دوسش دارم و هم ندارم... هوای حس و حال و شعر و کافه کتاب و قهوه‌های نیمه تلخ و اسپرسو توی کافه الونده... هوای یه دل سیر بغض کردن و یه دل سیر زیر بارون قدم زدنه...

هوای بوی تلخ سیگار و هیاهوی دستفروش‌های تجریشه...

هوای امامزاده صالح رفتن و زل زدن به ضریح و نگاه کردن به اشک‌های تکراریه...

هوای گوش کردن به یه آهنگ تکراری، هزار بار و هزار باره ... 

هوای دلتنگیه... هوای غم شیرین و تلخیه... 

امروز دانشگاه دارم اما اصلا حس دانشگاه رفتن ندارم... حس فرار از دانشگاه و دلو به دریا زدن دارم... حس فریاد دلتنگی‌ها رو دارم... حس آتیش روشن کردن کنار ساحل... حس تماشای بارون... حس خوب دلتنگی خزون...

و این بارم حسم بر عقلم پیروز شد: من امروز دانشگاه نمی‌رم، می‌رم دنبال بها دادن به حس و حال غریبم...

[ دوشنبه ۲۸ مهر۱۳۹۳ ] [ 15:26 ] [ ستاره ] [ ]
این روزهای عجیب پاییزی با تمام دلگیری خزنده‌ای که توی روح آدم فرو می‌کنه، کند و دلتنگ پیش می‌ره... این هفته آقای همسر در راه رفتن به مأموریته و با اینکه سه روز بیشتر این مأموریت طول نمی‌کشه اما برام خیلی سخته...

یه حال عجیبی دارم این روزها... از طرفی شادم به خاطر تمام چیزهایی که دارم از آدمای دور و اطرافم یاد می‌گیرم و از طرفی کرخت و خسته ... واقعا خسته...

دلم کتاب خوندن می‌خواد... دلم یه عالمه کار مفید می‌خواد... دلم پیگیری کلاس‌های نرفته رو می‌خواد... اما عملا همش کار و کار و درس... خوشحالم که خدا نعمت حضور دوستان و همراهانی رو بهم داده که هنوز می‌شه آدم بودن رو در وجودشون پیدا کرد... نعمت کار کردن کنار کسایی که از هر کدومشون می‌تونم خیلی چیزا یاد بگیرم...

گرچه برخی از هوا‌ها اون قدر آلوده‌اند که باید گفت: انسانم آرزوست... که اگر انسان بودن اونها‌یی که باید، این طور یک طرفه منو مورد خطاب گفته‌هاشون قرار نمی‌دادن و برای حکم‌هایی که برای جرم‌هایی برام صادر می‌کردند، حداقل پاسخ من رو هم می‌شنیدند...

برای فرار از حاشیه‌ها یه خلوت آروم دارم... یه اتاق کوچیکی که کنار یه پنجره رو به حیاط می‌تونم توش نسیم عصرهای پاییز رو نفس بکشم... و بی‌صدا و آروم‌تر از همیشه در خودم باشم و با دنیای خودم خلوت کنم... و این‌ها همه نعمت‌های خوبیه که باید بگم عدو شود سبب خیر...

اما

درخشش ستاره درش قرار نبود بسته بشه، قرار نبود ستاره‌ی اینجا از درخشش بیافته که درخشیدن خصلت همه ستاره‌هاست، چه روز باشه و چه شب...

فقط من کمی به خودم فرصت دادم تا دور باشم از نوشتن ... و کمی با خودم خلوت کنم که چه کنم برای دور کردنه حریم دوست‌داشتنیه وبلاگم از هوای آلوده نفس‌های سیاه و تاریک... و بالاخره هم یه حرف آخر برای انسان‌هایی که واقعا بر فکر باطل خودشون به دنبال جولان دادن در عرصه سیمرغ باقی موندند:

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عِرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

در توضیح این حکایت هم باید گفت:

حكايت است كه در زمان شاه عباس صفوي مؤسس سلسله صفوي شخصي بود به نام (ملا مگس)، وي بسيار متعصب و خرفت بود و حافظ را فاسد و فاسقش مي‌خواند بر شاه اصرار مي‌كرد كه مقبره خواجه حافظ شيرازي را خراب نمايد. شاه عباس قبل از تخريب مقبره حافظ تصميم گرفت تفألي به ديوان حافظ بزند وقتي ديوان را گشود اين بيت بر آمد:

 

اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست            

عِرض خود مي بري و زحمت ما ميداري!

 

ملا مگس خجالت زده و ساكت شد...

به امید اینکه مگس‌های جولان‌دهنده نیز خجالت بکشند و ساکت شوند...

 

[ یکشنبه ۲۷ مهر۱۳۹۳ ] [ 17:58 ] [ ستاره ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درخشش ستاره صندوقچه‌ای از دل‌نوشته‌های من و زندگی من خواهد بود، صندوقچه‌ای که برای حرف‌ها، گفته‌ها، ناگفته‌ها و خاطرات به یاد ماندنی زندگی من، گوش شنوایی همیشگی است...
و این خاطرات گاهی شیرین و گاهی تلخ را اینجا ثبت خواهم کرد...
امکانات وب